مکث

خلاء

 

اسمش را می گذارم خلاء. خلائی که در آن بوی خانه خالی پیچیده است. نشسته ام روی زمین ، یک ملحفه نازک پر از گل های سبز و صورتی را چهار لا انداخته ام زیرم. لب تاب را گذاشته ام روی زانوهای خسته ام و می خواهم بنویسم. حواسم اما کجاست؟ به خلاء. به همین حس بی چهارچوب. به پرنده هایی که توی سرم بال می زنند و می خواهند دیوارهای نازک مغزم را بشکنند و بپرند بیرون. همینطور در حال تکثیر شدن هستند.نگاهم می کنند و من از حفره های خالی چشمهای سیاهم همه شان را می بینم. دستهایم را باز می کنم تا نوک بزنند به خط های درهم زندگی توی کف دستم . خط هایی که به رگهای آبی و برجسته روی انگشتها گره می خورند . گوشی موبایلم را برمی دارم. چند تا شماره از آن را حذف می کنم. شماره هایی که ماه ها و شاید سال ها در آن ذخیره شده بودند و دلم نمی آمد پاکشان کنم. حالا ولی خیلی ها را می ریزم دور. بلند می شوم می روم توی بالکن. همسایه روبرویی سیگار می کشد و زل می زند به دود توی صورت من که می پیچد توی ریه هایم و بعد هوا. دستم را می گذارم روی گردنم. چه منظره ای! از هر طرف بسته است. آن دورترها انگار یک پل هوایی بوده و من تازه دارم می بینمش. سیگار را روی نرده های سنگی بالکن خاموش می کنم. فوت می کنم به خاکسترها. موهایم را باد می برد.

برمی گردم و روی همان ملحفه نازک می نشینم. نشیمن گاهم بوی گل های پارچه ای را گرفته احتمالا.

اس ام اس ها را از توی گوشی یکی یکی حذف می کنم. پیام های تبریک. اس ام اس های دوستانه و شاعرانه ای که هیچ وقت بر عاشقانه نشدند توی ذهن در هم من. اس ام اس هایی که نسبشان به خرداد پرحادثه سال گذشته می رسد...بیشترشان را حذف می کنم. کامپیوتر را هم خالی می کنم. دیروز رفته بودم سروقت دفترهای شعر و خاطرات از سال های دور. دفترهای شعر را می دهم به هدیه. خاطرات را می سوزانم. کلید کتابخانه را می گذارم همانجا روی درهای شیشه ای بماند. دیگر چه مانده از من جز یک ذهن خسته و ویران؟ یک گلوی آشفته و در آستانه انفجار و یک جفت چشم بی قرار که شاکی اند از من که مدام غده های اشکی را در آنها به تحریک وا می دارم. می روم آرام آرام. دیگر همه چیزتمام می شود. همه این بالا و پایین پریدن ها و به آخر رسیدن ها. همه دلخوشی های مزخرف ... مزخرف و ناجوانمردانه. همه هراس هایی که همچون هاله ای من را در برگرفته بودند و تقلا می کردم برای از هم دریدنشان.

دیگر همه چیز تمام می شود. غربت امتداد دارد اما از جنسی دیگر...

خودم را برمی دارم . تمام خستگی ها و حسرت هایم را برمی دارم. بالکن خانه روبرویی خالی است. روی زمین دراز می کشم. دلم نمی آید حتی شماره مارال را بگیرم. سرخورده ام از همه. از همه. از همه. اسمش را می گذارم خلاء و در آن شناور می شوم.

 

هی نمک روی زخم من بزنی ، هی بگندم و بوی نا بدهم

مثل یک شیشه هی ترک بخورم زیر دستان تو صدا بدهم

کنج انبار ذهن من بخزی اژدها باشی و مرا بخوری

و من از روی سادگی و جنون باز به اژدها غذا بدهم

دود سیگار را فرو بدهم توی دالان رو به موت دلم

در خیال تو غوطه ور بشوم در هوای غم تو وا بدهم

بعد در خلسه ای سیاه و کدر از خودم تکه تکه دل بکنم

تکیه ام را به جای شانه تو به تن لق شیشه ها بدهم

چاره ای نیست باید اینهمه سخت از لب پنجره سقوط کنم

باید اصلا بمیرم از سرطان یا نه یک جور بد بها بدهم

چاره ای نیست فکر کن که خدا خواسته در تو ، من حرام شوم

به همین روزهای گند و کسل به همین زندگی رضا بدهم

من سزاوار اینهمه دردم ، من سزاوار اینهمه تلخی

هی نمک روی زخم من بزنی هی بگندم و بوی نا بدهم

 

پی نوشت: برای اینکه خیال بعضی از دوستانم راحت شود همینجا از همین پی نوشت داد می زنم: آی مردم ! من خوبم.

 

   + زهرا باقری شاد ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

 

اتفاقم به سر کوی کسی افتادست

که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که هم آواز شما در قفسی افتادست

به دلارام بگو ای نفس باد سحر

کار ما همچو سحر با نفسی افتادست

بند بر پای تحمل چه کند گر نکند

انگبین است که در وی مگسی افتادست

هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند

مگر آن کس که به دام هوسی افتادست

سعدیا حال پراکنده ی گوی آن داند

که همه عمر به چوگان کسی افتادست

 

 هرگز برای  شیخ اجل  تا این حد دلم به درد نیامده بود. این غزل را می خوانم و گریه می کنم. اینبار برای سعدی. فقط برای او. این شاعر لطیف و شیرین سخن حضورش را برسر کوی دلارامش همچون اتفاق می داند اتفاقی که البته تازگی هم ندارد و همچو او بسیار است و بعد عشق و درد و حسرت را چنان دلنشین به هم می آمیزد در این غزل که دل هر موجودی به درد می آید. حتی ستاره ها قرنهاست برای او و به حال زارش ضجه می زنند. صدایشان را هر شب می شنوم.

 

پی نوشت: بعد از خواندن این غزل ؛  این را بشنوید از گلپا: ای از عشق پاک من همیشه مست... من تو را آسان نیاوردم به دست...

 

   + زهرا باقری شاد ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تو فکر یک سقفم

 

 

بیا که قصر امل ، سخت سست بنیاد است

بیار باده که ایام عمر بر باد است

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد  است

 

مملکت عنقریب تکه تکه می شود. خاک و خل همه جا را برداشته و ما در آستانه انفجاری مهیب قرار گرفته ایم. هول برتان ندارد. ممکلت خودمان را می گوییم که صدای دنگ و دنگ اره و چکش و جیغ دریل پیچیده در سراسرای آن. همین ساختمان شیک و مدرنی که حتی تلفنهایش اینترنی هستند و ما گوشی توی گوشمان با کیبورد شماره می گیریم . با اینهمه صدای اره که می پیچد توی سالن ، طرف پشت تلفن  ، صدای ما را با هیاهوی موجود قاطی می کند و قاط می زند و خیال برش می دارد که این یارو از آن ور دنیا زنگ زده بود و داشت با من مصاحبه می کرد که یکهو هلی کوپتر پرید روی صدایش ؟ شاید هم  زبانم لال ، خبرنگار سی. ان. ان بود دختره و یکمرتبه برج دوقلوها افتادند روی سرش و نابود شد؟! امان از دست بن لادن.

( اینجا وسط داستان است. لطفا روی  سقف فرهاد  کلیک کنید و بشنوید . بعد چشمهایتان را ببندید و بعد از تمام شدن آهنگ ، بقیه داستان را بخوانید.)

تلفن ها قطع شده اند. اینترنت جانش بالا می آید و خودش بالا نمی آید. صدای اره و چکش دوباره پیچیده توی سالن. روز اول که آمدیم اینجا یک میز بزرگ بود که ما دور آن جمع می شدیم و می زدیم به سلامتی هم جام ها را. ( یعنی خبرتهیه می کردیم)  روز دوم آمدند میز را بریدند و تکه تکه کردند و هرکدام را انداختند یک گوشه. روز سوم آمدیم دیدیم کامپیوتر ها را زیر و رو کرده اند و هرتکه این سیستم های بیچاره یک گوشه ولو شده. گرد و غبا هم هوا را پر کرده. روزهای بعدی هم تا چشم باز کردیم خودمان را پشت یک پنجره دیدیم . همان که آن ورش دو تا پرنده بدبخت عاشق دور از هم برای هم آواز سر می دهند و گریه می کنند. حالا قدرتی خدا کارمان شده اینکه هر روز عربده های عاشقانه این دو تا پرنده را بشنویم و غصه بخوریم و دلمان بترکد از شدت اندوه. از دست این عشق بی پدر و مادر که حتی به جانورها هم رحم نمی کند.

( اینجا هم می توانید بایستید و این را بشنوید.)

خبر آوردند که باید از اینجا هم برویم. گفتیم زحمتشان بشود و برایمان یک خانه حلزونی تهیه کنند تا بگذاریم روی دوشمان و راه بیفتیم توی شهر. هرجا که شد اتراق می کنیم. قسمت این است که  پیش از در به در شدن توی بلاد بیگانه ، آوارگی را در وطن خودمان تجربه کنیم و طعم تلخ بی خانمانی را بچشیم. دست هم برنمی دارند از این در وطن خویش غریب. با اینهمه خوشیم. سرما افتاده توی سلول هایمان و دارد چاچا می رقصد. ما هم می خندیم و سرمان گیج می رود و خیال برمان می دارد که مست شده ایم و تا روز قیامت هم هشیار نخواهیم شد. سه شنبه که از راه برسد بی شک خانه مان را می اندازیم روی دوشمان و نقل مکان می کنیم.

 

   + زهرا باقری شاد ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

موش زدگی

وقت آن شد که کار دریابیم

در شتاب است عمر بشتابیم

دیده حرص و آز بردوزیم

پنجه زهد و زرق برتابیم

ما گدایان کوی میکده ایم

نه مقیمان کنج  محرابیم

نه ز جور زمانه در خشمیم

نز جفای سپهر در تابیم

نه اسیران نام و ناموسیم

نه گرفتار ملک و اسبابیم

بنده یک روان یک رنگیم

دشمن شیخکان قلابیم

گرد کوی مغان همی گردیم

مترصد که فرصتی یابیم

با مغان ، باده مغانه  خوریم

تا به کی غصه زمانه خوریم؟

 

نوشتن این بخش از ترجیع بند عبید زاکانی هم به اندازه خواندنش دلنشین است. حتی اگر  تمام تنم از ضعف و سرماخوردگی رو به موت باشد و  گلویم را موش های سمج چرک آلود تصاحب کرده باشند. هر روز  از صبح دلهره کارهایی را دارم که هنوز راست و ریست نشده اند و شب که می شود تازه فکر می کنم چه کار باید می کردم؟ چطوری است که زمان را نظم را گم می کنم این روزها؟ دلم دریا می خواهد. مثل هامون. حمید هامون. که بزنم به دل دریا و بی خبر از  همه جا توی قایق علی عابدینی نفس بکشم. شاید هم دیگر علی عابدینی در کار نباشد . شاید من به اندازه هامون شانس نداشته باشم. شاید فیلمنامه من طور دیگری نوشته شود. خستگی مفرط نمی گذارد به این چیزها فکر کنم. کجاست دریا؟! فقط دریا. دلم یک خواب عمیق می خواهد. یک خواب طولانی و ابدی. موشها توی گلویم با هم بازی می کنند.

کابوس روز تلخ می چسبد گلویم را

تا بشکند دیوار سبز روبرویم را

تا من فقط معطوف نوعی بردگی باشم

رخوت بگیرد جزء جزئم ، توبه تویم را

کابوس می آید و سگ ها می درند از هم

سلول های سرد و خشک خلق و خویم را

دارم دچار درد و وحشت می شوم ، شاید

یک دست وحشی می کشد هر لحظه مویم را

دستی که سم پاشیده روی بخت و تقدیرم

دستی که می خواهد بریزد آبرویم را

سلول ها در حال اضمحلال و تحلیلند

سگ ها همه حس کرده اند انگار بویم را

کابوس روز تلخ می آید و از نزدیک

با یک طناب سفت می بندد گلویم را

من مرده ام دیگر ... و صدها موش می بلعند

دیوان اشعار فروغ و شاملویم را

   + زهرا باقری شاد ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

game

ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز

از روی حقیقت و نه از روی مجاز

بازیچه همی کنیم بر نطع وجود

افتیم به صندوق عدم یک یک باز   ( عمر خیام  )

 

اوایل فقط وقتی  چشمهایم را می بستم و دعا می کردم که  یک جایی کارم بند می شد. کار خودم هم که نه. هروقت یک گره ای می افتاد توی زندگی اطرافیانم و من ذله می شدم از غصه و اندوه و ناامیدی مفرط ؛ چشمهایم را می بستم و پتو را می کشیدم روی سرم تا  صدای تپش قلبم را بشنوم و دعا کنم. گره بعد از مدتی باز می شد و من می دانستم که دعای من هم موثر بوده. بعدها تصمیم گرفتم هر شب ساعت دوازده شب برای یک نفر دعا کنم. یک لیست نوشتم از آدم هایی که می دانم باید برایشان انرژی مثبت بفرستم. یکی یکی برایشان دعا می کردم و دور اسمشان خط می کشیدم. یعنی که این یکی یکبار توی دور دعا چرخیده. باشد تا بعدا دوباره بروم سراغش.

اگر کسی بود که اوضاعش خیلی خیت بود ؛ مثلا مشکوک به سرطان یا در  آستانه  ورشکستگی یا بی آبرویی از نوع خانوادگی ؛ دو شب شاید هم بیشتر برایش دعا می کردم و مثل کنه می افتادم به جان خدا و طبیعت که یک جوری به دادش برسند. برای افراد خانواده و دوستان نزدیک هم پارتی بازی می کردم. هرشب  یکی دو دقیقه ای را به آنها اختصاص می دادم جداگانه.

 تا اینکه کارم بالا گرفت. گفتم بد نیست بیفتم روی دور کلی گویی و آرزوهای بزرگ تری داشته باشم. مثلا هر شب پنج دقیقه برای بهتر شدن اوضاع شهرم و بعد کشورم و بعد جهان دعا کنم و هرچه انرژی مثبت دارم بفرستم به این سمت و آن سمت. بعد این پنج دقیقه را هر شب امتداد بدهم تا برسد به یک ساعت و تا آخر عمر شاید از بیست و چهار ساعت هم بگذرد.

یکبار بدجوری سرم خورد به دیوار. شش ماه تمام برای یکی از بچه های فامیل که توی کما  بود دعا کردم. دقیقه های زیادی را به فرستادن انرژی مثبت برای او اختصاص دادم . چشمهایم را هربار می بستم و به او فکر می کردم که توی بیمارستان تنها خوابیده بود و بیهوش بود. بعد از شش ماه مرد. و من همان وقت بود که به خودم به ساعت دوازده شب به خدا و هستی و طبیعت مشکوک شدم. فکر کردم همه بازی ها یک روز تمام می شوند. چقدر ساده بودم من. این را که خیام زودتر از من فهمیده بود.

 

پی نوشت: وقتی آدم خالی می شود ، می شود دیگر... وقتی حافظ می خوانم و حالت تهوع بهم دست می دهد و می بینم حتی حوصله حافظ را هم ندارم ، به عمق فاجعه ای به نام خالی شدن پی می برم و می گذارم آن چاه هولناک توی دلم دهان باز کند و من را ببلعد.

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد... ( فریدون مشیری )

   + زهرا باقری شاد ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

زنده باد اتفاق

سارتر حق دارد که توی رمان تهوع تنها راه نجات قهرمان داستان ( قهرمان کهچه عرض کنم! توی کارهای سارتر به زحمت می توانم روی آدم ها اسم و لقب بگذارم) را موسیقی می داند. اتفاقی که رخداد آن ناگزیر است.

موسیقی نجات دهنده است. نجات دهنده من از تهوع ؛ از خفقان و از هر چیزیکه یاس بزرگ روحم را هربار به من یادآوری می کند. و جالب اینجاست که اینروزها عجیب با موسیقی به شیوه تازه ای در هم تنیده ام. زنده باد اتفاق !

که من را با دوستان تازه آشنا می کند تا با تکه تکه های وجودشان تغذیه ام کنند. تغذیه این روزهایم مثل همان نان و پنیری که مامان توی کیفم می گذاشت و روانه مدرسه ام می کرد ، دلنشین است و تعیین کننده. این روزها به کمک یک دوست خوب  ، صدای رویایی محمدرضا شجریان را می شنوم و غرق لذت می شوم. بی مهابا غرق لذت می شوم. گاهی از من حس و حال امروزم را می پرسد و من با یکی دو جمله آن را توصیف می کنم. بعد پیشنهاد او را با جان و دل می شنوم. شجریان هم حتما هست لابلای این پیشنهادهای بی نظیر.

حتی اتفاق باعث شد من دوباره به وبلاگ هستونک سر بزنم و پست قبلی اش را درباره جادوی موسیقی بخوانم. حیفم آمد لینک این مطلب را توی مکث ننویسم تا همه ما یک اتفاق تازه را کشف کنیم:

 در انسان هر ژن و پروتئین مربوط به آن ، آهنگی پیچیده می سازند و بدین سان هر انسان تبدیل به کنسرت باشکوهی می شود. در حالی که خود در کنسرت آفرینش یک آهنگ است.

.....  دکتر اوهنو در اینباره می نویسد: ملودی های دی. ان. آ.  با عظمت و الهام بخش هستند. بسیاری از افرادی که برای اولین بار این موسیقی را می شنوند شروع به گریه می کنند. آنها نمی توانند باور کنند بدشان که تا حالا اعتقاد داشتند فقط تجمعی از مواد شیمیایی است شامل چنین هارمونی معنوی و

الهام بخشی باشد.

 ادامه  جادوی موسیقی را از اینجا بخوانید لطفا.

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

طاقت بیار رفیق ، خورشید پشت ماست

گمان نمی کردم مکث توی اولین روزهای سفید شدنش که بی هیچ دلیلی هم اتفاق افتاد عزادار شود. دلم از صبح عزای هموطنانم را در سنندج دارد.

طاقت بیار رفیق ما هر دو بی کسیم

طاقت بیار رفیق داریم می رسیم

 

بشنوید با صدای سیاوش قمیشی.

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من درد مشترکم ! مرا فریاد کن

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

*

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوتِ روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان,

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترینِ زندگان بوده اند

 

.... آخ شاملو! احمد شاملوی عزیز!

 

این درد مشترک است که نزار قبانی را وا می دارد به گفتن:

 

مرد برای عاشق شدن

به یک دقیقه نیاز دارد

و برای فراموش کردن

به چندین قرن.

 

و سعدی را می برد تا سرودن این بیت:

 

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

 

 

پی نوشت : پریا توی پادکست خوبش این هفته شعرهای من رو نوشته و خونده. شنیدن شعرهای خودم با صدای ناز پریا دلنشینه... خیلی دلنشین. می تونید پادکست پریا رو از روی این لینک ببینید.

   + زهرا باقری شاد ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

در اندرون من خسته دل ندانم کیست!

مامان وقتی می خواهد  درباره پدرش حرف بزند از این کلمه زیاد استفاده می کند: اندرونی.

آن وقتها از این اندرونی ها داشته اند انگار. من اما حالا پر از اندرونی ام. اندرونی های سیاه و سفید و خاکستری و پر از هول. پر از خنده. پر از حس های متفاوت ناگهانی .

اندرونی امروزم عجیب شلوغ بود و شاد. یک گل فروشی داشتم توی خودم  با گلهای خوش بو. یک جشن تولد کوچک برای سردبیرمان. یک بی قراری ممتد در تمام مدتی که بعد از آن جشن تولد دوست داشتنی توی جلسه  بهم دست داد. یک خبر خوب شنیدن. یک صدای بغض مهشید را  از پشت خطوط درهم تلفن حس کردن. بغض خوشحالی. یک گریه... گریه ممتد از دیروز تا امروز که لابلای خنده ها پنهان شد . یک حسرت برای اینکه چرا امروز پیش شیده نیستم تا سرم را بگذارم روی سینه اش و زار بزنم...

اندرونی ام امروز پر بود از دلتنگی برای همکاران قدیمی: برای سعید.

اندرونی ام امروز پر بود از غصه توقیف کتاب مهدی موسوی و فاطمه اختصاری و یکی دو تا شاعر دیگر و بسته شدن غرفه سخن گستر و اس ام اسی که آن روز از مهدی موسوی داشتم که نوشته بود: .....

اندرونی ام پر بود از خیال عنق بودنم که دیروز بر و بر به محبوب که موقع خداحافظی گریه می کرد زل زده بودم و حتی نرفتم دستش را بگیرم یا دلداری اش بدهم. اندرونی ام چقدر سرد شده این روزها...

اندرونی ام پر از بوی گردش دیروز عصر بود و بادبادکی که هوا شده بود در قدم زدن های ما. پر از شتاب پری از آن سوی دنیا که روی خط اینترنت آمده بود این سوی دنیا و به من گفت عنق! راست می گفت چقدر...

عنق نیستم ولی. همه چی آرومه را یکبار دیگر هم روی مکث گذاشته ام. اینبار اما یک حال و هوای دیگر دارم با شنیدن این دروغ قشنگ به نام همه چی آرومه. اگر خواستید دوباره بشنوید.

پی نوشت: به زودی قالب مکث تغییر می کند تا چشم خوانندگانش بیشتر از این اذیت نشود. ضمنن فردا به همه تان سر می زنم و با جان و دل می خوانمتان.

   + زهرا باقری شاد ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ساربان

اول ؛ ای ساربان آهسته ران را با صدای شهرام ناظری را از اینجا بشنوید.

 

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو

گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

بگذشت یار سرکشم، بگذاشت عیش سرخوشم

چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من

گرچه نباشد کار من، هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبود ای بی وفا

طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

 

دوم: بیتا کریم پور ؛ به معنای واقعی کلمه شاعر است. شعرهایش کوبنده هستند ، ضربه دارند و سرشار از جسارت بیان و ادراکند. تیز و تلخ و عمیق درست شبیه خودش. مهم تر اینکه بیتا آنگونه که شعر می گوید زندگی می کند. کمتر کسی هست که هنرش را زندگی کند. مگر نه؟ دو تا از شعرهایش را می نویسم برایتان. کیفور شوید حسابی.

1.

اینجا آسمان است :

 زیر پوست من

جایی که هیچ چیز جز برهنگی محض نمی یابی

دورتر  فریادی ، بدنامی تو را شیهه می کشد

جایی که مرگ آسان می شود همین جاست

آغوش عریان من ؛

گیاه واره ای وحشی که هر لحظه تو را می زاید ، اما تو این را نمی خواهی

تو زندگی را سخت برگزیدی.

بعد از چند هزار سال نوری

تجاوز شده بر روی خاک می یابمت

و حتی مرگ

بلاتکلیف برای تمام نشدن کار تو

هنوز با غذایش بازی بازی می کند.

بخشایشی نیست

ولی زمان بی حوصله می چرخد.

گفته بودم اینجا آسمان است و زایشی برای تو

به جهنم که گوش ندادی!

 

2.

چه اهمیت که هرگز برای من نباشی؟

و من هیچ وقت کارم به جاهای باریک نکشد

تو؛

خواهی نخواهی شیب شدی در من پیچ در پیچ

چه اهمیت که باشی پیچ در پیچ یا نباشی؟!

 

   + زهرا باقری شاد ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است

سحر کرشمه چشمت به خواب می دیدم

زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ

که رستگاری جاوید در کم ‌آزاری است

 

اول : از ولیعصر تا هفت تیر مگر چقدر راه است؟ همین هم کفایت می کند برای نشستن پای حرفهای یک راننده تاکسی خوش اخلاق و‌ آرام که  روی یک کاغذ سفید  با خط خوش نوشته: به یزدان که گر ما خرد داشتیم/ کجا این سرانجام بد داشتیم؟

 

دوم : با هیچ چیز به اندازه آزردگی نمی توان نیروهای خود را سوزاند... این جمله ی نیچه را دوست دارم. فکر می کنم بهتر است آزردگی ها را از خودمان دور کنیم و  بیشترین استفاده را از نیروهایمان داشته باشیم.

 

سوم : هدیه امروز مکث به خوانندگانش ؛ دیگه عاشق شدن فایده نداره از کوروس سرهنگ زاده.

 

چهارم: این هم یک هدیه دیگر که احمد شاملوی عزیز زحمتش را خیلی وقت پیش کشیده. بخوانید و لذت ببرید. اگر هم می خواهید بشنوید از اینجا.

دلتنگی‌های آدمی را

باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می‌ماند.

سکوت،

سرشار از سخنان ناگفته است؛

از حرکات ناکرده،

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سکوت،

حقیقت ما نهفته است.

حقیقت تو

و من.

 

   + زهرا باقری شاد ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ما کجاییم در این بحر حقیقت تو کجا؟!

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

 

تهران چقدر خوش آب و هوا شده امروز. برای من که بزرگراه چمران را به آرامی پایین می آیم و آن هوای بی نظیر را از لابلای برگ های ریز درختان می کشم توی ریه هایم. برای من که پنجره را باز می کنم و سایه دلنشین درختان را که افتاده روی شیشه ها با تک تک سلول های تنم می بلعم. چه سایه ای دارند درخت های کهن این خیابان.

عصبانی هستم. آنقدر عصبانی که طراوت هوای یکشنبه تهران از یادم می رود و می زنم در قندان را می شکنم.  آرام می شوم . یاد دکتر عبداللهی می افتم که لیوان را می گرفت جلوی صورتم و به نرمی و ملایمت می گفت : اگه دلت می خواد این لیوان و بشکن...

نمی شکستم... می زدم زیر خنده. دکتر اما ایستاده بود نزدیک من تا لیوان را راست راستی سر بدهد توی دستم . احتمال می داد خیلی بیشتر از اینها به سرم زده باشد.

کمی بعد خجالت می کشم از خودم. از آدم های دور و برم. از  قندانی که حالا بدون در روی میز نشسته و غصه می خورد. چقدر  آدم باید خر باشد و صدای پرنده ای را نشنود که از دم ظهر تا حالا دارد می خواند. می روم از پنجره نگاهش کنم. بدجوری خودش را کشته از شدت جیغ و داد. به قول همکارم مثل دختری است که توی خیابان راه می رود و سوت می زند. سایه رقص اغواگرانه یک پرنده را لابلای برگها می بینم. آزاد است و دارد برای آن یکی ویراج می دهد.

حسرت به دلم می نشیند از آزادی آن پرنده و اسارت این یکی. حسرت به دلم می نشیند از خواندن خبرهای نمایشگاه اکسپو شانگهای و از دیدن عکس هایی که پاویون های زیبای کشورها را نمایش می دهند. نمی دانم توی پاویون ایران چه خبر است. شاید مثل همینجا باشد اوضاعش. به هم ریخته و درهم.

چه خبر است اکسپو ! عکس دو رقصنده فرانسوی را می بینم . با آن چهره های اصیل فرانسوی که توی پاویون کشورشان حضور دارند. همه کشورها برای نمایش آخرین جلوه های تمدنشان توی اکسپو شانگهای حاضر شده اند.سوئد گروه ارکستری متشکل از 22 ربات را به چین برده. فنلاند پاویونش را با یخ و برف درست کرده. ایران چه کرده؟ چه کسی را برده شانگهای تا فرهنگ و تمدن کهن و نوین کشورمان را برای جهانیان نمایش دهد؟

توی پاویون ایران اثری از فروغ فرخزاد نیست. اثری از صادق هدایت . شاملو. اخوان.... خدا می داند یادی از شجریان هست یا نه!

همکارم می گوید با خواندن این خبرها تازه می فهمیم مردم کشورهای دیگر به چیزهایی که ما فکر می کنیم حتی یک لحظه هم فکر نمی کنند و ما هم مخیله مان به افکار و اندیشه هایی که به آرامی  در مغز آنها جریان دارد قد نمی هد.

ما سرشار از گره های ناگشوده هستیم هنوز. چه جبر تاریخی غیرمنصفانه ای !

 

پی نوشت: عکس بالایی مربوط به دو رقصنده فرانسوی است که در پاویون این کشور در اکسپو شانگهای حاضر شده اند.

   + زهرا باقری شاد ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

فریاد گمشده من

او ( انسان ) برای جراحت ها مرهمی می یابد و از اتفاق های ناگوار سود می جوید و هرآنچه که سبب مرگ او نشود او را قوی تر می سازد. ( نیچه )

 

دیگر وقتش رسیده است. یک جرقه کوچولو توی قلبم روشن شده. به اندازه سر یک سوزن نازک از آنها که مهشید برای گلدوزی به کار می برد. پارچه سفید را می گرفت توی دستش و تند و تند آن انگشت های ظریف را می زد روی پارچه. سوزن می خورد به ناخن های خوشگل و ظریفی که لاک صورتی داشتند بیشتر وقتها. حالا من پارچه سفیدی توی دستم ندارم. اما قلبم یک جورایی شبیه یک پارچه سفید  از دردناکی یک سوزن نازک شبیه جرقه امید یا اندکی روشنایی ناله می کند و آه می کشد.  به قول نیچه هرآنچه سبب مرگ انسان نشود او را قوی تر می سازد. و من می گویم: باشه نیچه عزیز! قوی تر می شوم و فرسوده تر. تحلیل می روم و قوی می شوم و همان آنچه را شبیه فریاد گمشده ای که شبیه شاملو روزی به جستجوی آن برخواهم خواست به کهکمشان ها می فرستم. روانه اش می سازم برود جایی منتظرم بماند تا  عظیم ترین‌ آرزوی من شود روزی. روزی که من بروم و برگردم... بمیرم و دوباره زنده شوم و یک روزی یک جایی چشمم که خورد به همان آنچه  ته ذهنم به این فکر کنم که من آن را دیده ام...جایی دیده ام و جایی قلبم تمام ذرات وجودم برایش لرزیده است. چه شبها که برایش گریسته ام و ضجه زده ام و بعد ... سبب مرگم نشده.... قوی ترم ساخته اما شبیه فریاد گمشده ای است که روزی به جستجوی آن برمی خیزم...

قلبم دوباره آرام آرام به تپش می افتد. باید کمی به وضعیت زبان برسم. مثلا می خواستم فرانسه هم یاد بگیرم. این هفته باید دو تا مصاحبه به نرگس بدهم. داستانها... اوه! آخرین ویرایش ها مانده ... می خواستم یک کفش تابستانی هم بخرم... کجا می خواستم بروم برای سفر؟ برای هوایی خوردن و دوباره نفس تازه کردن؟

می روم سراغ دفتر یادداشتم. باید همه اینها را بنویسم. حالا که مثلا قوی تر شده ام و فرسوده تر...

اشکهایم می ریزد روی کیبورد... نیچه اشتباه می کرد... بعضی از جراحت ها هرگز مرهم نمی یابند.

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یاد یار مهربان آید همی...

مقام اصلی ما گوشه خرابات است

خداش خیر دهاد  هرکه این عمارت کرد...

اصلا من از اول هم عقل درست و حسابی نداشتم. در و دیوار اتاقم توی دوازده سیزده سالگی هایم پر از عکس های روبرتو  باجو بود. یک پلاک به شکل R  انگلیسی انداخته بودم توی زنجیر دور گردنم. موهایم را دم اسبی می بستم و داده بودم  آرایشگر قسمت جلوی موهایم را کوتاه کند تا بشوم شبیه روبرتو باجو که آن روزها بهش می گفتیم: روبرتو باگیو...

بعدها خدا خیرش دهاد! کسی که آمد اسم او را درست تلفظ کرد و یادمان داد که  بهترین فوتبالیست راست پای جهان ( راست پا بود یا چپ پا ؟ یادم نمی آید ) اسمش باجو است.

عشق به روبرتو از یک عکس کوچولوی دو سانتی متری شروع شد. سیاه و سفید. اسمش را توی آن روزنامه نوشته بودند باگیو. پیش خودم فکر کردم این آدم نمی تواند فوتبالیست باشد. چقدر متین بود و چقدر عمیق. عکسش را می گویم. بعدها تا می توانستم درباره اش اطلاعات گرفتم و فهمیدم که بودایی است و ظاهرا آدم خوش اخلاق و مهربان و عاشق پیشه ای هم هست. مثلا وقتی طرفداران تیمش زده بودند یک بنده خدایی از تیم مقابل را درب و داغان کرده بودند این روبرتو بود که تمام مدت توی بیمارستان بالا سر او بود . درباره عاشق پیشگی اش هم همین بس که توی پانزده سالگی عاشق یکی از دخترهای محله شان شده بوده و بعد هم با گیر سه پیچ با دختره توی 21 سالگی ازدواج کرده.

امروز که  اتفاقی توی اینترنت به یکی از عکسهای روبرتو برخوردم یاد آن روزها افتادم که با چه بدبختی بدون اینترنت سر می کردیم. دنبال عکس های روبرتو کجاها که نمی رفتم. چقدر روزنامه که هنوز روی هم تلنبار شده اند و  پر هستند از عکس ها و مصاحبه های باجو. مصاحبه هایش را خط به خط می خواندم و زیر جمله های معناگرایی که گفته بود خط می کشیدم.

حالا دلم می خواهد یک روز همه اینها را به خودش تحویل بدهم. بهش بگویم که من هم یکی از طرفداران و دوست دارانش بودم. توی یک کشوری به نام ایران که یادم هست باجو  توی یکی از مصاحبه هایش گفته بود این کشور را نمی شناسد با اینهمه با خوشرویی با خبرنگار  ایرانی حرف زده بود و یک امضای خوشگل هم انداخته بود روی کاغذ و به انگلیسی نوشته بود: برای طرفدارانم در ایران.

دلم می خواهد حتی همین کاغذ را که هنوز دارم بهش تحویل بدهم و بخندم.

چند سال پیش پسرخاله ام دیده بودش. راست یا دروغش را نمی دانم اما برایم ایمیل زد که: به روبرتو باجو سلام و عشقت رو رسوندم...

 

پی نوشت: یک راز کوچولو توی زندگی ام دارم که به وجود روبرتو باجو وابسته است و به نظرم هنوز هیچ کس را در آن راز با خودم شریک نکرده ام... شاید کشف نشده بماند برای همیشه...

 

پی نوشت: این عکس روبرتو باجو با عکس های جوانی او که  من بیشترشان را دارم قابل مقایسه نیست. یعنی من هم اینهمه پیر شدم؟!

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سپیده

شرارت خواهرزاده  چهار ساله و نیمه ام بی نظیر است. سپیده مرتب و یکریز حرف می زند. با منطقی خاص که فقط به او تعلق دارد. شبها وقتی همه خوابند ، مثل شبح کوچکی توی خانه راه می رود و کنار پنجره های قدی می ایستد و آسمان را تماشا می کند. اگر باران بیاید او اولین نفری است که می فهمد.

 

برای وسایل  شخصی و حریم خصوصی احترام قائل است. مشکل روانی را می شناسد و گاهی به مادرم که بهش می گوید عزیز و عاشقانه این عزیز مهربان را دوست دارد ، به آرامی اشاره می کند: من با تو نمی یام پارک... تو مشکل روانی داری. مادرم بدون اینکه ناراحت شود به فکر فرو می رود و به دنبال نشانه های همان بیماری ، خودش را می کاود. من و خواهرم چاره ای جز خندیدن نداریم. چطور این دختر ، مادربزرگ پیرش را به شک انداخته است؟!

 

سپیده از ازدواج توی این سن خوشش نمی آید چون فکر می کند اگر حالا بخواهد ازدواج کند باید با یک پسر هم سن خودش زندگی کند. معتقد است چنین پسری به درد او نمی خورد چون پسرها را توی این سن مادرشان باید بزرگ کند. اما یکبار بهم گفته که از آن  آقاهه که توی تلویزیون ورزش می کند و بلوز قرمز پوشیده خوشش می آید و پرسیده: زری ! وقتی من  بزرگ بشم این آقاهه پیر می شه؟! و بعد توی فکر فرو رفته و غصه خورده.

 

 رک ،  راستگو و مهربان است. بیش  از حد مهربان و حتی برای  سردردهای مصلحتی بزرگترها هم  دلسوزی می کند و غمگین می  شود. همان وقت است که من  شرمنده می شوم به خاطر اینکه  تازه با خواهرم از خیابان  گردی رسیده ام و در جواب  سپیده که می پرسد کجا بودی؟  برای اینکه دلش را نشکنم  می گویم: سرم درد می کرد ، رفته بودم قرص بگیرم....

 

بد به حال  من که دل بچه را ده برابر می شکنم و این شرمندگی را تا آخر عمر با خودم یدک می کشم. آن وقت این دختر منحصر به فرد ، شیشه شیرش را می گذارد توی دهنش ، پتوی سبزش را می اندازد روی دوشش و می آید جلوی تلویزیون دراز می کشد تا دیو و دلبر ببیند و به یک جای دور خیره شود و چنان آرام بگیرد از همه پر حرفی هایش که با خودم به منطق عمیق او فکر کنم. به جریانی که سلول های او را شبیه موج های فراری موسیقی کنار هم چیده است.

 

به شدت  برای سپیده نگرانم. خلاقیتی که در وجود او موج می زند قابل چشم پوشی نیست. سپیده شبیه یک نت نانوشته موسیقی است که همه نت ها به انتظار او خودشان را در سکوت محوغرق کرده اند تا او اتفاق بیفتد. شبیه رقص دلنشینی است که  به دور افتاده ترین قوم تعلق دارد. ترکیبی از شادی اغراق شده و اندوه جاودانی. ترکیبی از روی زمین خزیدن و توی هوا بال زدن و ولو شدن روی تنه درختها و آخر سر با موج های آشوبگر رودخانه ها رفتن و گیج خوردن. برایهمین برایش نگرانم. نگران اینکه این راز کشف نشده باقی بماند.

 

پی نوشت: می روی چون بوی گل از برم.... رفتنت کی می شود باورم ؟ ( کهکشان عشق را  با صدای محمد نوری بشنوید. اینجا بروید و روی کهکشان عشق کلیک کنید.)

   + زهرا باقری شاد ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به خاطر مالنا

 

آوازه عشقش از کرواسی تا آفریقای جنوبی پیچیده است. اسمش رودان است و هر سال 13 هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز می کند. مالنا ، همسر رودان از سال 1993 که توسط شکارچی ها زخمی شده دیگر نمی تواند پرواز و مهاجرت کند و تحت نظر زیست شناسی است به نام  استیپان فوکیک. استیپان می گوید:

رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سال ها به مالنا وفادار بوده است.

امروز  ایمیلهایم را که چک کردم این خبر جالب را خواندم که فکر می کنم قدیمی باشد اما جالب است. ظاهرا ماجرای عشق این دو لک لک مورد توجه خبرنگاران و علاقه مندان قرار گرفته و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده "برودسکی واروس" در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند. اما رودان بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرده است. به نظرم  این اتفاق پیش از سال 2000 میلادی رخ داده. اما اینکه چرا حالا من خبرش را شنیده ام از آن رخدادهای شگفت انگیز است. نمی دانم هنوز هم رودان و مالنا زنده هستند یا نه. اما بر اساس این خبر رودان هر سال وظیفه آموختن پرواز به  جوجه هایشان را هم به عهده می گرفته چون مالنا قادر به پرواز نبوده. آن وقت جوجه ها وقتی بزرگ شدند با پدرشان به سمت آفریقای جنوبی پرواز می کردند و سال بعد این رودان بوده که دوباره به سمت مالنا باز می گشته.

 

پی نوشت: مدتی است رو کردن دست این و آن  توی ایران مد شده و همه به نوعی از پشت پرده ها حرف می زنند. حالا که جلد مجله ها و سایت ها پر شده از اینجور حرفها ؛ از فدراسیون وزنه برداری گرفته تا زمین نه چندان سبز فوتبال  و  مسابقه مردان آهنین ؛ خب بقیه مردم هم یک چیزی رو کنند دیگر. فقط لطفا وارد خطوط قرمز س.ی.ا.س.ی نشویم همگی با هم. در غیر اینصورت توی همه زمینه ها می شود به افشاگری دست زد. ترجیحا در حوزه فرهنگی ، ادبی و بستنی فروشی باشد بهتر است. بدین وسیله من ابتدا یک شاهکار از علیرضا قربانی را رو می کنم که البته جدید نیست اما من تازگی ها زیاد می شنوم آن را.

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر....شعری غم انگیزم ، از من بگذر........( این آهنگ علیرضا قربانی را از اینجا بشنوید. روی از من بگذر کلیک کنید.)

پی نوشت بعدی: چرا این آقای علیرضا قربانی اینهمه خوش تیپ و زیبا است؟!

 

   + زهرا باقری شاد ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سیاه چاله

 

مرا گویی کرایی، من چه دانم

چنین مجنون چرایی، من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی

به عشقم چون برایی، من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی کجایی، من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان ها

نمی ترسی که آیی، من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو

ورای روشنایی، من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد

از آن ترک خطایی، من چه دانم ( مولانا)

 

روی یک کاناپه نخودی رنگ نشسته ام و عر می زنم. مثل مجسمه بودا ، انگار که تکیه داده باشم به یک درخت پهن ، دستهایم را گذاشته ام روی دو پایم . هرکسی دور و برم بوده فرار کرده یا در را آرام و بی هیاهو بسته و رفته. موهایم را ریخته ام توی صورتم و دیوانه وار اشک می ریزم. اینجا چرا این شکلی شد یکدفعه؟ کسی به من نگفته بود باید از آن خلاء بی نظیر ، آن هوای خنک وسط آفتاب داغ زمستان پرت شوم توی این فضای تاریک. دیوارهایش چرا اینهمه خیس و یخند؟ پس غلط کردم یعنی؟ غلط کردم که چشمهایم را بستم و ولو شدم توی بغل شبحی که چشمهایش مات بود و کهربایی؟ غلط کردم که بوی عطر خنثای او را کشیدم توی ریه هایم؟ !

دیوارها دارند تنگ تر و فشرده تر می شوند. سردم است چقدر. می بینم کسی نیست محلم بگذارد، چشمهایم را باز می کنم و دست می کشم روی موهایم. دیگر گریه نمی کنم. دور و برم را می بینم. خالی خالی است. حتی شبح در را  آرام و بی هیاهو بسته و رفته.

کاناپه نخودی رنگ حرکت می کند و می رود روی هوا. نشسته ام روی آن و دارم توی چاله ای که گرد می شود و می چرخد تکان می خورم. صدای مهشید را می شنوم توی خیالم که می گفت: افتادی توی سیاه چاله.... داری منفجر می شی تا دوباره شبیه یه ستاره تازه به دنیا بیای...

مگر من ستاره ام؟ مهشید می خندد انگار. هرچند که اینجا نیست. اینجا تنهای تنها هستم. راست می گوید. به این حالت می گویند انفجار. اما کسی نگفته بود به مهشید و به من که  آخر انفجار ستاره ها هم اتفاق تازه ای نیست. من و کاناپه نخودی رنگ با هم می چرخیم و مچاله می شویم. چاله شبیه دانه کبریتی که جرقه بزند و توی باد خاموش شود ، وسط آسمان تحلیل می رود.

 

پی نوشت : یکی از دوستانم می خواهد یک میمون کوچولو بخرد. کی می تواند کمکش کند؟ کجا باید دنبال یک بچه میمون سالم و خوب بگردد؟

 

   + زهرا باقری شاد ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بهار را از من بگیر ، موسیقی را نه

 

موسیقی. موسیقی و فقط موسیقی. عالیجناب یا دوست عزیز! بزن دنیا را بترکان اما موسیقی را از من نگیر. به خصوص صدای دلکش را که امروز صبحم را با او آغاز کردم. ای دل ای جان برو فکر دگر کن/ یاد یاران برو از سر به در کن... آهنگ من به بند افسونم را من از اینجا پیدا کردم: من به بند افسونم

 

خروس ایتالیایی تغییر جنسیت داده. به سلامتی. خبرش را که خواندم دیدم طبیعت نه تنها من را که خروس ها را هم بازی می دهد. ای والله. خروس همین که یک روباه به مرغ ها حمله کرده ترسیده و رفته تخم گذاشته و نشسته روی  آنها تا جوجه شوند. حالا کارشناسان دارند روی دی ان آی خروس کار می کنند تا بفهمند این موجود دیگر از کدام نوع است. اصلا دلیلی هم دارد این جستجوها و تحقیق ها؟

 

توی خبرها خواندم که ایرانی ها خواسته اند دو تا ببر مازندران را که نمی دانم چطوری سر از روسیه در آورده اند با چندتا جانور دیگر تاخت بزنند. حالا که کار تمام شده نسبت به اصالت نژاد ببرهای وارداتی مشکوک هستند. ببر مازندران کجا بود؟ نعره این حیوان اگر باشد چنان می پیچد توی ناحیه شمال ایران که قابل تصور نیست. راستی ببرها هم مهاجرت کرده اند که حالا داریم آنها را تاخت می زنیم تا برشان گردانیم؟ به این می گویند فرار چی ها؟

 

شیوا دیشب بهم زنگ زد. مثلا حالش خوب نبود. کلی خنداندمش و انرژی گرفت و دست آخر کلی احساسات بارم کرد که حالش را خوب کرده ام.( حالا هی یکی از دوستان دیگرم بهم بگوید تلخ و دنبال راه حل بگردد برای شیرین شدنم! ) شیوا وسط حرفهایش افتاد روی دور خاطره گویی و از روزهایی گفت که قرص برنج توی کیفش نگه می داشته تا خودش را بکشد. یکبار هم یک قرص برنج قورت داده و توی گلویش گیر کرده و شوهرش چنان لگدی بهش زده که قرص از گلوی دختره پریده بیرون. گفتم: قرص برنج چیه؟ یکهو مثل اینکه فهمیده باشد چیزی را گفت: تو نمی دونستی چیه؟ گه خوردم... هیچی..هیچی...

 

این شعر را نیچه دوست داشتنی من توی چهارده سالگی سروده. عجیب است! این مرد چطوری توی 54 سالگی دچار روان پریشی شده و یک سال بعد مرده؟

 

و اکنون ناگزیرم از جدایی

 

پس آرام باش ، آرام ای قلب من

 

چشم فرو بستن  بر همه عشق ها

 

چه بسیار دردناک است مرا

 

ناگزیرم به اندوه و  درد و دریغ

 

زان که دیگر نخواهم  شان دید

 

پس آرام باش ، آرام ای قلب من

 

هرگاه فرو می روم در اندیشه ساعات خوش روزهای طلایی عمرم

 

زخم هایم به خون می نشینند دیگر بار و

 

دیگر از بسیاری اندوه و درد

 

مرا هیچ امید بهبود نیست

 

لیک مانده است مرا تسلای خاطری برجا

 

که بس  پر فروغ است و روشن و پاک

 

تا آن دم که دو روح ، عاشق هم باشند

 

هیچ فاصله ای جداشان نتواند کرد  ز هم

 

نه شوربختی و نه درد و رنج

 

ما را از هم جدا نتواند کرد

 

آه ای اعتماد پاک و شریف

پی نوشت: تیتر این پست را از شعر پابلو نرودا گرفتم.

   + زهرا باقری شاد ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شور و شوق یکه تازی در بیابانم آرزوست

 

خواب می بینم. میمون های باغ وحش هستند یا آدم ها که بهم می خندند و پشت یک غرفه ایستاده اند. ساعت 9 است. چرا اینهمه دیر؟ ساعت را که درست سر شش زنگ زده کی خاموش کرده  پس؟ آرام و بی هیاهو صورتم را می شویم و  از آن رژگونه های قهوه ای تیره می زنم. خوشم می آید گاهی مثل ارواح خودم را درست کنم . دلم لک زده برای آینه دستشویی محل کارم که  صورت رنگ پریده ام را پر از سایه و وهم نشان می دهد و یک خط محو می اندازد روی  دم ابروی چپم که نیست. کوتاهش کرده ام.

عین خیالم نیست که دیرم شده. به جهنم. سلانه سلانه می روم تا محل کارم. یک سلام بلند می گویم و می نشینم روی صندلی.

تلفن های اینجا قطع شده اند. اینترنت هم. تند و تند تایپ می کنم. سردبیرمان می پرسد چه کار می کنی؟ می گویم دارم داستان می نویسم. بالکن را می نویسم. همین می شود دیگر. وقتی شب تا ساعت دو و نیم بنشینم و برای مهشید داستان بخوانم و تا ساعت سه و نیم هم طرح  کار بعدی ام را برایش بگویم و باهم حرف بزنیم درباره آن همین می شود. من خواب می مانم و مهشید هم حتما فکرش می ماند پیش من. 

پارسال همین وقتها بود که با سیامک رفتیم باغ وحش. وقتی فهمید می خواهم بروم آن مار بوای بزرگ را بغل کنم صورتش را مچاله کرد و ترسید. ترس را برای اولین بار توی چشمهایش دیدم. می خواست از من فاصله بگیرد. نیم متری ازم دور شد و دستم را ول کرد و از دور تماشایم کرد. خندیدم. بهانه گرفت که : دستت رو نزن این ور و اون ور... اینجا کثیفه... خندیدم. گفتم برویم به میمون دوساله ای که اسمش شمسی بود غذا بدهیم. با اکراه آمد و ایستاد و  به من گفت مبادا دستم را بزنم به دست میمون. تا خود شب هم به زور کنارم راه رفت . می دانستم دارد چندشش می شود از اینکه من تکیه داده ام به حفره مار بوا و دستم را گذاشته ام روی میله های قفس  میمون ها. سرش را با خیام گرم کرد. کتاب را دادم با خودش ببرد. دل بریده  بودم از این کتاب کهنه و بی نظیر. می  دانستم هیچ وقت دیگر مینیاتورهایش را نمی بینم. هرچند که سیامک راضی شد بالاخره و گفت : عیبی نداره. بالاخره خودت هم می یای دیگه. تا اون موقع نگهش می دارم... حتما حالا خیام شده همدم تنهایی هایش.

خواب می بینم. شمسی باید بزرگ شده باشد. یک سال بزرگ تر.  ساعت را که راس شش زنگ زده کی خاموش کرده پس؟

 

پی نوشت: مجموعه اینترنی شعر مزدک موسوی را خواندم. پیراهنی سیاه بیاور برای من. از اینجا می توانید بخوانید.

پی نوشت بعدی: روزها با سارتر خوشم و شبها با نیچه.  جا برای همنشینی با عبید و حافظ نیست فعلا.

باد ما را می برد جایی نمی دانم کجاست

خسته ام از این روند مبتذل ، آنم کجاست؟

گریه ام محصول تنهایی و یک خواب بد است

تشنه آغوشم و گهواره.... مامانم کجاست؟

بارها گفتم که من بی عشق می میرم ولی

ادعایم سخت سنگین است... ایمانم کجاست؟

این من ، این دردانه ی نازک مرام خانگی

شور و شوق یکه تازی در بیابانم کجاست؟

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نه قوت گریز و نه طاقت گزند

 

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

 

خیلی زور دارد از عهده انجام یک سری کارهای شخصی برنیایی. مثل من که حتی نمی توانم ابروهایم را مرتب کنم یا ناخن هایم را لاک بزنم. تا هدیه ( خواهرزاده ام ) نباشد که با حوصله بنشیند پای لاک زدن ناخن های من خودم همت نمی کنم. هفته پیش هم فقط به خاطر بی حوصله بودن هدیه ، ناخن هایم را از ته گرفتم. امروز کفری شد و گفت همینطوری هم باید بیفتد به جان این ناخن های کوتاه بیچاره و درستشان کند. گفتم : نمی تونی دختر! گفت : تو حرف نزن!

 نشسته بودیم با مهشید و مامان ، مولانا خوانی راه انداخته بودیم. من دم به دقیقه یاد حکایت های عبید می افتادم و می پریدم وسط شور و حال عاشقانه مامان که بالا و پایین می پرید و از جنون مولانا ذوق زده بود. به هدیه نگاه می کردم که چقدر باوقار است . درست برعکس ما سه تا. ناخن های من را با عشق و علاقه ای آرام با لاک طراحی درست کرد و رویشان برق ناخن زد. خوشم آمد ازش. در نهایت خونسردی چنان نگاه هایی به من می اندازد که یاد بچگی هایش می افتم. مثل وقتی که فقط ده دقیقه از به دنیا آمدنش می گذشت و زل زده بود به من. چشمهایش هنوز همان است. برق دارد انگار. اما باوقار است. نه مثل من و مامان و مهشید و آن یکی دختر ورپریده اش شرور! خلاصه دوباره صاحب ناخن های مرتب شدم .

 خیلی زور دارد تاریخ  را گم کنی. گمش کردم. یادم رفته بود فروردین می تواند 31 روز باشد. روز تولد آرمین را برای همین قاطی کردم. توی دفتر خاطرات روزانه ام هم اشتباه کردم... اوه... کی می ره اینهمه راهو؟

 خیلی زور دارد روز بزرگداشت سعدی را از یاد ببری. خاک بر سر من ! بدا به حالم. بس که این روزها افتاده ام روی دور گپ زدن با جلال الدین و عبید. این دو تا مگر دیگر حواس برای آدم می گذارند! همین روزهاست که عبید بزند توی پر سارتر بیچاره که تهوعش را دوباره گرفته ام توی دستم. دارم فکر می کنم خدا رحم کرده که من توی زمان عبید زاکانی به دنیا نیامده ام. به خصوص که با حافظ همدوره و همنشین بوده اند. آن وقت توی یک مثلث عشقی هولناک گیر می افتادم و دست آخر خودم را می کشتم بابت عشق محمد گل اندام ، یار غار حافظ !

 خیلی زور دارد دو روز از مرگ نادره بگذرد و بعد تو بفهمی خندان رو ترین مادر دنیا هم رفت...

 

پی نوشت :  سعدی جان ! بزرگداشتت مبارک ! نادره جان ! سفرت خوش!

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد