مکث

عاشق شدیم و شهر خبر شد...

 

قبل التحریر: سلام. تصمیم گرفتم داستان های کرم ابریشم رو در وبلاگ دیگری بنویسم. به همین دلیل یک وبلاگ جدید  تاسیس کردم. داستان کرم ابریشم طولانی  و ادامه داره و با اینکه من تنها شش قسمتش رو نوشتم هنوز ادامه داره یعنی طرحش اینطوری زده شده که ادامه داشته باشه تا اخر...اخر که احتمالا تنها به یک راه منتهی می شه. بنابراین از شما می خوام که داستان های کرم ابریشم رو  حتما بخونید چون به همراهی شما نیاز دارم به شدت .وبلاگ دیگر من: از پشت شیشه ها

و اما مکث...از این به بعد سایه کرم ابریشم رو از روی مکث برمی دارم. دوست دارم اینجا زودتر و متنوع تر به روز بشه. از همراهی شما ممنونم.

...............................................................................

در کامنت های پست قبلی مهسای عزیزم بدترین و بهترین خصلت ادمی رو عاشق شدن عنوان کرده بود البته من نمی دونم چرا این رو گفته اما بهانه ای شد تا من یه غزل رو به یاد بیارم و حالا اون رو برای شما می نویسم. غزلی که بیت اول اون از غزل محمد سعید میرزایی الهام گرفته شده. ( عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی شما / لبخند می زنید به این ماجرا شما )


عاشق شدیم و شهر خبر شد شما ولی

لم داده اید خشک و خشن روی صندلی

دارید با نگاه به من فحش می دهید:

دختر ولم کن ! اه ... تو هم ول معطلی

حق با شماست ول شده ام در خیالتان

این عشق با حساب و کتاب عشق جدولی

اخر اگر به دست خودم حل شدید چی ؟

این من و این جدال خطرناک...  یا علی!

و

زن

بلند شد

و خودش را نگاه کرد

چی دید؟  صورت و بدن و مغز انگلی

یک مشت کاغذ و  قلم و شعر و فاضلاب

ته مانده های پست همان عشق اولی

یک زن که رنگ چادر و چشم و دلش سیاه

و  ... نصفه شب کنار خیابان .... چه معضلی!

یک زن همان که عاشقتان شد ولی شما

یک زن همان که عاشقتان شد شما ولی...

   + زهرا باقری شاد ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()