مکث

هنوز هم...

هنوز هم با تماشای  فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله می خندم و گریه می کنم و با همین اشک هاست که می فهمم زنده ام.

هنوز هم با صدای داریوش به فکر فرو می روم و آرام آرام جانی تازه می گیرم...زنده می شوم... نفس می کشم و روی زمین راه می روم.

هنوز  هم  آن صبحی را دوست دارم که صدای نماز خواندن مادرم به گوش می رسد؛ وقتی درست کنار من نشسته و الحمدالله را به شیوه مادرش تلفظ می کند.

هنوز هم  امیراباد من را به یاد مهسا می اندازد.

هنوز هم  عاشق لاک صورتی ام.

هنوز هم دفترچه های خاطرات دوران دبیرستانم را می خوانم و  خودم را در چهره مبصر کلاس 202 ریاضی  یه یاد می آورم.

هنوز هم بلوار کشاورز را بهترین جای تهران برای قدم زدن می دانم  .

هنوز  هم  پفک را با نوشابه می خورم.

هنوز هم  اسم خاتمی را که می شنوم به یاد بی قراری های مرجان می افتم و  پلاکاردهایی که به دست می گرفت و به سمت دانشگاه تهران راه می  افتاد تا: خاتمی کاری کن!  دانشجو را یاری کن.

هنوز هم از شیراز از تمام شیراز  تنها به حافظ  فکر می کنم.

هنوز هم  یک جورایی دوست دارم معلم روستایی در دوردست بشوم و با روسری نارنجی سر کلاس بروم.

هنوز هم  گاهی  که پدرم خو اب است می روم نفس هایش را می شمارم تا زنده باشد.

هنوز هم  ته قوطی آرام بخش هایم چندتایی آپو پیدا می شود تا وقتی من می لرزم، وقتی زمین می لرزد  آرام بشوم و مثل جنازه توی رخت خواب دراز بکشم.

هنوز هم  کراوات طلایی دوست دارم.

هنوز هم می روم توی گلفروشی و اگر فروشنده خوش اخلاق باشد می گویم که نیامده ام گل بخرم، آمده ام گلها را بو کنم و بروم.

هنوز هم از فحش های رکیک خوشم می آید و حال می کنم  وقتی توی کتاب ها از این فحش ها می خوانم.

هنوز هم چشمم توی ویترین مغازه ها دنبال عروسک های عجیب و تنها می دود.

هنوز هم  از مرغ و خروس، از هرچه پرنده است  به شدت می ترسم و از تصور مواجه شدن با آنها غش می کنم.

هنوز هم  دکتر قریب را از یاد نبرده ام.

هنوز هم کفش های پاشنه بلند تق تقی را می پرستم.

هنوز هم از صدای کامیون می ترسم و فکر می کنم همین الان است که در هراس سنگین این هیاهو گم بشوم.

هنوز هم  دوست دارم دم ظهری بروم و زنگ خانه های یک کوچه را ردیف بزنم و فرار کنم.

هنوز هم عاشق کارتن دیو و دلبرم.

هنوز هم آرزو  دارم بالاخره یک روز توی قهوه خانه ای در خیابان شاپور بنشینم و بگویم: آقا یه نیمرو  ، یه  خوانسار...چایی هم بیار دستت درد نکنه.

هنوز هم مرض دارم. اول از کنار پیرمردهای فال فروش و پیرزن های جوراب فروش رد می شوم و بعد برمی گردم.

هنوز هم تصمیم ندارم  در هیچ انتخابات دیگری شرکت کنم.

هنوز هم به فرفره فروشی  فکر می کنم. به یک کارتن مقوایی که پر از فرفره اش بکنم و توی پارک بنشینم و فرفره ها را بفروشم.

هنوز هم بلد  نیستم خودم را خوب آرایش کنم و گاهی افتضاح به بار می آورم.

هنوز هم شبها از روح و جن و مرده و شیطان و این حرفها می ترسم و آیه الکرسی می خوانم تا جمیعا بروند یک جای دیگر.

هنوز هم  ساندویچ را مثل وحوش می خورم.

هنوز هم از اینکه شکل مرجانه گلچین هستم با تمام علاقه ام به او غصه ام می گیرد.

پی نوشت: کرم ابریشم سوم را در وبلاگ از پشت شیشه ها نوشتم. دوستان علاقه مند بخوانید لطفا!

پی نوشت: شما هم از هنوز هم های خودتان بگویید.

   + زهرا باقری شاد ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()