مکث

از این چراغ مردگی...از این بر آب سوختن

پیش از تحریر: سریال حضرت یوسف هم به اواسط خود رسید و ناسزاهایی که من در وبلاگم در این باره می شنوم تمام نشدند. هنوز کامنت هایی برای سریال حضرت یوسف یا کمدی یوزارسیف برایم می گذارند که هیچ کدام آدرس ندارند. انگار این پست مجال خوبی شد برای آنهایی که دوست دارند فحش بدهند و از خود نامی نگذارند. مخاطبانی که من آنها را فاقد شعور کافی برای تحلیل می دانم اما امیدوارم بتوانند کمی بیشتر تفکر کنند. اشتباه خودم را در تحلیل سطحی این سریال می پذیرم چه کاری که من کردم تحلیل نبود تنها یادداشتی نوشتم .همین . اما توهین بود که بر سرم باریدن گرفت. یکی من را شبه کوالا دانست و دیگری بهم گفت خیلی بی شعوری. نمی دانم عقده این مخاطبان ناشناس بدون نشانی خالی شده یا نه اما همه کامنت هاشان را تایید کردم و خوشحالم برای خودم که امروز مثل دیروز فکر نمی کنم و متاسفم برای آنهایی که تحصب و نادانی پرده ای مقابل چشمانشان کشیده است.به قول مولانای بزرگ

سخت گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون‌ آشامی است

وقتی مردم نمی توانند اعتراض، شکایت یا گلایه خود را از وضعیت و مساله موجود بیان کنند چالش و درگیری را به گروه های کوچک اجتماعی می کشانند و به نوعی با یکدیگر درگیر می شوند.

گمان می کنم این را چندی پیش در گفتگو با دکتر صدیق شنیدم. و از آن پس مصداق هایی از این ادعا را همه جا مشاهده کردم. تا به امروز. تا به امروز که نمی دانم باید بایستم  روبروی راننده تاکسی  و  به او اعتراض کنم که چرا مسافران را درست در مقصد پیاده نمی کند یا نه؟ بروم به کسی دیگر اعتراض کنم که چرا وضعیت ما به اینجا رسیده؟

مدتهاست که این تردید زندگی اجتماعی من را فلج کرده. من هم همچون بیشتر افراد جامعه ام نمی دانم باید اعتراض کنم و حقم را بازپس بگیرم یا نه. در نهایت هم اعتراض ها به جنگ و دعوا ختم می شوند. پس باید سکوت کنم؟ یا اینکه جنجال راه بیندازم؟

چرا عادت ندارم وقتی چکی که بابت کارهای مطالعاتی از فلان موسسه گرفته ام برگشت می خورد اعتراضی جانانه داشته باشم؟

چرا وقتی به عنوان یک کارگر ساده در کارخانه ای مشغول به کار هستم و ناگهان عذر من را می خواهند نمی روم به سازمان مربوطه شکایت کنم؟ چرا حتی اسم این سازمان مربوطه را نمی دانم ؟

چرا وقتی شهرداری ناحیه به آسفالت مجدد خیابان محله ام اقدام نمی کند و من هر روز باید هول و هراس افتادن در چاله ای یا جوبی را داشته باشم نمی روم نامه ای به شخص شهردار بنویسم و از او حقوق شهروندی خودم را مطالبه کنم؟

چرا وقتی اتوبوس های 125 تومانی با اینکه خصوصی هستند اما عملکرد سرویس های خصوصی را ندارند من همچنان می نشینم توی اتوبوس و امیدوارمی شوم که فقط زود به مقصد برسم؟

چرا وقتی فروشنده ای قیمت جنسی را که دیروز مبلغ دیگری بوده به من می گوید فقط سرم را تکان می دهم و کار دیگری نمی کنم؟چرا بلد نیستم از فروشگاه بیرون بیایم و خرید نکنم؟

چرا نمی توانم به وزیر فناوری و اطلاعات کشورم اعتراض کنم بابت این همه اختلال در خطوط تلفن همراه؟

چرا نمی توانم در سازمانی، نهادی، وزاتخانه ای ، جایی را بزنم و  نگذارم حقوق مسلم من در موارد متعدد پایمال شود؟

ای وای بر من! من هم آدمم ؟

اعتراض نمی کنم. سکوتم امتدادی تلخ دارد تا فریادی که بر سر هموطنم می کشم و یک جنگ تمام عیاربر سر هیچ!

نتیجه این می شود که:

به عنوان یک مستاجر وقتی به صاحبخانه ای منصف برمی خورم به خودم می گویم این ماه اجاره را کمی دیرتر می پردازم. چیزی نمی شود.او که اعتراضی ندارد.

به عنوان یک مدیر یا رییس  ککم هم نمی گزد که چک حقوقی کارمندانم را امضا کنم یا نکنم.

به عنوان یک راننده تاکسی می توانم و این حق را به خودم می دهم که اسکناس پاره را لابلای اسکناس های دیگر پنهان کنم و به مسافر بدهم.

به عنوان یک انسان می توانم دروغ بگویم. می توانم توی دلم بگویم گور پدر بقیه. می توانم از دم به همه نارو بزنم . فقط حواسم باشد صدای فریادم از محوطه کوچک زندگی ام بالاتر نرود. فقط یادم باشد که حقوق حقه خودم را از نمایندگان قانونی ام نخواهم که نمی دانم این ترس لعنتی را باید چه کرد؟

پی نوشت: همیشه همه جا گفته ام ان شاالله ... و از خدا خواسته ام که تمام نیروهای شر را از من دور کند. اینبار می خواهم خدا را از این بازی کنار بگذارم. به نظرم تنها باید با نیروی انسانی به مصاف با بدی ها رفت.

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()