مکث

خسته نباشید آقای مهرجویی!

 مهرجویی

خسته نباشید آقای مهر جویی.

نه به خاطر ساختن سنتوری بلکه به خاطر گذراندن طوفانی که وجودتان را تا این حد آشفته

کرده بود و باعث شد شما در کارنامه درخشان فیلم سازی تان یک نمره بسیار بد هم بگیرید.

شنیده بودم که داریوش مهرجویی آدم تلخی است اما از اینکه تلخ نمی سازد و در عوض

آنقدر عمیق در فیلم هایش حرف می زند که مخاطب خودش تلخ و عمیق می شود همیشه

لذت می بردم و به سینمای کشورم اگر افتخار می کردم بخش زیادی از آن به دلیل اجاره

نشین های شما بود که در اوج سختی و مشقت و تلخی حتی هنگام سقوط از پله های

پوسیده هم خنده را بر لب می نشاندند. به خاطر هامون بود که یاس فلسفی اش را در هیچ

فیلم دیگری اینچنین به تصویر نکشیده بودند و نفس کشیدنش پس از نجات از غرق شدن در

امواج سهمگین دریا و طوفان هنوز هم که هنوز است یکی از ماندگار ترین لحظه های

حیات در سینمای معنای ایران محسوب می شود.

با اینهمه خسته نباشید ، حتی اگر در سنتوری ردی از مهرجویی همیشگی به چشم نیاید  و

من مخاطب در هیچ یک از صحنه هایش جز یکی دو دقیقه اول صدای داریوش مهرجویی را

نشنوم. حتی اگر آنقدر در سایه کلیشه شخصیت های فیلمتان  گم شده باشید که من مخاطب،

من دوستدار فیلم های شما انتظار به پایان رسیدن فیلم را بکشم در حالیکه می دانم دیگر

هیچ اتفاقی در سنتوری نخواهد افتاد و مهرجویی ماراتون روایتی تکراری را خیلی ساده به

فیلمسازانی پیش از این واگذار کرده است. ماراتونی که خیلی پیش از اینها آغاز شده و

برنده هم داشته است و نمی دانم چرا مهرجویی اینهمه دیر به فکر افتاده و اینهمه تکراری

از خراب ابادی گفته که دیوارهای نم کشیده و باران زده اش را مدتهاست که همه تهرانی

ها دیده و شنیده و پشت سر گذاشته اند. نمی دانم چرا مهرجویی اینهمه ساده روایتش را به

بازی ناشیانه هنرپیشه گانش باخته . هنرپیشه گانی که هرکدام پیش از اینها با بازی در فیلم

های او جان می گرفتند و  معجزه می کردند. خسته نباشید آقای مهرجویی چون می دانم که

خیلی خسته اید! آنقدر که حتی رمقی از توان بالای خودتان را در فیلمسازی برای سنتوری

خرج نکردید و فقط از روی انشای فیلمسازانی پیش از این مشق نوشتید . مشقی ناشیانه.

خط خطی . آنقدر خسته بودید که حتی به خودتان زحمت ندادید نشانه ها و عناصر را مثل

همیشه درست سر جای خودشان قرار بدهید و برای نشان دادن رنج ها و لذت های عمیق

زندگی  به ساده ترین و پیش پا افتاده ترین عناصر ‏، به پیراهن قرمز و وان حمام و حوله

زرد و کراوات قانع شدید. به کمترین بهره بری از بازی بازیگرانی چون حسن پورشیرازی

که در مهمان مامان یک وزنه سنگین فیلم بود . چه ساده به جیغ های کلیشه ای گلشیفته

فراهانی اکتفا کردید و خودتان را برای روایت عشق و آشنایی و اعتیاد و معضلات

اجتماعی به دیالوگ های کیمیایی مابانه پرداختید . به گلایه هایی که آدم را بیشتر یاد

سریال آیینه عبرت و تیزرهای باز داش سیا ضایع شد می اندازد تا داستان پسر موسیقی

دانی که از بد روزوگار معتاد شده است.

این را از صمیم قلب می گویم اقای مهرجویی . شما هم حق دارید فیلم ندیدنی بسازید .

فیلمی که همان بهتر به اکران گذاشته نشد چون تنها راه ماندگاری اش در افکار عمومی

سینما دوستان همین است که روزی روزگاری به دلایلی جلوی اکرانش را گرفتند و به

صورت قاچاق به دست مردم رسید.

اما شما هم حق دارید که سر جای خودتان نباشید . که از داریوش مهرجویی مهمان مامان

و بانو و سارا و هامون و گاو خیلی خیلی فاصله بگیرید. که عنصر همیشگی خانه را در

فیلمتان گم کنید و ناشیانه وقتی که دیگر حرفی برای گفتن نمانده بدهید یک شبه بکوبندش و

جایش سه چهار طبقه بسازند.

شما هم حق دارید آنقدر خسته بشوید که حتی به فیلمسازان ناشی در روایت اعتیاد ببازید

وقتی که به گلشیفته فراهانی می گویید کنار جوی اب راه برود و از جامعه بنالد که

شوهرش را معتاد کرده . وقتی که به بهرام رادان می گویید فقط مواظب باشد که درست و

حسابی ادای معتاد ها را دربیاورد و سرنگ را خوب تزریق کند.

شما هم حق دارید فیلمی بسازید که تنها روی صدای محسن چاووشی بچرخد .

با اینهمه خسته نباشید. حتی اگر خستگی سنگینی را روی شانه های من مخاطب گذاشته

باشید پس از تماشای سنتوری. سنتوری، این مشق خط خطی ناشیانه.

   + زهرا باقری شاد ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()