مکث

پاشنه فرسوده کفش خانوم ها روی اعصاب !

نمی گویم بیاییم  فروشندگان سیار را از داخل واگن های مترو جمع آوری کنیم چرا که ایمان دارم به انسان بودنشان و انسان زباله و خاکستر نیست که بتوان به هر دلیل از هرجایی جمعش کرد. انسان بهتر است هدایت شود. یعنی من که یک انسانم دوست ندارم کسی بیاید یقه ام را بگیرد و مثل موش از داخل واگن مترو به خاطر فروختن شال و روسری و لوازم آرایش و لباس زیر بیرونم کند. حالا هرچقدر هم که فضای کوچک واگن ها را برای استقرار مسافران خسته تنگ تر کنم ؛ هرچقدر هم که لابلای مسافران راه بروم و ساک های سنگین جنس هایم را این ور و آن ور ببرم ؛ هرچقدر هم که صدایم بپیچد در واگن های شلوغ مترو...

هرچند که وضعیت متروی تهران درباره فراوانی فروشندگان سیار در آن بحرانی تر از این حرف هاست. به نظر می رسد کنترل اوضاع از عهده مدیران مربوطه یعنی مدیران مترو خارج باشد.تعداد این فروشندگان روز به روز بیشتر می شود و جنس هایی که می فروشند متنوع تر!

حس دوگانه ای دارم در برابرشان. امروز از یک پیرزن دو تا آب نبات چوبی خریدم و نشستم به تماشای زنان و دخترانی که واگن مترو را از تل و روسری و خاک ژله ای و لباس زیر و بدلیجات پر کرده بودند.

نمی گویم فکری به حال این وضعیت بکنیم. بله! چه اشکالی دارد؟ مترو، پارک،خیابان...این ممکلت گل و بلبل همه جایش برای کار و کاسبی مناسب است. حالا سازمان و نهاد و اداره رسمی هم نشد اشکالی ندارد! چه کار کنند بندگان خدا؟ شغل است دیگر!!!

فقط این صدای خانومم ! خانومم! بدجوری روی اعصاب من راه می رود.

خانووم! تل دارم..از همین که روی موها زدم

خانومم! سه تا ویفر هزار

خانومم! نخواستی؟

خانومم؟

این اصطلاحی است که این فروشندگان به کار می برند. می گویم بیاییم دست کم برای آنها یک دوره کلاس های فروش  و برخورد با مشتری بگذاریم و به آنها گوشزد کنیم که از عبارت ها و اصطلاحات متنوع تر استفاده کنند.

 

   + زهرا باقری شاد ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()