مکث

بازنشستگان را از یاد نبریم.

پیرمرد با زحمت از پله ها بالا می آید. مرد جوانی دستش را گرفته و مراقب گام های لاک پشتی پیرمرد است. تا دم باجه شماره یک راهی نیست اما برای پیرمرد زمانبر است این راه رفتن طولانی تا جایی که باید حقوقش را بگیرد. نگاهم او را دنبال می کند . خسته ام. از وضعیت بازنشستگان جامعه ام احساس خستگی می کنم. نومیدی مفرطی گریبانم را می گیرد وقتی می بینم بیشتر بازنشستگان سرزمین من از کمترین تسهیلات رفاهی هم بی بهره اند و باید برای گرفتن مستمری ناچیزشان راهی طولانی تا بانک ها را با زحمت طی کنند.

پیرمرد می رود. خوش پوش و متین . نگاهم را از او می گیرم و  به باجه نزدیک می شوم. نوبت من رسیده و در پیرمردی دیگر در باجه کناری من ایستاده است. به متصدی باجه می گوید: « حالا که حقوقم رو نریختن به حساب فقط 30 هزار تومان بهم بدید. بسه مونه.»

از او خجالت می کشم. به عنوان عضوی از این جامعه از هم میهنم خجالت می کشم که دولت هنوز حقوقش را به حسابش نریخته و او هر روز از روزهای آخری ماه را به بانک می آید تا این مساله را از متصدیان بانک بشنود.

موقعیت بازنشستگان در ایران موقعیت اسفناکی است. دوران پیری برای آنها با آرامش نمی گذرد. اضطراب ناشی از مشکلات اقتصادی علاوه بر بیکاری و برخوردار نبودن از تفریحات لازم بازنشستگان را تهدید می کند. می شود در نگاه بی قرار بسیاری از آنها دلهره تمام این مشکلات را مشاهده کرد. می توان به جز غصه خوردن برای آنها کارهای دیگری هم کرد. البته این کارهای دیگر برنامه ریزی مقامات مسوول را می طلبد. یادمان بماند اگر ما روزی در گروه این مقامات مسوول قرار گرفتیم بازنشستگان را از یاد نبریم.

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()