مکث

به قیمت آزادی!

 

 

در خبرها خواندم که زنی از همسرش به صورت توافقی جدا شد و در ازای طلاق توافقی مهریه خود را که شامل 1978 توپ تنیس بود بخشید. این اتفاق در تهران و در دادگاه خانواده شعبه ونک اتفاق افتاد و بر اساس آنچه که در خبرها آمده قاضی عموزادی ریاست این دادگاه را برعهده داشت.

وقتی داستان جدایی این زن و مرد را خواندم که پس از 7 سال زندگی مشترک و 6 سال زندگی در کانادا به این دلیل که با هم تفاهمی نداشتند از هم جدا شدند یاد آن روزی افتادم که در جلسه دادگاه اتفاقا به ریاست قاضی عموزادی شرکت کرده بودم و در آن جلسه زنی  تقاضای جدایی از  همسرش را داشت. با این تفاوت که همسر این زن با وجود اینکه به 18 سال زندان محکوم شده بود حاضر نمی شد زن را طلاق بدهد.

اگرچه قاضی عموزادی تاکید می کرد که در صورت محکومیت مرد به زندان بالای 5 سال، طلاق در خواستی از سوی زن اجرا خواهد شد اما این قاضی مهربان سعی داشت زن را به ادامه زندگی مشترک تشویق کند.

زندگی مشترک با مردی که به جرم اعتیاد و قاچاق فروشی به زندان افتاده بود و با وجود اینکه با غل وزنجیر به دادگاه آمده بود اعتماد به نفسش تمام هیبت انسانی زن را در هم می شکست.مردی که به گفته زن بارها روی او و دو دخترشان اسلحه کشیده بود حالا کنار همسرش نشسته بود و می گفت: من دوستت دارم. طلاقت نمی دم.

زن اشک می ریخت و می گفت: حاج آقا! این چه  جور دوست داشتنیه؟ اینکه می خواست منو بکشه...این که هربار یه زن خراب و می آورد توی خونه و روبروی چشم من و دخترام...

و قاضی عموزادی به مرد نگاه می کرد .

چه جلسه طولانی و خفن آوری بود.

زن می گفت : دخترهام دوستش ندارند. می گن خجالت می کشیم که این پدر ماست.

و مرد اصرار داشت که زن باید دخترها را به ملاقات او به زندان ببرد.

همه می دانستیم که این طلاق اتفاق می افتد اما نمی دانم چرا در این گونه مراسم در ایران باید عمدتا اشک زن ها دربیاید و ضجه بزنند و  برای رهایی از بند التماس کنند.

قاضی عموزادی اما به وظیفه خود عمل می کرد . به اینکه نگذارد بنیاد خانواده از هم بپاشد. از اوگلایه ی نداشتم. گاهی از من و همکارم که به عنوان خبرنگار آنجا نشسته بودیم نظرخواهی می کرد و من تنها به چهره مرد نگاه می کردم.

طلاق اتفاق افتاد اما قاضی از زن یک قول گرفت: قول بده که اگر از زندان آزاد شد و اومد باهاش دوباره زندگی کنی. نمی گم ازدواج رسمی داشته باشید .چون وقتی این مرد از زندان آزاد بشه دیگه نه تو جوونی و نه اون. پس قول بده زن صیغه ای ش بشی.

و زن  گفت: نمی دونم حاج آقا!اگه آدم بشه  باهاش زندگی می کنم.

با خواندن خبر طلاق توافقی زن و مرد و بخشیدن مهریه ای که 1978 توپ تنیس بود به یاد آن روز زمستانی افتادم. روزی که  آن مرد با اکراه حاضر به جدایی از همسرش شد چون در بند بود. چون قدرتی نداشت تا زنش را به زور از زندان زندگی مشترک حبس کند. چون دستهایش را با غل و زنجیر بسته بودند و چقدر بد ! که گاهی انسان را باید به غل و زنجیر بست تا به آزادی دیگران رضایت بدهد.

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()