مکث

احساس سوختن به تماشا نمی شود...

قبل از تحریر: هرچقدر هم که بخواهم بی تفاوت باشم  نمی توانم خبر خودسوزی یک جانباز را نادیده بگیرم. وبلاگ دکتر صدیق را در این باره بخوانید لطفا!

...................................................................

بهروز که رفت من خیلی کوچک بودم. اما هنوز یادم می آید پسر دوست داشتنی فامیل را که پایین پله ها می ایستاد و به من می گفت: عزیز دل من! بپر بغل من!

بهروز که رفت من نمی دانستم کجا و برای چه رفته. سه سال بیشتر نداشتم و به فکر عروسک هایم بودم. نمی دانستم جزیره مجنون کجاست. نمی دانستم لشکر محمد رسول الله کجای این سرزمین مستقر شده. حتی نمی دانستم بهروز آن اورکت خاکی را از کجا آورده که هربار فقط همان را می پوشد و روز به روز هم این اورکت به تنش گشاد می شود.

ناصر که رفت و برگشت و نشست روی  همان پله ها و برای بهروز گریه کرد، گریه کرد و مظلومانه خیابان ها را پیاده گز کرد و گذاشت بقیه دور جنازه درهم و آشفته بهروز دوره مسلمانی بگیرند، من هنوز نمی دانستم راز چشم های گریان ناصر را و پیش بینی نمی کردم روزی را که امروز باشد و یکی یکی موهای سفید توی سر ناصر را  بشمارم و دردهایش را اندازه بگیرم و بشنوم که این ممکلت را دوست ندارد.

علی که رفت و آشفته حال برگشت من حتی نمی شناختمش. حالا اما می بینم او را که روی زمین ولو می شود.سرش را توی دست هایش می گیرد و یورش می برد سمت چاقو تا با آن یا سر خودش را ببرد یا سر کبوتری را که به خیالش لب پنجره نشسته و بق بقو می کند.

من کوچک بودم و با هر شلیک بمب و موشک قلبم مثل قلب بچه گنجشک  تکان می خورد. من کوچک بودم و برای اینکه ترسم از بمباران کم شود و تشنج نکنم  آب طلا به خوردم می دادند. من کوچک  بودم و هر شب کابوس جنگ می دیدم اما حالا روزها کابوس های زنده ای می بینم که بهروز و ناصر و علی را زنده زنده جلوی چشمم مثله می کنند. حالا بهروز می آید ، نفت را روی خودش می ریزد، ناصر می گوید معطلش نکن بریز. و علی کبریت می زند.

جنگجویان بزرگ سرزمین من این روزها آتش می گیرند .

   + زهرا باقری شاد ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()