مکث

داداشی

چند روزی می شد که داداشی زنگ نزده بود. چند روزی نزدیک به

دو هفته حتی سر کلاس جبر خطی هم گوشی را خاموش نمی کرد.

کم خوراک شده بود و کوچکترین حرکاتش را با وسواس از دید

سارا پنهان می کرد.

اما هم سارا و هم دیگر هم خانه ای هایش می دانستند  حالا که در

اتاق را به روی  خودش بسته دقیقا در کدام گوشه دنج و روی کدام

قسمت از موکت سرد قهوه ای  نشسته و به گوشی نقره ای رنگش

نگاه می کند.

 نگاه سارا در همان حال که در آیینه روی تاپ بنفش زهوار در

رفته اش می گشت او را از پشت در بسته اتاق تجسم می کرد  که

چشم هایش را در رویای ناتمام داداشی به اشک وامی داشت.

  

هم خانه ای هایش،  شام پر هیاهویی خوردند و خوابیدند و شب

پانزدهم هم به پایان رسید. به مادرش که تلفن زد غیر از فیش

واریز شده به حساب دانشگاه و اجاره ماه بعد و یکی دو دست

پلیور گرم ، صحبتی میانشان رد و بدل نشد. از حال زری هم

چیزهایی پرسیده بود و پیش از آنکه به تمایل سرشارش به گریه

کردن پشت تلفن برای مادرش اهمیتی بدهد به برادرها سلام

رسانده بود.

................

وقتی بعد از سه سال از زری پرسید که قوطی روغن  کجاست تا در

قابلمه پر از برنج در حال جوش ، روغن بریزد به تاپ بنفش سارا

فکر می کرد و به پچ پچ های وقیحانه های دخترها پشت در بسته

اتاق او.

زری قاشق به دست از آشپزخانه بیرون آمد ،

: خیلی سعی کردم بهت بگم که دور کیا رو خط بکشی اما تو

نفهمیدی.

اعتراضش را با گوشه ای خزیدن و خواندن کتاب به رخ کشید. به

اتاق پدربزرگ خزید و یادش آمد که آن روز غیر از فیش واریز

شده به حساب دانشگاه و اجاره ماه بعد و پلیورها، لابلای حرف

هایشان درباره زری و  پیش از آنکه بغضش را فروبخورد و به

برادرها سلام برساند به مادرش گفته بود که احساسی به کیا

ندارد .  

روزهای دیگر و هفته های دیگر را هم به یاد می آورد که در

جواب سوال مادرش باز از احساسی که به کیا نداشت حرف زده

بود ؛ مختصر و مفید: اون فقط داداشی منه.

  

و نمی دانست این شکم نفخ کرده او چرا بعد از سه سال و با

شنیدن یک سری حرف ها از مادرش به درد شدید افتاده بود.

  

داداشی مدتها بود که دیگر تلفن نمی کرد اما خاطره گوشه دنج

اتاق کوچکش در آن زمستان سخت او را آزار می داد ؛ خاطره آن

گوشی نقره ای رنگی که مدتها پس از انکه در دست مادرش

چرخید از کار افتاد.

یک چای خالی برای زری ریخت و یک چای و نبات برای خودش.  

پوست کلفتش را زیر پیراهن نازکش به لرزه درآورد، مثل مار به

خود پیچید و در سوراخ تنهای اش فرو رفت. به مادرش فکر می

کرد که مثل پونه، ریشه زده و سبز شده بود و سه سالی می شد که

دست در دستان کیا جلوی چشمان او رشد می کرد.

   + زهرا باقری شاد ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()