مکث

آرزوی 19 کلمه ای برای بهار

بوی بهار می آید حتی اگر من هم مثل خیلی ها خودم  را  برای استقبال از آن آماده نکرده باشم. حتی اگر مادرم به هم ریختگی زندگی ام را هر روز به رخم بکشد و لحظه شماری کند برای یک خانه تکانی درست و حسابی در آستانه بهار. دست کم برای مرتب کردن لباس هایم نقشه بکشد و این پنج شنبه را بگذارد برای سر و سامان دادن به اوضاع خانه.

بوی بهار می آید حتی اگر صدای ترافیک گیج کننده تهران توی گوشم پیچیده باشد. حتی اگر هنوز به انبوه مسافرانی فکر کنم که برای سوار شدن به واگن های بی نفس مترو از سر و کول هم بالا می روند در حالی که دولت و شهرداری هنوز بر سر پروژه مترو یا منوریل با هم به توافق نرسیده اند.

به جهنم که واگن های متروی تهران – کرج بیشتر از دو ماه است که در گمرک بندرعباس مانده اند و شاید همین روزها با تاخیر به تهران برسند.

به جهنم که هنوز هیچ واگنی به قطارهای مغشوش مترو اضافه نشده و مردم مجبورند همینطور  همدیگر را هل بدهند و خود را توی واگن ها جا کنند.

به جهنم که خیابان های  تهران از شدت قفل شدن در ترافیک ، سرسام آور شده اند و فاجعه بار .

به هر حال سال دارد نو می شود و من سعی می کنم دیگر کمتر بغض کنم از اینکه عید خیلی از بچه ها  بوی لباس نو و سبزی و پلو ماهی  نمی دهد.

سعی می کنم کمتر دلم بگیرد از اینکه کارگران کارخانه ای در ساری ، ده ماه است حقوق نگرفته اند.

سعی می کنم  کمتر غصه بخورم از اینکه  بعضی از دوستانم حالا، همین روزها بیکار هستند و سر در گریبان غم فرو برده اند و به گمگشتگی سرنوشت خود می اندیشند.

سعی می کنم کمتر گریه ام بگیرد از مرور اتفاق های سالی که دارد می گذرد؛ از خورده شدن یک دختر بچه توسط  گرگ در روستایی نزدیکی قزوین، از سهمیه بندی بنزین  و از کشتار غزه.

سعی می کنم کمتر دلم بگیرد از اینکه رفتار اجتماعی مردم شهرم بر اثر استرس و عصبانیت ، ناهنجار شده و درهم.

این بهاری که می آید نه به  لباس های آشفته من که روی زمین پرت شده اند کار دارد و نه به بلایی که بر سر بودجه سال 87 آمده است.

این بهاری که می آید فارغ از اعلام  کاندیداتوری میر حسین موسوی  و  مردد بودن خاتمی ، تنها به وزیدن بادهای اردیبهشتی می اندیشد که شاید  تنها اتفاق خوبش سلامتی همه مردم  میهنم باشد.

این بهاری که می آید بی اعتنا به دولت چندم و مجلس چندمین، قصد تولدی دیگر دارد  و به کابینه ای متشکل از عناصر طبیعی محض می اندیشد. این بهار، کاری به اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران من ندارد و زیر لب به همه بدبختی های من  و هموطنانم می خندد که اینطور با سرنوشت دست به گریبانیم  .

ماهی ها دوباره به شور و هیاهو افتاده اند حتی در ظرف های پلاستکی کوچک سفید ؛ حتی کنار خیابان. و من دارد کم کم باورم می شود که بهاری  در راه است.

پی نوشت: امروز یکی از مدیران ارشد روزنامه از ما خواست در 20 کلمه یکی از آرزوهایمان را برای سال جدید بنویسیم. ننوشتم و خیلی زود به سمت خانه به راه افتادم. یادم رفته بود که باید آروزی 20 کلمه ای ام را به دست آقای سردبیر بدهم . اما حالا فکر می کنم شاید این آرزوی 19  کلمه ای این باشد:

دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()