مکث

یک اسب شیهه می کشد و سرنوشت ما...

 دوست دارم یک روز با صدای بلند فریاد بزنم که روزنامه نگاری در ایران یک سوءتفاهم بزرگ است....

اینها را استاد علی اکبر قاضی زاده می گفت. هم او که سر کلاس او عاشق روزنامه نگاری شده بودم. آن روز اما رفته بودم  از او بپرسم  که چرا روزنامه نگار شده و چگونه روزنامه نگار مانده است؟ داشتیم برای ماهنامه دنیای اقتصاد می نوشتیم. دو هفته ای از لغو امتیاز روزنامه تهران امروز می گذشت و  من  تازه کار حساس زودرنج نخستین تجربه بیکار شدنم را پشت سرگذاشته بودم و خبر نداشتم از دو هفته بعد که قرار بود ماهنامه دنیای اقتصاد هم توقیف شود و من به دومین تجربه بیکاری ام برسم.

وقتی آقای قاضی زاده گفت که روزنامه نگاری در ایران یک سوء تفاهم بزرگ است من آرام و با اطمینان بسیار نگاهش کردم و گفتم: اما استاد شما خودتون باعث شدید ما عاشق این  کار بشیم...

و شنیدم که دلداری ام می داد: من امیدوارم. هنوز امیدوارم.

...............

وقتی تلفن زنگ می زنه من منتظرم که خبر  بدی درباره کار بشنوم. مثلا بهم بگن آقا تو از امروز دیگه از این روزنامه اخراجی یا هرچیز دیگه. روزنامه نگاری اینه بچه ها. نباید بهش مطمئن باشید....

احمد فراهانی دو ماه پیش اینها را می گفت. وقتی  من و چند تا از دوستان در سالن به هم ریخته روزنامه تهران امروز نشسته بودیم و داشتیم خودمان را برای فعالیت دوباره در این روزنامه آماه می کردیم. آن روز کمی بیشتر آرام بودم. بیشتر از روزهای قبل.

...............

امروز صبح خبردار شدم. بنابر تصمیم سردبیر روزنامه فرهنگ آشتی تا تیرماه منتشر نمی شود. اتفاق مهمی نیفتاده. پیش خودم گفتم حق دارد. بخش خصوصی است دیگر. مگر بخش غیرخصوصی اش چه گلی بر سر ما زده که این یکی بیشتر تحویلمان بگیرد. 

امروز صبح نه بغض کردم ، نه ته دلم لرزید و نه خم به ابرو آوردم. عادت می کنم یک روز به همه این توقف ها و توقیف ها . یک روز  آنها توقیف مان می کنند و یک روز اینها.

امروز صبح مثل همه روزهای دیگر  .

   + زهرا باقری شاد ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()