مکث

عقرب

 

عقربی که مرد،

 به من یاد داد که گاهی فقط باید تسلیم طبیعت بود،

 طبیعتی که می تواند حتی به من حکم کند که یک گاو باشم و

گوساله های سالم بزایم.

طبیعتی که می تواند حتی از من یک عقرب مادر بسازد

و من درست وقتی بمیرم که بچه ام بزرگ شده و می تواند حرفهای

ناگفته یک عمرم راخوب بفهمد. عقربی که درخیابانهای شلوغ محله ام  بچه به پشت  جان داد

عقربی که در دادگاه های پرازدحام شهرم بچه به بغل مرد

عقربی که زیر سقف خانه زنهای همسایه که نه!

زیر پای شوهر های شیفتی شان ، له شد

به من یاد داد که

گاهی باید فقط تسلیم طبیعت بود اغلب طبیعتم مرا به عق زدنهای عمیق و طولانی وامی دارد

آنقدر که می خواهم فکر باردارم را از جنینهای ناقص خالی کنم و

آنقدر دیازپام بیندازم بالا که تاخود صبح به جای عقرب خواب

فرشته ببینم عق که می زنم

بالا می آییم

من و خواهرم با هم بالا می آییم

می آییم

می آییم

آنقدر که قله ها روی شانه های خواهرم خودنمایی می کنند

وتا خدا می آید پیراهن آبی را به او بپوشاند

من دلم آشوب می شود  عق که می زنم

پنجره های تیره و تار دادگاه تمیز می شوند

نور می تابد

صورت قاضی سفید می شود

مردها آتش می گیرند

وبچه ها یک خواب راحت را در بغل من و خواهرم تجربه می کنند وبعد

گاوها را سر می بریم

وگوساله ها را به مدرسه می فرستیم

تا به جای گاو از آنها آدم بسازند وبعد

خدا نمی آید

فرشته نمی فرستد

معجزه هم نمی شود

خواب هم نمی بینم دلم آشوب که می شود

می شود دیگر

دیگر    دیگر از خدا هم ، از فرشته ها هم کاری ساخته نیست

و من دیگر

  

هیچ وقت

هیچ قانونی را به استناد هیچ کتاب آسمانی مقدسی خط نمی زنم.

من قوانین را به استناد مرگ تمام عقربهای مادر خط می زنم.

من قوانین را به استناد دردهای زایمان گاوهای ماده ای که تا

همین چند وقت پیش آدم بوده اند سیاه می کنم. من

به کوچه های شهرمان

به خانه ها

دادگاه ها

فروشگاه ها

مهد کودکها

وقبرستانها

استناد می کنم. من به خودم و خواهرم استناد می کنم

 که بالا می آییم

می آییم

و زیر پایمان که خالی شد

بچه هایمان را به دوش می گیریم و راه می افتیم. دیگر از کسی کاری ساخته نیست،

فقط من و خواهرم در سراشیبی صعود خواهیم کرد

فقط من و خواهرم.

   + زهرا باقری شاد ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()