مکث

تنهایی پرهیاهوی عروس و داماد

رفته بودم خاله بازی را بخرم. به دفترچه کوچک یادداشتم نگاهی انداختم و گفتم بلقیس سلیمانی. فروشنده اما کتاب شناس تر از این حرفها بود. گفت بازی عروس و دامادش را خواندی؟

به جای خاله بازی که تمام شده بود بازی عروس و داماد را گرفتم به علاوه تنهایی پرهیاهو هرابال و شاباجی خانم پونه ابدالی. اولی را قبلا خوانده بودم و می خواستم دوباره بخوانم. دومی اما روی پیشخوان بود و من آن را با استخوان خوک و دست های جذامی مصطفی مستور یکجا برداشتم.

بازی عروس و داماد را گذاشتم آخرسر بخوانم. یک راست رفتم سراغ استخوان خوک و دست های جذامی که همان اول گذاشتمش روی زمین. شاباجی خانم اما خوب بود. چندتا داستان عالی نظرم را جلب کرد و  توانایی نویسنده اش در نوشتن چشمم را گرفت. با اینهمه بازی عروس و داماد نقطه عطف خواندنی های این روزهایم بود :

زری جان سی و شش سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه غرب شد زری جان از هفت دولت آزاد شد . اول به آقا فرزین ، ساندویچی محله شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد آقا ،میوه فروش محله شان.

................

 

این داستان تنها یکی از 63 داستان این مجموعه است که البته اسم کتاب هم از اسم این داستان گرفته شده.

اما خریدن و خواندن آن را دیگر خود دانید!

این هم آخر داستان من و جوجه که از زبان یک شهید روایت شده است:

..........

هفته بعد باز جوجه آمد. از نشستن و قیافه کلکش فهمیدم چیزی می خواهد، درست مثل بچگی هایش.

گفتم: بنال.

گفت: برو تو خواب آقا صادق ، همان همسنگری خودت، همان که یکبار کنار قطار ، من و مامان دیدیمش.

گفتم: خب؟

گفت: خب که خب بگو بیاید خواستگاری من!

   + زهرا باقری شاد ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()