مکث

خاطره دلبرکان غمگین او

خاطره دلبركان غمگين او

وقتي تا ميانه كتاب رسيدم حس كردم چقدر ماركز تغيير كرده . پير شدنش را حس كردم و حركات آرام

دستان پر از پينه اش را كه شتابي خاص ، خاص دوران پيري در آنها پنهان بود . حس كردم چشمهايش

كم سو تر شده اند و حوصله اش كمتر . شتاب زده بود يا دست كم مي خواست اينطور وانمود كند و مثل

هميشه خوب از پس نقش برآمد . هميشه همانطور كه خواسته و اراده كرده احساسش را ، غمگيني اش

را و اشك حلقه زده توي چشمهايش را در كلمه ها و خطوط سياه سردرگم بازگو كرده و اين بار هم داشت

برايم حرف مي زد. زيركانه و متين ، موقعيتش را به رخم مي كشيد كه چه روزنامه نگار دوست داشتني و

قابل توجهي است و چقدر ياد داشت هايش طرفدار دارد. چقدر در محافل ادبي و هنري جا دارد و چه احترام

و منزلتي كسب كرده طي اين سال ها و همه اين ها را كه مي گفت آرام و حق به جانب سرش را تكان مي

داد ، مثل اينكه بخواهد بگويد نه! من آدم مهمي نشده ام و زندگي ام چيز قابل توجهي ندارد. صد سال

تنهايي را چه ساده پشت سر گذاشته بود و ديگر هياهوي كنجكاوانه آن يك قرن را نداشت. كوتاه توصيف

مي كرد دراز كشيدنش را ، حمام گرفتنش را و عاشق شدنش را. اگرچه مثل هميشه حس عاشقي و جنون

و عشق بازي در او ، در كلماتش ناگهاني بود و آنقدر غير قابل پيش بيني كه آدم را به ياد جمله اول “

عشق سال هاي وبا ” مي انداخت كه “‌اجتناب ناپذير بود”.

خاطره دلبركان غمگينش را خيلي زودتر از آنچه انتظارش را مي كشيدم برايم بازگو كرد. تا آمدم در خانه

متروك بزرگش با خيال آسوده قدم بردارم و كتابهاي يوناني كتابخانه اش را كه تنها چيزي بود كه از آن

خانه برايش مانده بود ورق بزنم به صفحه آخر رسيد و دست مرا كشيد و با خود به آخر ماجرا برد. حتي

فرصت نكردم برق جواهرات مادرش را يك دل سير تماشا كنم و در وعده گاه كوچك شبانگاهي او شاهد

عرياني دختركي باشم كه هميشه خواب بود. انگار داشت ياد داشت مي نوشت كه اينهمه شتابان عبور مي

كرد از پاراگراف ها و جمله ها. حس مي كنم نخواسته بود شاهكاري طولاني به قدمت يك قرن ديگر خلق

كند و تنها سايه محو خاطرات روسپي خانه اي را روي ورق ها مي آورد كه سالهايي از سال هاي جواني

را در طبقه بالاي آن سپري كرده بود و در آن شاهكارهايش را نوشته بود. ياد داشتي را مي نوشت كه از

مدتها قبل انتظارش را مي كشيدم ، انتظار روزي را كه او كوله بار ياد ها و خاطره هاي آن خانه را با

تمام زن هاي پر هياهويش برايم بنويسد. اما هيچ وقت تصور نمي كردم از ميان همه دلبركانش چهارده

ساله بتي نازك و شيرين هم داشته باشد.

نه عميق بود ، مثل صد سال تنهايي و نه سنگين و پر ايهام همچون پاييز پدر سالار. آنقدر ساده و روان

بود كه شك كردم : نكند ماركز نباشد؟

در آستانه نود سالگي و هنوز به  نودمين سالگرد زاده شدن نرسيده ، پيرمرد نحيف روزهاي آتي را

پيشگويي مي كرد و هرچقدر كه او در آينه به خودش بد و بيراه مي گفت و خودش را اسب خطاب مي كرد

من ماركز را مي ديدم كه بر عرصه كشتي ايستاده و امواج زيباي اقيانوس را پشت سر مي گذاشت.

 

   + زهرا باقری شاد ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()