مکث

چرا ایرانی ها هندی شده اند؟

 

چرا ایرانی ها هندی شده اند؟ این اولین سوالی بود که به ذهنم رسید . وقتی تا نیمه های فیلم زن دوم رسیدم و عاشقانه های بهرام و زن دومش را پشت سر گذاشتم و هیبت زن اول بهرام جلوی چشمم هویدا شد. چرا ایرانی ها هندی شده اند؟ چرا مرد فیلم سیروس الوند در برابر مهاجرت ناگهانی زن اولش به کانادا منفعلانه با انبوهی از اندوه و غم  بر جای می ماند و دور شدن زن و دخترش را به تماشا می نشیند؟چرا یک زن نویسنده و زیبا و دوست داشتنی و آداب دان و البته مطلقه در نبود زن اول مرد و پس از رابطه عاشقانه ای که میان او و مرد به وجود آمده  با شرط و شروطی عجیب به ازدواج غیر رسمی با مرد راضی می شود و سه سال زندگی عاشقانه را با این شرط پشت سر می گذارد که اگر زن اول برگشت اگر دوباره به ایران آمد همه چیز بین مرد و زن دوم تمام شود؟چرا مرد داستان اینهمه منفعلانه این شرط  و شروط را می پذیرد و دل خوش می کند به قرارهای عاشقانه ای که به زودی در برابر بازگشت ناگهانی  زن اول و شرط و شروط های زن دوم رنگ می بازند؟چرا زن دوم به راحتی از همه سه سال زندگی عاشقانه می گذرد و به بوییدن پیراهن مرد در تنهایی های خود قانع می شود؟چرا زنی که کنار من نشسته موقع تماشای فیلم زار زار گریه می کند و دردهای این زن دوم ایثارگر را می فهمد که حتی پس از باردار شدن به مرد نمی گوید که صاحب بچه شده اند و زن اول و دختر موسیاهش را به خود  و کودکی که نمی داند موهایش چه رنگی است ترجیح می دهد و می گذارد بهرام  مرد داستان فرشته طائرپور و فیلم سیروس الوند برای زن اول باشد؟چرا شوهر اول زن دوم ناگهان سر وکله اش پیدا می شود و اینبار عاشقانه تر از گذشته پای درد دل او می نشیند و این افتخار را نصیب خود می کند که نام خانوادگی اش را وارد شناسنامه فرزند زن کند؟چرا این مرد که اینبار به بهانه بچه با زن سابقش ازدواج کرده اینهمه فداکار و مهربان است که حتی نام معشوق زن دوم را روی پسرش می گذارد و می گوید : عوضش این بهرامو دیگه تا همیشه داری.چرا این مرد اینهمه قلب بزرگی دارد ؟ اینهمه آدم خوبی است که حتی در آخرین روزهای زندگی هم  دست نوازشش را که می خواهد ناخوداگاه روی سر زن کشیده شود پس می کشد و به همان پدربودن راضی می شود؟چرا او فقط مردی است که روی ویلچر می نشیند و با پسربچه بدمینتون بازی می کند و مشق هایش را می نویسد و می گذارد زن دوم هرچقدر که می خواهد به مرد اول فکر کند و بغض داشته باشد و غصه بخورد و پیر شود و هیچ نگوید اما.چرا بهرام که حالا سبیل گذاشته و پیرتر شده هنوز بعد از 12 سال و حتی در سالگرد ازدواجش با زن اول عشقش را به زدن دوم تا جایی فراموش نمی کند که در تراس می ایستد و نمی رود شمع روی کیک را فوت کند و باعث می شود زن اول با تمام صبر و حوصله بلیط  دو نفره سفرشان را پاره کند؟چرا زن اول اینهمه خوش بین است که در تمام این 12 سال حتی یک بار به مرد شک نمی کند و حسودی اش  نمی شود و به این فکر نمی کند که مرد بعضی شب ها را چرا در آپارتمان کوچکش در آشیانه عشق سابقش در سکوت و تنهایی می گذراند؟چرا بچه زن دوم و مرد اول نابغه ازآب در می آید که مرد تصویرش را در تلویزیون ببیند و صدای زن دوم را بشنود که می گوید تمام انگیزه من در زندگی بهرام است؟چرا در این فیلم هیچ زنی به هیچ زنی حسادت نمی ورزد و هیچ مردی از اینکه بچه رقیبش را سرپرستی می کند غیرتی نمی شود و رگ گردنش از اینکه می داند زنش به مرد دیگری فکر می کند ورم نمی کند؟شاید برای اینکه خاطره  فیلم های آمیتاباچان و چاندنی و بسنتی و مادوری  در ذهن مخاطب تداعی شود و کسی که بلیط 2 هزار تومانی زن دوم را خریده از همان پلان اول متوجه شود که با یک فیلم هندی به تمام معنا روبرو ست.شاید برای اینکه نبوغ هرچند مختصر سیروس الوند در فیلم سازی زیر سوال برود و من مخاطب  بیشتر از همیشه از سینمای کشورم نا امید شوم و پناه ببرم به همان سینمای بالیوود و عاشقانه هایی که دست کم با رقص و آواز همراهند.شاید برای اینکه فکر کنم... به فیلم هایی فکر کنم که در این چند سال اخیر در سینما دیده ام و به این فکر کنم که این ها روایت خیالات فیلم سازانی هستند که انگار در هیچ کجای ایران زندگی نمی کنند و هیچ یک از خیابان های تهران را ندیده اند. انبوه زن هایی را ندیده اند که در دادگاه های خانواده تجمع می کنند و طلاق می خواهند به هر قیمتی و به بچه های هووهای رسمی و غیر رسمی شان هم فکر نمی کنند.شاید این راویان از پایان واقعی عشق در خانه ها بی خبرند و شاید فرار می کنند. همانگونه که زن دوم فرار کرد از فراموش شدن. از تکراری شدن.ایرانی ها خیلی شبیه هندی ها شده اند و دیگر فیلم فارسی هم نمی سازند. ایرانی ها دارند یاد می گیرند که مثل هندی ها آرام باشند در برابر حادثه ها و بپذیرند که پلیس باید همیشه در آخرین لحظات به محل حادثه بیاید و بپذیرند که برای سفرهای ناگهانی همیشه وقت هست و همیشه همه هتل های کشور پذیرای زن های تنهایی خواهند بود که ایثارگرانه همسر خود را به زن اولش بخشیده و تنها با یک چمدان و چند سال خاطره عاشقانه راهی زیارت شده اند.ایرانی ها هم دارند عادت می کنند به اینکه این احتمال وجود دارد که ناگهان همسر سابق یک زن با ماشین نقره ای رنگ به جای اسب سفید در خیابان های شهری دور جلوی پای او سبز شود و این نقطه پایان تمام  بی پناهی های یک زن تنها باشد.با این روایت ها دیگر باورم شده است که جدی جدی شبیه هندی ها شد ه ایم و باید سینمای مهرجویی و کیارستمی و بنی اعتماد را به خاطره ها بسپاریم. با این روایت ها... این روایت های هندی مابانه از زندگی های ایرانی .

   + زهرا باقری شاد ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()