مکث

شيب تند خاموشي

مهسا در كانادا روسري و چارقد سر نمي كند و من اينجا هر روز گره روسري ام را جلوي آيينه سفت مي بندم. امروز ساعت هشت و نيم اما موهاي نيمه سياه و نميه كاهي ام را با مقنعه پوشاندم با اين خيال كه الان موهاي مهسا با هاي لايت عسلي روي بالش خواب ريخته.

آن طرف روسري نمي بندي ، آن طرف چارقد نمي پوشي

فارغ از راه و رسم ايراني با مرام غريبه مي جوشي

عكس تو كنج قاب مي لرزد ، پلكم از وهم خواب مي لرزد

و  ـ تو  هم بر خلاف هر دفعه زل زدي گوشه اي و خاموشي

با خودم فكر مي كنم امشب لحظه هايت چطور مي گذرد؟

چاي و سيگار ؟ شام تك نفره؟ شستن ظرف يا هماغوشي؟

با خودم فكر مي كنم : داري يك رمان جديد مي خواني

يا به جاي شراب شيرازي قهوه تلخ ترك مي نوشي

پلكم از وهم خواب مي لرزد، مي روم در خيال و مي بينم:

من نشستم و شعر مي گويم كنج بيراهه ي  فراموشي

مي روم در خيال و مي بينم : من و تو مي رويم بچه شويم

خنده كودكانه سر بدهم عشوه دخترانه بفروشي

...................................

خنده اما نه كودكانه و شاد ،‌ عشوه اما نه دخترانه و گرم

هر دو زن هاي خسته اي هستيم امشب از پشت خش خش گوشي

بوغ اشغال و قاب و آيينه ، چاي و سيگار و شام تك نفره

هردو آرام و نرم مي لغزيم خسته بر شيب تند خاموشي

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()