مکث

در شهر من کسی پشت خط نیست...

 

به شهرمان فکر می کنم و به ضرورت بودنم در این سرزمین پر از دود و ترافیک و بازی های رنگارنگ.

و به این نتیجه می رسم که بودن و نبودنم در این شهر کپک زده این سرزمین پر از مرز و حد و استبداد چه فرقی می کند؟ باشم یا نباشم؟ بمانم یا نمانم؟

به سرزمینی دور بروم و خودم را به همه زیبایی ها و آزادی ها تبعید کنم یا بمانم اینجا هر روز بنویسم. شر و ور بنویسم .

از دردهای پوستی بنویسم و دردهای دوستی را شبها بالا بیاورم در رختخوابی که به اندازه تنهایی های آدم های سرزمین من گود است.

گود است.

 گود است.

تا صبح هی غلت بزنم در خیال اینکه چرا عضو شورای شهرم درباره برخورد پلیس اماکن با شرکت های خصوصی نظری ندارد. هی غلت بزنم و به دخترهای جوان هم سن و سال خودم فکر کنم که روزها آگهی های روزنامه همشهری همین همشهری خودمان را ورق می زنند و منشی می شوند و برایشان هم دیگر فرق چندانی ندارد اینکه منشی با روابط عمومی بالا باشند یا خصوصی بالا؟

هی غلت می زنم و به این فکر می کنم که عضو شورای شهرم از این دختران جوان بی خبر است غصه نمی خورد وقتی رنگ رژ لب آنها برای پلیس اماکن مساله ساز می شود و برای برخورد با آنها آیین نامه درست می کنند.

 به شهرمان فکر می کنم. به بوق ممتد تلفن هایی که امروز روی اعصابم راه رفتند و کسی آن سوی خط نبود تا از او بپرسم که چرا حریم خصوصی در کشور من اینطور نادیده گرفته می شود؟

کسی پشت خط نیست؟

نیست؟

نیست...

   + زهرا باقری شاد ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()