مکث

همه اسرائیلی ها مردند...

 

روز جمعه . ساعت حدود 10 صبح.

تحریریه خلوت است. به اندازه خالی بودن ذهن من از هرچه حرف و حدیث و مساله. با همکارانم  نان و پنیر می خوریم و چای را با غصه و بغض قورت می دهیم. این روز ها بغض چاشنی همه نگاه هایمان است. دست کم من و شیده اینطوری هستیم.

صدای راه پیمایی می آید .نتیجه می گیرم که راه پیمایی هم صدا دارد. اما اینبار صدای پیاه روی می دهد. گروهی از ورزشکاران جوان ونوجوان در خیابان طالقانی پیاده روی می کنند و به حمایت از فلسطین راه می روند. فقط راه می روند و باید از شهرداری تهران به خاطر برنامه ریزی برای این حرکت آرام تشکر کنم که اینطور متمدنانه و مودب با حضور ورزشکاران پروژه های سیاسی خود را برای تبلیغات انتخابات ریاست جهموری پیگیری می کند.

نه کسی فحش می دهد و نه مشت های خشماگین گره های کور خورده در هوا معلقند. گاهی صدای مرگ به گوش می رسد اما آنقدر لطیف و متمدن که به گمانم کسی به خودش نمی گیرد.

تعدادشان زیاد است. این مردم سرزمین من تعدادشان زیاد است . پیرزنی هم برای پیاده روی آمده و قدم بر می دارد. پرچم ایران را به چوب بسته. چوب را به دست گرفته و در پیاده رو راه می رود.

همکاران بخش حروفچینی و تصحیح برای تماشا دم در روزنامه ایستاده اند و من از پنجره نگاه می کنم. یکی از همکارانم می گوید: امروز یک نفر اسرائیلی هم زنده نمی ماند.

من می خندم. من بغض دارم. روز جمعه است. ساعت حدود 10 صبح. 

 

   + زهرا باقری شاد ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()