مکث

این خبرنگاران ...( شما بخوانید سه نقطه)

من هم مثل خیلی ها دلم از خبرنگارها پر است. مثل اساتید و صاحب نظرانی که تا می گویی خبرنگار هستم  از پشت تلفن می گویند: الوالو صداتون نمی رسه اینجا که من هستم آنتن نمی ده ببخشید دو ساعت دیگه زنگ بزنید.

دو ساعت بعد چهار ساعت بعد یک روز بعد هم که زنگ بزنی دیگر جوابی نمی شنوی. اما دیگر کم کم به این نتیجه می رسم که حق دارند اگر دلشان از ما پر باشد و تاکید کنند که باید گفتگوهایشان را پیش از چاپ برایشان بفرستیم تا اصلاح کنند.

گاهی شاهکارهایی در روزنامه ها می خوانم که به خودم حق می دهم از دست خبرنگارها دلم پر باشد و مثل یکی از استادانم که می گفت آدم ها یا دوست هستند یا خبرنگار  به این افراد بدبین بشوم. فکر می کنم دیگر دوران روزنامه نگاری در ایران سرآمده و آخرین بازمانده ها هم یا به زودی جان به جان آفرین تسلیم می کنند یا خانه نشین می شوند یا صدایشان فقط در نشریه های خارجی در می اید.

یاد دبیرم می افتم که چقدر توی سر خودش و من زد تا تفهیم کند که از می باشد و می گردد و می نماید استفاده نکنم و در حالی که را از ادبیات گزارشی ام حذف کنم. یادم می اید چقدر سرم داد می زد و می زند که نروم با هرکسی مصاحبه کنم و رپرتاژ آگهی ننویسم و در گزارش هایم دست کم از چهار نفر گفتگو بگیرم. حالا با خواندن یکی از شاهکارهای روزنامه نگاری که نمی دانم نویسنده  قالبش را از کجایش درآورده به دبیرم نگاه می کنم و هر دو با خواندن این شاهکار ادبی آنقدر می خندیم تا سرخ می شویم.

دمیدن روح تعهد مسوولیت پذیری ، قانونگرایی و انضباط اجتماعی انسان ها روند زندگی ماشینی امروزی را می تواند آرامش بخش تر و دلپذیر نماید.

این بخشی از یک شاهکار روزنامه نگاری است  با یک ورودی فوق العاده خواندنی که  می توانید این ورودی را در وبلاگ دوستم بخوانید.

 

   + زهرا باقری شاد ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()