مکث

کوچولوهای معتاد سرزمین من!

بالای عکسش نوشته معتاد کوچولو.

اما من فکر می کنم که او معتاد است و کوچولو نیست. کوچولوها گاهی به عروسک هایشان عادت می کنند و به گرمای آغوش مادر و امنیتی که دستان پدر برایشان به ارمغان می آورد. کوچولوها گاهی معتاد نگاه های محبت آمیز پیرمردان  وپیرزنان فامیل می شوند و دلشان برای بغل مهربان خاله بهانه می گیرد.

به عکس نگاه می کنم. دوباره زل می زنم توی چشمانش. می بینم که به راستی کوچولو هست و معتاد نیست. پیراهن آبی اش را فقط یک کوچولو می تواند بپوشد و این موهای درهم وبر هم  بی شک یادگار سال های کودکی است.

با خودم کلنجار می روم . کوچولو هست و معتاد نیست. معتاد هست و کوچولو نیست.

به آیدین می گویم بیا این عکس و ببین.

می گوید من معتاد کوچولویی دیدم که مواد را از گردنش تزریق می کردند.

به عکس نگاه می کنم. این کوچولو فقط سیگار به دست ایستاده مقابل دوربین و نه گردنی پیداست و نه سرنگی.

 بعد از کلی که توی دلم هق هق می کنم و ضجه می زنم و داد می کشم بر سر این خاک پرگهر به این نتیجه می رسم که این کوچولو معتاد هم هست. یعنی یک بچه هم می تواند معتاد باشد. می تواند چشمانش از شدت نشئگی اینطور به دوربین خیره شود . می تواند حتی از توی عکس بوی تریاک بدهد.

آیدین مشغول نوشتن است و من از تماشای چشمان این کوچولو خسته شده ام. به پیراهنش نگاه می کنم. روی آبی پیراهنش صورتی و قرمز زرد نشسته. ناخوداگاه نقاشی های خواهرزاده ام جلوی چشمم می آید .

تشنه ام. می خواهم بدوم بروم داخل عکس و از آن بطری که توی عکس می بینم آب یا هر زهرماری دیگری آنقدر بنوشم تا سیراب شوم از این کوچولوها. از این پیراهن های آبی آغشته به رنگ. از این نشئگی.

 

پی نوشت : مرا ببخش ای مرز پر گهر که دیواری کوتاه تر از دیوار تو پیدا نمی کنم و هر بار همه دردهایم را بر سر تو آوار می کنم. تو مقاومی ! تو بار سنگین سال های ظلم و نسیان را به دوش می کشی. تو می توانی سالها بغض کنی و اشکهایت را پایین نریزی تا خشکسالی بیاید. تا با بحران کم آبی مواجه شویم. تا گرما بیداد کند در این سرزمین. در تن من که آتش گرفته از بهت و رنج. در آتش سیگار کوچولوهای معتاد سرزمینم.

   + زهرا باقری شاد ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()