مکث

زمستان امسال و پشيماني از آمدن

-  نون از گلوم پايين نمي ره.

-  بهت مي گم يه چايي شيرين برا خودت بريز.

پتو را از سرش برنداشته ، غرولند مي كند. مي داند كه زير كتري را روشن هم نكرد ام . به مقدار گاز صرفه جويي شده در اين سه روز فكر مي كنم و به شعله هاي احتمالي ضعيفي كه در مازندران روشن شده اند. نمي دانم اين بغض كردن هاي گاه به گاهي كه در هياهوي متروي داخل شهر گم مي شوند به درد حسرت نشسته در دل بچه هايي مي خورند كه امسال روياي آدم برفي و پشت بام برايشان به آرزويي محال تبديل شد؟ نمي دانم صبح به اين زودي كه اين نان داغ از گلوي من پايين نمي رود آتش تنور چند نانوايي در آذربايجان غربي و مازندران و خراسان جنوبي گرم است؟ نمي دانم دبه هاي نفت چند خانوار پر از نفت شده و پدر و مادرها نفت به دست و خون به جگر به سمت خانه هايي بدون وسيله نفت سوز مي روند؟

پتو را محكمتر روي سرش مي كشد. هنوز دهانم را با چاي شيرين نكرده ام و دارم تلخي زمستاني را مي چشم كه از آمدن پشيمان شده است.

 

   + زهرا باقری شاد ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()