مکث

جایی برای مردن ، جایی برای زندگی

 

 

 

به مادرم گفتم دیگر نگران جایی برای مردن نیستم. قطعه خبرنگاران در قبرستان رسمی تهران برای همه ما جا دارد. از آن گذشته نباید در مورد خودم به فکر مرگ ناگهانی باشم. تدریجی مردن را در طالع من نوشته اند و دست از گریبانم بر نمی دارد.

به مادرم گفتم و او اخم کرد از این حرفهای من که هر کدام را با خنده تحویلش می دادم و خبر نداشتم از دل مهربان مادرانه اش که حتی فکر مرگ فرزند هم ویرانش می کند.خبر نداشتم و در کمال بی انصافی مدام می گفتم:

مامان به محض اینکه ما هم صاحب یه قطعه شدیم دو نفر از روزنامه نگارای خوب مردن و یکی از بچه های خبرگزاری مهر هم خودکشی کرد.

چشمهایش را همانطور متین به من دوخت و بغض کرد. دلم شکست از شکستن دلش.

آن روز نمی دانم چندمین روز بود اما آخرین باری بو د که به مادرم درباره مردنم حرفهایی زدم . نگاهم را به چشمهایش دوختم و گفتم من هم صاحب قبر شدم.

این روزها نه به آن قطعه مسخره فکر می کنم و نه به حمایت های سازمان صلیب سرخ از خبرنگارانی که در حوادث آسیب می بینند.

روزنامه نگاری با اعمال شاقه توانی برایم نمی گذارد تا به این حرفها فکر کنم. این روزها به مادرم می گویم که برای یک سفر دو نفره برنامه ریزی کند  تا با هم برویم  یک گوشه دنیا . شب ها اواز بخوانیم و به آسمان نگاه کنیم و ستاره ها را بشماریم تا خوابمان ببرد. روزها هم من دیرتر از او بیدار شوم و ببینم که بیشتر از یک ساعت است که برایم آوازهای مادرانه می خواند. از همان ها که بچه گی هایم می شنیدم . از همان ها که با شنیدنشان می توان بی خیال تمام دنیا و تمام قبرستان ها و تمام روزنامه ها شد.

 

به مادرم می گویم که دیگر نگران جایی برای زندگی کردن هم نیستم . گرانی مسکن و اجاره بها تنها مساله ای است که این روزها به آن نمی اندیشم و ایمان دارم به زمینی که زیر پایم است و اسمانی که بالای سرم می چرخد و می چرخد و پر از ستاره می شود.

 

   + زهرا باقری شاد ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()