مکث

من همانم، همان کلاغ سیاه...

خسته و بی قرار و خانه به دوش

تشنه یک پیاله آبم

بعد، آرام، پشت پنجره ای

تا خود صبح بعد می خوابم

من همانم : همان کلاغ سیاه

تازه پرواز را بلد شده است

جوجه کوچکی که زندگی اش

دوسه ماه است مستند شده است

جوجه کوچکی که فهمیده

آسمان چیست؟ لانه یعنی چه؟

بغض آدم چطور می ترکد؟

گریه عاشقانه یعنی چه؟

جوجه کوچکی که مبهوت است

سخت مبهوت این خیابانها

وهر از گاه دانه می چیند

از کف دست بچه انسانها

و هر از گاه قلب کوچک او

به هوای بهار می لرزد

می نشیند کنار ریل یخی

با صدای قطار می لرزد

من همانم :همان کلاغ سیاه

که زمستان به او نمی سازد

عاشق نور و آفتاب است و

باد و بوران به او نمی سازد

در شب ممتد زمستانی

در هوای گرفته برفی

آمده پشت شیشه دلتان:

غزلی ! عاشقانه ای ! حرفی!

بالها را به شیشه چسبانده

تا شما ، ها کنید و گرم شود

تا شما با صدای ساز ، امشب

شور برپا کنید و گرم شود

بلکه امشب به خواب خوش برود

از یخ و برف در امان باشد

صبح فردا هوا که روشن شد

باز در اوج آسمان باشد.

 

   + زهرا باقری شاد ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()