مکث

در کوچه های خلوت بارانی

 

وقتی کامنت الهام را خواندم که نوشته بود سیاه شده ای زری! می دانی؟ ... تازه یاد حرف رامتین افتادم که چند وقت پیش گلایه داشت از تلخ بودن نوشته های وبلاگ در این چند پست اخیر. خودم هم می دانم که تلخ وس یاه می نویسم..مدتی است...  به همین دلیل امروز یک غزل می نویسم تا شاید کمی از سیاهی پست های قبلی کم کند.

 

شاید دوباره خواب تو را دیدم در کوچه های خلوت بارانی

یک شب که در کشاکش حسی خوش یک شب که خیس نور چراغانی

یک شب که دستهای تو در دستم نان و پنیر و عاطفه قسمت کرد

در بین مادران پر از اندوه در بین بچه های خیابانی

یک شب که پشت پنجره های مات یک شاخه گل گذاشته ، در رفتیم

عطر گل و من و تو به هم پیچید آرام و پر حرارت و پنهانی

شاید دوباره خواب تو را دیدم شاید دوباره خواب مرا دیدی

شاید دوباره عاشق هم گشتیم یک لحظه ، یک نگاه به اسانی

وقتی تو غرق برف و گل و خنده ، چتر و کتاب و کیف به دست، ارام

وقتی که من نشسته به راه تو ، یک روز سرد ، روز زمستانی

وقتی: سلام حال شما خوب است؟ امروز عجب هوای قشنگی شد

وقتی صدای خنده ما با هم ، چون کودکان شاد دبستانی

شاید دوباره خواب تو را دیدم، عطر گل و من و تو به هم پیچید

شاید دوباره عاشق هم گشتیم در کوچه های خلوت بارانی

   + زهرا باقری شاد ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()