مکث

عصبانی هستم!

 

 

 

 

 

آفتاب بدجوری به سرم می تابید اما از رو نمی رفتم. نمی خواستم راه

 

رفته را دوباره برگردم و سوار مترو شوم آن هم با تاخیر و قر و قمیش

 

های همیشگی این قطار درون شهری.

 

اما تا تاکسی از راه برسد بیچاره شدم از دست نگاه های حریصی که به

 

مقنعه کوتاه من خیره می شدند و با سرعت عبور می کردند. آنها عبور

 

می کردند و من زیر لب لعنتشان می کردم که با سد معبرکردن هایشان

 

تاکسی ها را می پراندند و تا می آمدم بپرم سوار یک تاکسی بشوم مسافر

 

دیگری جای من را گرفته بود. مسافر دیگری  که جلوتر از من ایستاده

 

بود و مقنعه هم سرش نبود و به مرد بودن خودش  در این تابستان داغ 

 

سجده می کرد. به اینکه خوش به حالش شده چون زن نیست. چون

 

مجبور نیست مانتو روسری و مقنعه و جدیدا جوراب بپوشد.

 

روبروی ایستگاه بی آر تی سوار تاکسی شدم. یکی نبود بگوید عجب آدم

 

کم هوشی هستم من که اتوبوس تندروی پایتخت را ول می کنم و می پرم

 

سوار تاکسی می شوم. بین خودمان باشد من اصلا آدم متمدنی نیستم و

 

حتی یکبار هم سوار این بی آرتی ها نشده ام. می گویند مثل سگ

 

شکاری  تند می رود هرچند آدم آن وسط مسط ها کنسرو شدن را تجربه

 

می کند.

 

دیروز هم بی خیال بی آر تی شدم و برای یک تاکسی دست تکان دادم.

 

راستی دقت کرده اید که این تاکسی ها عجب موجودات متمدنی هستند و

 

دستهای ما را می بینند؟ چون من تا به حال نشنیدم  کسی بگوید برای

 

یک راننده تاکسی دست تکان دادم. حتما تاکسی ها شعور دارند و حرف

 

ما را می فهمند!

 

خوش تیپ مک کویین که در را باز کرد داشتم با صورت می رفتم

 

طرف در. ماندم بین در و پیاده رو. داشتم می افتادم توی همان جوبی که

 

این روزها پیاده روهایش را سالم سازی می کنند. اقای شهردار هم اگر

 

دلگیر نشود از همین تریبون مردمی می گویم که افتضاح کرده اند با این

 

سالم سازی پیاده راه ها. هر روز خدا خاک و خل فراوانی که روی کفش

 

و شلوار من می نشیند گند می زند توی تیپم و نمای شش بعدی رژ لبم را

 

که با دستبندم ست می کنم  به هم می زند.

 

خودم را کنترل کردم و چسبیدم به در ماشین تا خوش تیپ مک کویین

 

کنار برود و من سوار تاکسی بشوم. باید وسط می نشستم. سرم را

 

برگرداندم تا وضعیتم را در آن تاکسی داغ بررسی کنم که دیدم خانم  بغل

 

دستی خیال ندارد جابجا شود و می خواهد همانطور ولو شود روی

 

صندلی تا من احتمالا همانجا نزدیکی های در بنشینم و آقا هم احتمالا

 

بیاید بنشیند توی بغل من. به زور خانم خوشگله را که کلی گوشت و

 

لبخند روی هم تلنبار کرده بود هل دادم. هل دادم ، هل دادم تا رفت آن

 

طرف تر. جا که باز شد آقا نشست توی ماشین. آن وقت بود که توی دلم

 

هرچه بدنساز و بادی بیلدینگ بود به فحش گرفتم. اقا بازوها را بیرون

 

انداخته بود و هی فشار می داد به بازوهای من تا بروم توی بغل خانم

 

بغل دستی و آقا بتواند کتف ها را همانطور بدنسازی وار باز نگه دارد.

 

همانجا بود که فقدان یک سوزن را با تمام وجود حس کردم. سوزنی که

 

اگر بود فرو می کردم توی بازوهای خوش تیپ مک کویین و پفش می

 

خوابید. اما چون سوزنی در کار نبود و گیره موهای من هم نمی توانست

 

کار سوزن را انجام بدهد شروع کردم به فشار دادن بازوهای آقا. آن

 

روز حوصله دعوا هم نداشتم. فکر می کردم برای این هفته ام بس است

 

و به اندازه کافی دعوا و مرافعه توی پرونده این هفته ام دارم. آقا من هی

 

فشار دادم و او فشار داد طوری که داشتم له می شدم. اما از رو نمی

 

رفتم. یارو حتما پیش خودش فکر کرده من عجب جانور خبیثی هستم که

 

دستم با صدای قرچی نمی شکند. دوست داشتم وقتی می خواهد پیاده شود

 

شلوارش پاره شود و مجبور باشد باقی راه را با خشتک پاره راه برود.

 

اما به چهار راه ولیعصر که رسیدیم صدایش بلند شد:

 

آقا اینجا ولیعصره؟

 

تا موقع پیاده شدن هم دست از یکی به دو برنداشت و برنداشتم. بعد هم با

 

کلی هرهر و کر کر عصبی به آن خانم خنده رو گفتم: بعضی ها فقط به

 

گنده بودنشان می نازند ها! عجب!

 

خدا پدر راننده را بیامرزد که تا انقلاب دیگر مسافری سوار نکرد و من

 

همانطور با خیال راحت  و به دور از هل دادن های بی امان اندام خانم

 

نشستم توی تاکسی و حالش را بردم.

 

نتیجه اخلاقی: فقط بی آر تی.

 

نتیجه اجتماعی: خانم ها سوزن یادتان نرود. هر جا که هستید. در هر

 

حالتی.

 

نتیجه علمی: هل دادن و فشار دادن در تاکسی بر دعوا و مرافعه

 

ارجحیت دارد.

 

نتیجه هنری و ذوقی: به عملکرد من ، آن خانم خوشگل، خوش تیپ مک

 

کویین و راننده از یک تا بیست نمره بدهید.( آقای شهردار فراموش

 

نشود)

 

پی نوشت: خدای نکرده بی احترامی و اهانتی به هیچ یک ازبرادران

 

بادی بیلدینگ نشده باشد! کسی فردا نیاید بنویسد افکارتان را درست کنید

 

و به مردم توهین نکنید و  از این جور حرف ها.

   + زهرا باقری شاد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()