مکث

عادت مي كنيم... حتي به قورباغه ها.

عادت مي كنيم. به زندگي. به هرچه كه زويا پيرزاد مي گفت. چيزي يادم نمي آيد. جز اينكه

امروز براي محسن كامنت بدي گذاشتم.جز اينكه ديروز خيلي اتفاق هاي ديگر افتاد. جز

اينكه ... جز اينكه وقتي خودم را در آينه مي بينم احساس مي كنم پوست كلفت شده ام و

مي توانم تا آخرين لحظه زندگي با همه بجنگم. با نگاه هايي كه امروز خيره خيره من را

تماشا كردند و كم كم عادت مي كنند به تماشاي من. حتي اگر مجبور باشند.

 

                                                 

من صداي نشستن قورباغه را روي ذرات نرم تنم تجربه كرده ام

من مي دانم چه زجري دارد شب

 چه زجري دارد هراس در شب

از من بگير تمام شرافت انساني ام را كه چيزي را از دست نخواهم داد جز پوسته ي كدر شده اي از دود سيگار و تنهايي و سراب

كه چيزي را از دست نخواهم داد جز فرياد هاي هميشگي پدرم كه دوباره خواهم شنيد

و مادرم كه باز به تماشاي راه رفتنم خواهد نشست

و موهايم را در آفتاب دم ظهر شانه خواهد زد

و من كه برهنه و آرام

روي سنگفرش پياده روي كوچه عریضمان خواهم دويد

و به نور خواهم پيوست

 بي هيچ هراسي از شب و تنهايي و قورباغه هاي سبز لجني.

 

   + زهرا باقری شاد ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()