مکث

عباس مرد، اما زنده است.

عباس مرد.

عباس را به نام دکترمی شناختم. از او قربان صدقه های مادرش به یادم مانده اما نمی دانستم که عباس حالا یک متخصص قلب مجرب شده ، ازدواج کرده و دو تا بچه دارد. حتی نمی دانستم  کارت اهدای عضو داشته  و وصیت کرده بوده که در صورت فوت او را در سمنان به خاک بسپارند. شهر همسرش.

با شنیدن خبر مرگ او نه اینکه نوستالژی همیشگی پایدار نبودن این زندگی برایم تداعی شود بلکه  یادآوری خوبی بود برای اینکه بدانم زندگی خیلی ماندگارتر از آن چیزی است که خیلی از ما تصور می کنیم. همان موقع بود که به ارزشمندی زندگی عباس فکر کردم و اینکه  قلب ، کلیه ها ، کبد و ریه هایش حالا دوباره زنده اند. بعد احساس کردم که باید بدانم من چقدر زنده ام. و خیلی زود یک لیوان آب خنک پاشیدم روی تمام افکار تلخی که تا چند دقیقه پیش ذهن مرا به خود مشغول کرده بود.

اعتراف می کنم مرگ عباس نخستین قضیه تلخی بود که مرا عمیقا به وجد آورد . روحیه ام را نباختم .گریه نکردم. افسرده و بیمناک نشدم. حالا ایمان دارم که زندگی ادامه دارد. حتی آن سوی مرگ. می تواند یک تجربه باشد . یک تجربه دوست داشتنی.

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()