مکث

پدیده ای به نام دکتر صدیق و جامعه شناسی زمینی.

 

 

از همان  روز اول که دیدمش  هول و واهمه برم داشت. هرکاری کردم دیدم نمی توانم راحت روبروی او بنشینم و به حرف هایش گوش بدهم. تا جایی به خودم تلقین کردم که در شنیدن یکی از مهم ترین حرف هایش دچار اشتباه شدم. یعنی هفته بعد یک ربع دیرتر به کلاس رفتم و وقتی دیدم که سر کلاس حاضر شده با ترس نشستم. در حالی که تاکید کرده بود هرگز نباید دیرتر از او به کلاس برویم. وقتی دلیل تاخیرم را پرسید گفتم: شما خودتون گفتید این هفته یک ربع دیرتر می یایید.

 

به بچه ها نگاه کرد و انگار که بخواهد مرا با تمام این یکی دو جمله که گفته بودم مسخره کند از آنها پرسید که آنها شنیده اند او یک چنین حرفی بزند؟

 

هیچ کس حرف مرا تایید نکرد و همه مثل ترسوهای  خوش خنده  برای استاد به علامت نفی سرتکان دادند و من همان روز از همه آنها  بدم آمد. دوست داشتم یک شلنگ آب داغ بردارم و روی سر همه بچه ها بگیرم تا  دیگر به خاطر به دست آوردن دل استاد دروغ نگویند. مطمئن بودم که من اشتباه نمی کنم و استاد قرار بوده یک ربع دیرتر به کلاس بیاید.

 

آن روز حتی یک کلمه از حرف های او را نشنیدم و بعد از تمام شدن کلاس  برای حذف اضطراری اقدام کردم. اما مسوولان آموزش گفتند که فرصت این کار گذشته و خود استاد باید با این کار موافقت کند. وقتی برای گرفتن امضای موافقت از او به دفترش رفتم آن روز دفترش خیلی تاریک بود و خودش حسابی اخمو و ترسناک. حتی می ترسیدم به او سلام کنم. نامه را بدون هیچ حرفی به دستش دادم و امضا را بدون هیچ حرفی  تحویلم داد.

 

یک نفس راحت کشیدم و  با خودم عهد بستم دیگر حتی اگر کلاهم هم آن طرف ها افتاد برنگردم. اما خیلی زود برگشتم. روزی که برگشتم دفتر او جابجا شده بود . روشن و نورانی ، پر از حس خوب رهایی. یادم می آید از دفتر روزنامه با او تماس گرفتم تا یک وقت گفتگو بگیرم باز هم با همان ترس چند سال پیش. وقتی  با خونسردی کامل تاریخ گفتگو را دو ماه دیگر تعیین کرد و من با احترام و سماجت تمام قرار ملاقات را به همان روز، یک ربع دیگر رساندم یکی از دوستانم داشت برایم تاکسی  می گرفت و آن یکی دستگاه ضبطش را به من قرض می داد تا صدای استاد را ضبط کنم.

 

آن روز با  دکتر رحمت الله صدیق سروستانی ، درباره کافه نشینی حرف زدیم و بعد از آن بود که تمام ترسم از این معلم دوست داشتنی دود شد و به هوا رفت.

بعدها که چندبار از استاد وقت گفتگو گرفتم حسرت روزهایی به دلم نشست که به خاطر یک هراس غمگین از کلاس درس او گذشتم .

 

اما اتفاق دوست داشتنی این روزهای من پیدا کردن او در این فضای مجازی است آن هم با یک جامعه شناسی زمینی. کامنت های پست اخیرش را که می خوانی دانشکده علوم اجتماعی می آید جلوی چشمت. خودش هم هنوز همانطور رند و صریح است و با همان لبخند همیشگی  جواب کامنت ها را می دهد. این لبخند را خیلی خوب می شود دید به ویژه من که استاد یک بار دیگر هم بدجوری بهم خندیده .

 

بچه های دانشکده علوم اجتماعی  توی وبلاگ دکتر صدیق از سر و کول هم بالا می روند و من شک ندارم اگر استاد دوباره  زیرکی های خاص خودش را رو کند و یکی از همان سوال ها را از بچه ها بپرسد همه همان خودشیرین های دوست داشتنی می شوند. آن وقت من یک شلنگ برمی دارم و روی سر همه شان آب داغ می ریزم  تا بسوزند ان شاء الله.

 

به هر حال این  شما و این وبلاگ دکتر صدیق  با نام جامعه شناسی زمینی که فریق  به او پیشنهاد داده چطوره به جای زمینی بگوییم سیب زمینی و استاد هم گفته که بد پیشنهادی نیست.

و  این من و اتفاق قشنگ این روزهایم در دنیای مجازی و یک غزل قدیمی که امروز اینجا نوشتن داره:

یک فرصت دوباره نمانده ؟ تا باز هم کنار تو باشم

یا مرگ با اشد مجازات یا باز هم کنار تو باشم

تقویم را دوباره نوشتم تا در خطوط صفحه آخر

یک روز یک ثانیه تنها باز هم کنار تو باشم

امشب تمام حجم خودم را از روی پشت بام تکاندم

خالی تر از همیشه شدم تا باز هم کنار تو باشم

حالا که روی چوبه ی دارم ، از هرچه هرچه هرچه که دارم

من حاضرم که بگذرم اما باز هم کنار تو باشم

 

با کفش های گم شده در مه در امتداد کوچه دویم

تا راس ساعت شش فردا باز هم کنار تو باشم.

 

 

 

   + زهرا باقری شاد ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()