مکث

زندگی در خیایان، مردن در مترو

 

یک دست شال و روسری و دست دیگرش

در دست های سرد و گریزان دخترش

در ایستگاه جمعه ی متروک می دوید

در لحظه های بی هیجان و مکررش

بدحور خسته بود از این متروی عجول

از ده دقیقه ی حسن آباد تا طرش

از ازدحام فاجعه بار مسافران

از آنهمه شتاب که می ریخت بر سرش

از فال های صدتومنی ، شالهای زرد

از این قطار ، صندلی اش، میله اش، درش

از پشت خط قرمز مترو عبو کرد

انبوه ریل و کابل  و دکل در برابرش

جریان داغ و ممتد برق از سرش گذشت

کامی که خواستش ز خدا شد میسرش

از ایستگاه جمعه متروک رفته بود

آن آخرین غروب غم انگیز هفته بود

تهران میان حجم ترافیک می دوید

مترو رسیده بود به کابوس آخرش.

1. طرش: همان طرشت

2. کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

   + زهرا باقری شاد ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()