مکث

دانی که چیست دولت ؟ دیدار یار دیدن.

 

رفته بودم قدم بزنم. در باغ مستوفی الممالک و چه هوای خوب تک نفره ای بود. کلاغ ها گوشه  ای  از باغ را با صدای قار و قارشان قرق کرده بودند و  رهگذران ارام وبی صدا از کنار قار و قار کلاغ ها می گذشتند. کمی دورتر از آن پرنده های زیبا ایستادم تا به دوستم تلفن بزنم و بگویم که جایش اینجا خالی است. گوشی نقره ای را که از کیفم بیرون اوردم و شروع کردم به شماره گرفتن ناگهان دستی روی شانه هایم سنگینی کرد درست مثل پر قو و من که تا ان زمان تصور می کردم پر قو وزن ندارد از مکاشفه جدیدم ذوق زده شدم. برگشتم در چشم هایی که مرا عمیق و صمیمی نگاه می کردند زل زدم. دیگر دستی روی شانه ام نبود و دو چشم قهوه ای پر ترانه  با ارامشی وصف ناپذیر به من خیره شده بودند. موها پریشان و اشفته تا روی شانه ها ریخته  و لبخند همان لبخند آسمانی که این روزها کمتر می بینم برلب آدمیزادی بنشیند. قبای لاجوردی بر تن داشت و کتابی در دست . زبانم نه اینکه بند امده باشد که احساس می کردم حرفی برای گفتن ندارم و این لحظه ها لحظه کشف است . برای نخستین بار خودم را از واژه و کلام بی نیاز می دیدم و می خواستم با تمام وجود از بند قافیه رها باشم. اما او گویی از خیره خیره زل زدن های من به چشم های قهوه ای پر ترانه اش شرم زده شده باشد به زبان امد و در حالی که کتاب را در دستهایش جابجا می کرد گفت:

 

 :  روا نباشد که اوقات خوشتان را در این باغ و بهار با استفاده از آن وسیله مدرن منغش کنید. از آن گذشته سر و صدای شما به هنگام گفت و شنود به واسطه این وسیله بی شک از هیاهوی کلاغ ها هم بیشتر خواهد بود و خاطر ما نیز مکدر خواهد شد.

 

گوشی نقره ای رنگ را بی درنگ در کیفم گذاشتم و کیفم را همانجا به شاخه درخت اویزان کردم . برای نخستین بار در ان دقایق نفس گیر دهان به کلام گشودم،کلی از شعرهای او را که یادم می آمد سرهم بندی کردم و گفتم:

 

: خیلی متاسفم . اگرچه می دانستم که صفایی ندهد اب تراب الوده اما من را ببخشید که می خواستم ابشار زلال احساسات این جماعت خلوت گزیده در باغ را با سر و صدا و هیاهوی قرن بیست و یکمی خودم گل آلود کنم.

خندید. :

حالا از کجا فهمیدید که من خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی هستم؟

 

می خواستم بگویم که از هشت نه سالگی تا همین حالا همواره چشمم به راه بوده تا که خبر می دهد ز دوست و اینکه حالا که صاحب خبر آمده من بی خبر شده ام اما  صلاح ندیدم از اشعار سعدی برای او چیزی بخوانم. می خواستم بگویم که یک حس ناگفتنی  به من گفت که این دست حافظ است روی شانه های من که در این باغ زیبا پرنده اقبال به شانه من نشسته اما چیزی نگفتم. بی هیچ اصراری به گرفتن پاسخ  نگاهش را از من گرفت و به افق روبرو چشم دوخت و قدم  از قدم برداشت .

 

 : اجازه هست کنار شما قدم بزنم جناب حافظ ؟

 

: چرا که نه!

 

و به راه افتادیم اما هنوز یکی دو قدم بیشتر نرفته به سمت درختان  گفت: حالا چرا کیفتان را بر شاخسار درختان آویخته اید؟ نمی خواهید برش دارید؟

خندیدم . از سرمستی یا بهت و حیرت! نمی دانم اما خندیدم. گفتم که دیگر گمانم کیفم به کارم نیاید و حالا که چشمه حیات را یافته ام می خواهم تمام تعلقات را  به گوشه ای نهاده و ساعتی چند از کنار او بودن لذت ببرم. گفتم حتی اگر عرف اجازه می داد و کسی بهمان گیر نمی داد این پوشش های اضافی را هم از خودم دور می کردم و بی هیچ حجاب دنیوی با او در میان باغ و راغ سیر انفس می کردم. ناگهان ایستاد و  گفت،

 

: البته حتما می دانید که عرض هنر پیش یار بی ادبیست پس اینگونه برای من بلبل زبانی نکنید.

 

: هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه

کنون که مست و خرابم صلاح بی ادبیست

 

خواجه برای دومین بار بلند خندید. از اینکه حرف های خودش را اینطور مضحکانه تحویلش می دادم خنده اش گرفته بود.  دیگر از آن  چین پیشانی که بر اثر اخم بر چهره اش می نشست خبری نبود و من احساس می کردم که دور از چشم محتسب و مفتی دارد از قدم زدن در باغ مستوفی الممالک  لذت می برد و از مصاحبت با دختری به شوخ و شنگی من خوشحال است. دلم می خواست حالا که خودش اینجا بود از او بخواهم برایم تفالی بزند و دست کم یک غزل با صدای خودش برایم بخواند. کلاغ ها قار قار می کردند و رهگذران  دست در دست هم ازکنار ما می گذشتند. باغ را برای دومین بار قدم می زدیم و هنوز حرفی نداشتیم برای گفتن.   

 

 باغ را برای سومین بار پشت سر گذاشته بودیم که حافظ گفت به سمت همان درخت برگردیم که من کیفم را بر شاخه اش اویخته بودم. گفتم شما بروید من خودم به تنهایی کیفم را بر می دارم و به شما می پیوندم. گفت: مراقب تعلقات دنیوی تان هم باشید. گمان می کنم ته کیفتان هنوز مبلغی برای  گذران زندگی تا آخر این ماه داشته باشید. در این مدت گشت و گذار در شهر شما دریافتم که معیشت برای بسیاری از مردم این سرزمین دشوار است و چندان روا نیست که در این بحبوحه دشواری و سختی روزگار  برایشان از آب رکناباد و گلگشت مصلی بگویم.

 

اشک در چشمانم حلقه زد.

: شما هم؟ هوای گند این شهر شما را هم گرفته خواجه؟

 

  : بانو ! بهتر است بگویید حال ما را هم گرفته.

 

حافظ زودتر از من از باغ خارج شد و من رفتم که کیفم را بردارم. اما همین که از او دور شدم مثل سگ پشیمان شده بودم که چرا باید جوگیر شده و کیفم را که حاوی مبلغی به درد  بخور بود روی  درختی به امان خدا رها کنم؟ مثلا می خواستم رهایی ام را  از تعلقات دنیوی به رخ او بکشم؟ حالا اگر کیفم را برده باشند چه؟ همینطور هم بود. کیفی بر شاخسار درخت نمی دیدم. باغ را چهار بار دور زدم و روی هیچ یک از شاخسارها کیفی ندیدم. بدو به سمت در خروجی رفتم که دیدم حافظ ایستاده و خیابان را تماشا می کند. به روی خودم نیاوردم اما او از رنگ رخساره دریافت که بدجوری حالم گرفته شده.

گفتم: کارت شتاب... یه مقداری پول نقد... موبایل...

لبخندی بر لب نشاند که شبیه زهرخند بود. گفت: تا توباشی که لغز و نکته به یاران نفروشی.فردا وقت سحر فرشته هایی که به فرمان خدا کیف تو را بلند کردند برش می گردانند. فقط بیدار بمان و مناجات کن تا هم توبه کرده باشی از ریا و هم وقتی فرشته ها آمدند بتوانی کیفت را پس بگیری.

اگرچه از خجالت آب شده بودم اما هنوز آنقدری جسارت داشتم که از او بپرسم او اینها را از کجا می داند؟

 

 

آن شب را هر دو درانتظاربه سر بردیم. هم من و هم حافظ. هر دو در کهکشان راه شیری تنها بودیم و صدای  بغض یکدیگر ا می شنیدیم. باورم نمی شد که خواجه هم بگرید اما به گمانم گریه  های او با گریه های  من کلی توفیر داشت. من در سلول تنهایی خودم کنج غم بغل کرده بودم و انتظار لحظه ای را می کشیدم که فرشته ها با کیفم از راه برسند . اما حافظ چشم انتظار وقت سحری بود که او را در آن از غصه نجات بدهند. با اینهمه شک نداشتم که آن شب برای هیچ یک از ما آن شب قدری که اهل رحمت می گویند نبود.

   + زهرا باقری شاد ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()