مکث

من انسانم، تو کرم ابریشم

 

زندگی با کرم ابریشم

قسمت اول :  بعد از دو ماه، من انسانم و تو کرم

 

 

 

امروز  بر خلاف مقررات عمل کردم و  انسانیتم را به رخش کشیدم. اما خوشحالم که با این کارم توانستم چهره واقعی او را ببینم که چطوری دندان های نداشته اش را تیز کرد و به سمتم حمله ور شد تا به من بفهماند که دارم  زیادی بهش توهین می کنم.

احساس می کنم زیر پا گذاشتن مقرراتی که ما  در آغاز هر رابطه ای تعریف می کنیم  یکی  از انواع مکاشفات بزرگ را در زندگی برای ما رقم می زند. تازه وقتی تمام  قسم ها ، دروغ می شوند و وعده وعیدها و قول و قرار ها را از یاد می بریم و با کمال وقاحت به اشتباه بودن آنها اعتراف هم می کنیم ، خودمان می شویم.  همان خود بیچاره ای که مدتها در الونکی از مقررات زندانی  اش کرده ایم و  بعد از مدتها بالاخره خودش را از شر همه چیز خلاص می کند. از شر قربان صدقه رفتن های مزدورانه ای که پشت همه آنها یک چیز دیگری قایم شده است.

و من چقدر خوشحالم و احساس راحتی خیال می کنم که امروز آن خود بدبختم را از پشت میله های زندان بیرون کشیدم و توانستم مثل آدم های بی تمدن و وحشی،  دندان های سالمم را به  او نشان بدهم و  دستم را به کمر بزنم و فریاد بزنم و به او بگویم که ببین! به خاطر همه این ادا و اطوارها است که می توانم  ادعا کنم من از تو برترم. بله آقا! من موجود برترم! تازه اگر بخواهی خدایی و الهی و مذهبی اش را هم  حساب کنی ( که به هر حال  این طور حساب و کتاب کردن برای هرکسی  درزندگی پیش می آید؛ حتی برای یکبار ) باز هم من از تو برترم. اشرف مخلوقات را که یادت هست؟ !

موضوع این است که این اشرف مخلوقات از پنهان شدن پشت چهره  یک  فرشته  آن هم به مدت دو ماه خسته شده و می خواهد به این کرم ابریشم دوسانتی متری  که تا دو ماه پیش با بقیه هم نوعانش توی یک جعبه کوچک می لولیده ، یادآوری کند که باید در مواجهه با یک انسان حواسش جمع باشد و زندگی زیر یک سقف و احترامات معمول را دلیل موجهی بر برابری و مساوات نداند.

موضوع ،  زندگی شبانه روزی او روی یک سرامیک آجری رنگ گوشه سالن پذیرایی خانه من است. همان جایی که  روزها با شعاع آفتاب پر می شود و شبها مهتاب گیرترین جای خانه است. او  باید بداند که  از تمام این خانه همین فضا با مساحت سی و پنج در چهل و دو سانتی متری  به او تعلق دارد. آن هم تعلقی صوری که سخاوت و مهربانی  و انسانیت من  را یدک می کشد. فکر می کنم هر زمان دلم بخواهد می توانم او را مثل یک کرم، مثل چیزی که هست به بیرون از خانه پرت کنم و بروم روی نزدیک ترین صندلی به پنجره دراز بکشم و چشمهایم را در معرض تابش نور آفتاب ببندم.

به نظرم هیچ دلیلی برای ادامه  تحمل این وضعیت وجود ندارد. بهتر است بگویم که لااقل  در برابر یک کرم  احساس مسوولیت نمی کنم.  حتی نمی توانم خودم را به خاطر نمایاندن چهره واقعی ام به او سرزنش کنم. واقعیت این است که من انسانم و باید همیشه هم  از موضع یک انسان با دیگران  رفتار کنم . اگر هم تا به حال اینطور نبوده باید  اعتراف کنم که  همه چیز یک حرکت ریاکارانه بوده که در جهت جلب توجه پیش می رفته. همین وبس!

حالا به این نتیجه می رسم که تمام دو ماه گذشته را به شدت به فریب دیگران مشغول بودم. و تا جایی پیش رفتم که علاوه بر مادرم  ، دوست پسرم  و یکی دو تا از همسایه ها خودم را هم گول زدم. وقتی یادم می آید که با چه ژست حیوان دوستانه ای دستم را روی زمین می گذاشتم و کف دستم را به سمت او می گرفتم تا بیاید  توی کف دست من بنشیند و من ببرمش بالاتر و بالاتر و به همه نشانش بدهم؛  فکر می کنم چه موجود ظاهرفریب بی هویتی شده بودم که می خواستم  مهربانی  تصنعی ام را ذاتی جلوه بدهم و بگویم که از روحیه لطیف بی نظیری برخوردارم. بعد از آن  نمایش های کوتاه  یا یک لیوان چای می دادم دست مادرم و یا می نشستم روبروی دوست پسرم و  تند و تند پلک می زدم  . آن وقت شک نداشتم که رابطه ام  با آنها تحت تاثیر رفتارم با آن کرم کوچک  ابریشم لطیف تر، منعطف تر و انسانی تر خواهد بود.

اما امروز مقررات را زیر پا گذاشتم و بدجوری سرکیفم. نمی دانم او چه حالی دارد . حتی دوست ندارم سایه کوچکش را که اغلب  شبیه سوزن ته گرد روی دیوار  می افتد تماشا کنم. اگر هم مرده است که به جهنم؛ اما گمان نمی کنم کرم های ابریشم از غصه دق کنند و  مثل آدم ها  مسائل روانی داشته باشند تا درگیرش بشوند.

امشب  در احساس رهایی زیبایی که تازه دچارش شده ام غلت می زنم و به خواب می روم. فردا درباره هم خانه کوچکم  به صورت جدی فکر خواهم کرد. حال و هوای  امشب برای  فکرهای جدی و  شاید هم وضع مقررات جدید زیادی رمانتیک است.امشب حتی به مادرم،  دوست پسرم و همسایه ها هم فکر نمی کنم.

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()