مکث

لذت شیرین روزمرگی .

زندگی با کرم ابریشم

قسمت دوم: لذت شیرین روزمرگی.

به نظرم امروز با تمام گند بودنش روز خوبی بود. فکر می کنم یک چیزهایی دستگیرم  شد. چیزهایی که به اندازه تمام سال های زندگی ام می ارزد. مثلا دانستم که دیروز زیادی  های و هوی کردم و حقش نبود که با همخانه ام آنهمه غیرانسانی رفتار کنم. این را حالا می گویم . حالا که به تزلزل  موجودی به نام انسان پی برده ام. و فکر می کنم این پی بردن ها مثل جریان متناوب الکتریسیته باشد. گاهی بی دلیل و بی مقدمه به ذهن خطور می کند و گاهی می رود و آدم را توی جهل و تاریکی می گذارد.

 بله!  امروز درست برخلاف دیروز که به آدم بودنم می نازیدم ؛ فهمیدم که هیچ پخی نیستم و هرچقدر هم که جلوی یک  کرم ابریشم بایستم و  خودم را به رخش بکشم باز آب از آب تکان نمی خورد . نه من یک پله بالاتر می روم و نه او به عنوان یک خزنده بی دست و پا پله ها را یکی یکی سر می خورد تا قعر همه چیز.  موضوع اینجاست که امروز دیگر جهان را پله پله و طبقه طبقه نمی بینم و  خیال خام بالارفتن از هیچ نردبانی را هم ندارم.

همه اینها را به او گفتم. روی یک برگ افتاده بود و داشت گازش می زد. مثل  اینکه هیچ گونه حافظه فردی و جمعی نداشته باشد و  به خاطر نیاورد که همین دیروز با هم دعوا کرده ایم  چند ثانیه ای  دست از خودن برگ کشید و نگاهم کرد.

: برو  بابا! تو هم دلت خوشه.

احساس کردم یک فحش ناجور شنیده ام. پیش خودم گفتم  خیلی زور دارد که  یک کرم دو سانتی متری روبروی تو بایستد و سرخوش بودنت را اینطور مختصر و مفید  به رخت بکشد. با اینهمه به او حق دادم. گفت که همه چیز را همان دیشب از یاد برده و بعد با خیال راحت چشمهایش را روی هم گذاشته است. گفتم منم همینطور. اما ته دلم به گفته خودم شک داشتم. اگر همه چیز را از یاد برده بودم که  حالا اینجا نبودم. باید می رفتم و به کارهای معمولم می رسیدم نه اینکه بغض گلویم را بگیرد و بروم روبروی او بایستم و بگویم که پشیمانم.

وقتی دید کوتاه نمی آیم و می خواهم هرطور شده حرف دلنشین دیگری از او بشنوم چشمهایش را صاف دوخت توی چشمهای من و گفت:

: اگر فکر می کنی به انسانیت لطمه بزرگی زده ای ... خب! می توانی رفتار دیروزت را جبران کنی خانم کوچولو ؟!

خنده دار تر از این نمی توانست اتفاق بیفتد. به من می گفت خانم کوچولو و احتمالا انتظار داشت من از خجالت سرخ بشوم . اما همین اتفاق خنده دار کافی بود تا همه چیز را فراموش کنم ؛ هرچند شک دارم که فراموش کرده باشم چون در صورت فراموشی دیگر نباید اینها را می نوشتم. باید  دراز می کشیدم جایی  میان صندلی های قهوه ای و سرگردان خانه و چشمهایم را با خیال راحت می بستم. اما همخانه ام  به من گفت که حتی فکرش را هم نکنم. فکر این را که من هم روزی مثل او و بقیه موجودات دچار نوعی فراموشی شیرین بشوم. گفت انسان ها هرگز فراموش نمی کنند. بعد من با او بحث کردم  چون پیش از اینها  جایی خوانده  و شنیده بودم که انسان اتفاقا به دلیل همین فراموشکار بودن است که می تواند راحت تر زندگی کند. اما او قانع نشد و از موضع خودش عقب نشینی نکرد و گفت که تمام اتفاق های بزرگ تاریخ را انسان ها رقم می زنند چون حافظه فردی و جمعی دارند و این حافظه هم به شدت قوی عمل می کند و  بعدها هم به دلیل همین حافظه قوی است که از اتفاق های بزرگ دلزده می شوند  . چون می توانند به یاد بیاورند که برای رقم زدن آن اتفاق های بزرگ چه حادثه های کوچکی را نادیده گرفته اند و از آنها گذشته اند.

: با اینهمه شما حتی این حادثه های کوچک را هم فراموش نمی کنید. مثلا خود من! تو هیچ  وقت من را از یاد نمی بری در حالی که من از تو، از تمام تو چیزی جز این تصویر که حالا دارم می بینم در خاطر ندارم. تو حتی یادت نرفته که باید به من صبحانه بدهی . از من کوچکتر دیگر چه چیزی سراغ داری؟ بگو تا درباره آن هم برایت حرف بزنم .

و من گذاشتم توی چشمهایم زل بزند و مثل یک آدم اظهار نظر کند بدون اینکه من بخواهم درباره موجودی کوچکتر از او حرف بزنم. وقتی او حرف می زد روی صندلی لم دادم و توی آن فرو  رفتم  و نفس عمیق کشیدم  تا به این نتیجه برسم  که باید درباره حرفهایش فکر کنم. فکر کردم او مستندتر از من حرف می زند. من به کتاب و تاریخ و تئوری  استناد می کردم و او به کرم و گل و آدم و گربه و الاغ.

بهش گفتم که  دلم می خواهد امروز از خانه بیرون نروم و بنشینم  ور دل او تا با هم گپ بزنیم. اینطوری شاید به قول او رفتار دیروزم را جبران کرده باشم. از این ایده خوشش آمد و تشویقم کرد. حتی از اینکه به مادرم پشت تلفن دروغ بگویم و دلیل  سر کار نرفتنم را سردرد وحشتناک عنوان کنم  ذوق کرد و با نیش باز گفت که شاید من یک  استثنا باشم و خدا به من هم استعدادی برای فراموش کردن داده باشد. از اینکه اینهمه زود و در کمتر از نصف روز تمام وظایف معمول و روزمره ام را فراموش کردم  خنده اش گرفت و طوری نگاهم کرد که انگار به آدم بودنم شک دارد.

تمام روز را با هم به بطالت گذراندیم. روبروی پنجره نشستیم و آفتاب را دید

زدیم و بعد هم چرخش شعاع آن را تا خانه همسایه بغلی دنبال کردیم. ظهر من 

املت خوردم و او تکه تکه های یک برگ را با اشتها قورت داد و از اینکه من 

وسط های غذا خوردن او یکی دوبار آروغ زدم  ککش هم نگزید. بعد هم

روزمرگی هایمان را با تماشای فیلم تکمیل کردیم. حالا هم  من نشسته ام و

سیگار می کشم و او به تماشای غروب ایستاده است و با صدایی بی نهایت آرام 

من را وسوسه می کند که فردا را هم به جبران رفتار دیروزم  اختصاص بدهم.

پی نوشت: گزارش کوچه خوشبختی من را هم در پایگاه اطلاعرسانی تهران  بخوانید.

   + زهرا باقری شاد ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()