حقوق شهروندی من زیر دست و پای موش ها و زالوها...

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب....

 

 

تمام مدت به خیابان گند کپک زده فاطمی زل می زنم و گریه می کنم. چه مرگم شده سر صبحی؟ چهار تا فحش جاندار از آن سفت و سخت ها نثار مدیریت شهری می کنم و چهارتای دیگر نثار بقیه. گند زده اند همه شان به شهر...به شهر به این بزرگی ...

مترو زوزه می کشد و مردم هو می کنند. افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند... بچه که بودم چقدر عاشق این شعر شاملو بودم...دلم گواهی می داد به زودی با مصداق های آن مواجه می شوم در این شهر شلوغ که سگ می زند و گربه می رقصد و مترو یک ساعت تمام خراب می شود و مامور آن همانطور پشت میکروفون هول می کند و جمله ها را پس و پیش می گوید.  آخر سر مردم می روند که پول بلیط هایشان را از گیشه ها پس بگیرند.

اولین نفری هستم که کارت اعتباری ام را گرفته ام روبری رییس ایستگاه و می گویم: حالا به من بگویید باید چی کار کنم؟

با دستهایش من را به آرامش دعوت می کند. مردم هنوز از پله ها سرازیر نشده اند پایین. می گوید الان خانم الان...

بعد آن یکی که نمی دانم کیست می گوید: حضرات باید پول شما رو پس بدن...

چهارتا فحش دیگر از همان نوع نثار حضراتی می کنم که صحبتشان بوده.

از این پول ها چقدر خورده اند و صدایمان در نیامده. این هم روی بقیه. آنقدر تلنبار می شوند تا بوی گند پول این ممکلت را بگیرد. بوی گند وقت هایی که هدر می روند در کشاکش هیچ. در کشاکش بی وجدانی های ممتد و مسری.

به کارگاه آموزشی گمرک نمی رسم. اگر هم برسم وقت ناهار می رسم که ترجیح می دهم یگر نروم. یک نصف روز به همین راحتی حرام شد...

تمام مدت به حال خودم گریه می کنم. به حال مردم. به حال این خیابان ها که چقدر دیگر باید کرم لانه کند در آنها؟ چقدر دیگر باید موش بلولد از زیر و رویشان؟

چقدر دیگر باید زالوها بالا بروند از سر و کولمان؟

من چشم به راه تو بودم

وقتی که طوطی ها

 در هیاهوی غریب شهر

قطار را متوقف کردند

و کسی به من گفت

باید از اینجا بروم

خیابان های این شهر دیگر مرا دوست ندارند

 

پی نوشت: امروز از سر عصبانیت تصمیم گرفتم از مدیریت شهری شکایت کنم. باید بروم دیوان عدالت اداری. هزار راه نرفته تا دموکراسی یعنی این. به قول پدرم: دخترم ! توی ممکلتی که هنوز ابتدایی ترین الزامات دموکراسی هم وجود نداره ، به کجا چنین شتابان؟

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

فراخوان هنوز سر جاشه!...نامه رسون و قطارش رو نگه داشتیم تا شما هم سوار بشی!...قرار بود بنویسی...چی شد پس!؟...

پریا

حرفی نمی تونم بزنم. تو راست میگی. من دلم راه حل می خواد! راه...

غزل خونه

سلام حالا تو هی اعصاب خودت رو خورد کن و گریه کن و عصبی شو و دپ بزن، ببینیم نتیجه ش چی میشه به جز هزار تا عوارض روحی و جسمی واسه خودت...

مسعود بُربُر

از سر عصبانیت هم که نباشد تصمیم خوبی است. دست کم می فهمیم که وقتی هی این ها می گویند "چه کسی جلوتان را گرفته بروید دیوان عدالت" یکی که رفته آخرش چه می شود؟

Ashke Mahtab

سلام. چي بگم از اين وضع مملكت؟ اصلا چي دارم كه بگم؟ واقعا به كجا چنين شتابان؟

محبوب

عدالت ؟ مگه به وجودش تو این مملکت اعتقاد داری ، که بخوای شکایتت رو به دیوانش ببری ؟ وقتی عدالت هم افتاده دست ِ ناعادلان ِ خودخواهی که قدرت کورشون کرده ، دیگه میخوای به کی شکایت کنی ؟ کاش ما می فهمیدیم که فریبمان داده اند با آفتاب گونه ای ( هر چند من به آفتاب گونه بودنش هم شک دارم ) کاش با هم بودیم و به هم اعتماد می کردیم تا نتوانند فریبمان دهند و کاش چاقو هایمان را جز از برای قسمت کردن بیرون نمی آوردیم . . .

محسن سلیمی

سلام شما قبلا سری به ما میزدید (ایام انتخابات ولی الان)............

مژگان

جایتان خالی ... زیر باران... با گنجشکهای درخت خشک توت حیاط برای زیبای بارانتان در خواب دعا کردیم دعا کردیم که دیگر تنگ ماهی ها یخ نبندد دعا کردیم _طفلکی !_ بچه گربه بام همسایه زیر پتوی سرد زمستان سرما نخورد و _از خدا چه پنهون_ خواب گنجشگکان و ماهی های تنگ را نبیند دعا کردیم دیگر کودکیمان خواب لولو و اقا دزد بدجنس را نبیند ... دعا کردیم تا عمر داریم هم صدا با غار غار کلاغ های صبح زمستان غار غار کنان که نه ! ولی ما هم هر روز صبح حتی در زمستان بیدار شویم و پا به پای هستی سخت تلاش کنیم تا مبادا هستیمان از انچه که هست کمتر شود _ هر چند که ما قانع بودیم !_ به امید پرواز جوجه کوچک درخت همسایه ... یادم نمی اید ... نمی دانم چه بود ؟؟!!!

احسان جوانمرد

بابا عصبانی بابا شکایت به دیوان بابا بی اعصاب ... یاد یه شعر از خودم افتادم! و نه از شاملو! خدا در زمستان فراموش شد شبیخون توران فراموش شد صف دیو بر زابلستان رسید و سام نریمان فراموش شد حماسه دگر کشتن دیو نیست دگر دیو و دیوان فراموش شد .... شاید به خاطر کلمه ی دیوان بود!

شیخ شوخ

تا باورم کنند ...