در اندرون من خسته دل ندانم کیست!

مامان وقتی می خواهد  درباره پدرش حرف بزند از این کلمه زیاد استفاده می کند: اندرونی.

آن وقتها از این اندرونی ها داشته اند انگار. من اما حالا پر از اندرونی ام. اندرونی های سیاه و سفید و خاکستری و پر از هول. پر از خنده. پر از حس های متفاوت ناگهانی .

اندرونی امروزم عجیب شلوغ بود و شاد. یک گل فروشی داشتم توی خودم  با گلهای خوش بو. یک جشن تولد کوچک برای سردبیرمان. یک بی قراری ممتد در تمام مدتی که بعد از آن جشن تولد دوست داشتنی توی جلسه  بهم دست داد. یک خبر خوب شنیدن. یک صدای بغض مهشید را  از پشت خطوط درهم تلفن حس کردن. بغض خوشحالی. یک گریه... گریه ممتد از دیروز تا امروز که لابلای خنده ها پنهان شد . یک حسرت برای اینکه چرا امروز پیش شیده نیستم تا سرم را بگذارم روی سینه اش و زار بزنم...

اندرونی ام امروز پر بود از دلتنگی برای همکاران قدیمی: برای سعید.

اندرونی ام امروز پر بود از غصه توقیف کتاب مهدی موسوی و فاطمه اختصاری و یکی دو تا شاعر دیگر و بسته شدن غرفه سخن گستر و اس ام اسی که آن روز از مهدی موسوی داشتم که نوشته بود: .....

اندرونی ام پر بود از خیال عنق بودنم که دیروز بر و بر به محبوب که موقع خداحافظی گریه می کرد زل زده بودم و حتی نرفتم دستش را بگیرم یا دلداری اش بدهم. اندرونی ام چقدر سرد شده این روزها...

اندرونی ام پر از بوی گردش دیروز عصر بود و بادبادکی که هوا شده بود در قدم زدن های ما. پر از شتاب پری از آن سوی دنیا که روی خط اینترنت آمده بود این سوی دنیا و به من گفت عنق! راست می گفت چقدر...

عنق نیستم ولی. همه چی آرومه را یکبار دیگر هم روی مکث گذاشته ام. اینبار اما یک حال و هوای دیگر دارم با شنیدن این دروغ قشنگ به نام همه چی آرومه. اگر خواستید دوباره بشنوید.

پی نوشت: به زودی قالب مکث تغییر می کند تا چشم خوانندگانش بیشتر از این اذیت نشود. ضمنن فردا به همه تان سر می زنم و با جان و دل می خوانمتان.

/ 24 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

از نمایشگاه امسال فقط 4 کتاب خریدم که دو تاش مال سخن گستر بود از مهدی موسوی و مهدی ارثی زاد! لعنتی ها نمی گذارند یک کم نفس بکشیم!

مژگان

[گل] واقعا خیلی زیبا و روان مینویسید من که لذت میبرم. سپاس.

شیطان

چقدر اندرونی داری زری ... این وقت رو از گجا میاری ... یک کم به بیرونی بیا ...

اشرف گیلانی

پر شدم من پر از صدا آیا، از خداییت چیزی کم می شد...؟ تف به این زندگی لعنتی ام.کاینچنین سفت و سخت می میرم

محبوب

قربان ِ اندرونتان زری عزیز ! امیدوارم اندرونیت همیشه سبز باشه . تو که اونقدر ماهی پس حال اندرونیت رو زودتر خوب کن ... عنق نبودی ... از خواب بیدار شده بودی ...

علی تنها

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم تشويش هزار آيا وسواس هزار اما يك عمر نمي*ديدم در خويش چه*ها داريم دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را تيغيم و نمي*بريم ابريــم و نمي*باريم از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

محبوب

ببخش هنوز گوشی ندارم و نتونستن بهت زنگ بزنم و تشکر کنم بابت زحمتام خوشحالم دوستی مثل تو دارم ...

هونیا

منم خوشحال شدم :) قبلا از گودر میخوندمتون [گل]

حمیدرضا

سلام..بسیار خوشحال وخرسند شدم از اینکه قدم رنجه فرمودید به وبلاگ من..موفق وپیروز باشی[گل][لبخند]