گلریزان برای یک دوست.

دختر خوبی بود. فعال و با انرژی. خوب به خاطر دارم  روزهایی که سگ سیاه افسردگی پاچه من را گرفته بود و ول نمی کرد این دختر به قدری شاداب بود و به قدری به من امیدواری  می داد که فکر می کردم این بشر چیزی از بیماری و ناراحتی نمی داند. اما از نظر من یک عیب داشت. آرایش نمی کرد. یعنی حتی یک رژ لب صورتی کمرنگ را هم از لبهایش دریغ می کرد و هر وقت سایه ی نقره ای  روی پلک های مرا می دید با حالتی حق به جانب می خندید. بدتر اینکه  همه ما را زیر سوال می برد و به اندازه یک  صفحه از کتاب هایی که می خواند برایمان ارزش قائل نبود. یعنی که به نظر او من حسابی از مرحله پرت بودم و داشتم ارزش های انسانی را به زن بودنم می فروختم. اما خیلی نگذشت واین دختر خوب هم بر اثر مواجهه با زمان و چند فقره تجربه متعدد موهای سیاه و زیبایش را با مدلی جدید آراست. سایه آبی نازکی بالای چشمهایش زد و گذاشت لبهایش بعد از بیست و چندسال رنگ رژ لب را ببینند.

  آن دختر ، به خانمی تمام عیار تبدیل شد به گونه ای که من این اواخر با تماشای او یک تبارک الله غلیظ می گفتم. به خصوص که رنگ زیبای پوست گندمگونش بدجوری با کفشش ست بود  و من آرزو می کردم ای کاش این پوست زیبا به من تعلق داشت.

با اینهمه مدتی پیش این دختر خوب به کمی پول احتیاج پیدا کرد تا سفر خارج از کشور را تجربه کند. بنابراین تصیم گرفت به جستجوی شغل دوم برود البته شغلی در محیطی مناسب و ترجیحا کاری که بتوان آن را درساعت های بیکاری درخانه انجام داد. من که رویم بدجوری سیاه! به جز خبرنگاری کار دیگری سراغ ندارم.  بهش گفتم:  نگران نباش. یک مقداری بهت پول قرض می دم. بعد که برگشتی انقدر کار کن که بتونی قرضمو پس بدی .

بعد تصمیم گرفتم برایش گلریزان بگیرم. بهش گفتم. خندید و مخالفتی نکرد. گفتم از همین وبلاگ خودم اعلام می کنم که می خواهم برایت گلریزان بگیرم. گفت می رود صفحه آگهی ها  را می خواند شاید راهی بهتر از گلریزان هم باشد.

همین امروز بهم زنگ زد و گفت: زری برام گلریزان بگیر. چون همه آگهی ها رو که می خونم می بینم خانم محجبه می خوان.

هر دو خندیدیم. به هر حال مساله خیلی خنده دار بود. چون این دختر خوب محجبه نبود . حقیقت شیرین و دوست داشتنی که اصلا  هم  تلخ نیست اینجاست : تا وقتی دوست من به گونه ای رفتار می کرد که می توانست با کمی تلاش محجبه باشد همه آگهی ها یک دختر خانم خوش برخورد با ظاهری آراسته می خواستند حالا که این بنده خدا ظاهری آراسته دارد خانم محجبه می خواهند!

می خواهم این روزها حسابی بیندیشم تا راه حلی برای مشکل دوستم پیدا کنم. می توانم به او بگویم  همچنان به خواندن صفحه آگهی ها ادامه دهد ، می توانم بهش پول قرض بدهم که البته این چاره کار نیست چون به هر حال دغدغه برگرداندنش را خواهد داشت و اینکه برای  او شغل دوم نمی شود، می توانم برایش گلریزان بگیرم ...

 یا اینکه او می تواند از سفر چشم بپوشد. هرچند که این سفر یکی از بزرگترین تجربه های زندگی او به شمار می رود. بنده خدا برای گشت و گذار خالی  نمی رود بلکه هر حرکت این دختر خوب یک معنای خاص و عمیق دارد. دیگر مساله را بیش از این باز نمی کنم به هر حال این سفر جنبه حیاتی دارد! خودتان واقف باشید لطفا!

و اما از ماجرای دوست من، جالب تر متن یک سری از آگهی های دیگر است که در آنها نوشته شده: به آقایی آراسته احتیاج داریم!

پس دوستان توصیه های ایمنی را رعایت کنید:

خانم ها اگر در جستجوی کار هستید  لطفا تا اطلاع ثانوی  همانطوری باشید که آگهی ها می گویند.

آقایان آراسته باشید. این اصلا به مساله شغل یابی ارتباط ندارد. به هر حال شما باید همیشه آراسته باشید. حالا یکی پیدا شده از طریق آگهی بازرگانی حرف دل ما را بر زبان می آورد.

 

 

پی نوشت: یکی از دوستانم من را توجیه کرد و به من گفت که درباره این اگهی ها خوب نمی دانم. اینها هم مثل بقیه اگهی ها هستند و اگر احیانا می نویسند به خانم محجبه نیاز داریم خب! این به محیط کاری برمی گردد و مانعی ندارد. من هم می دانم که مانعی ندارد.اصلا من در چیزی مانعی نمی بینم فقط ماجرای دوست من پر از مانع است. همین.

 

 

 

/ 36 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایمان پارسی

یه جای همه رنگی بودن ، یک نفر اومد که سفید بود ، همه سفید شدن ،بعدش یک نفر دیگه اومد که اولش سفید بود اما یه جورایی سرخ شد.همه نمی خواستن سرخ بشن اما بعضیاشون سرخ شدن و سعی کردن به زور بقیه رو هم سرخ کنن .اما همه نمی خواستن سرخ بشن پس بعضیا شون رفتن . اما خیلیاشون صبح به صبح لباس سرخی رو بتن میکردن و میرفتن بیرون و شب که میومدن لباس سرخشون رو در می آوردند.اون سرخا هم کلی از خودشون صدا در میکردن که بله میبینید که همه سرخن و اونای همه که نیستند دشمن سرخا هستن .از اون موقع تعداد کسای که لباس سرخ میپوشیدن خیلی بیشتر شد...

محجبه قدیم - آراسته جدید

سلام به همه دوستانننن زری ایول- فکر نمی کردم بذاریش تو وبلاگ.... از همه دوستانننن تشکر می کنم بابت نظرات فخیمانه و فیلسوفانه و البته دوستانه من همونی ام که دنبال کار می گشتم و می گردم. و همین جا اعلام می کنم آماده شنیدن و پاسخ گویی به تمامی سوالات دوستان وب زری رو دارم.... اما اول یه گله.... [ناراحت] می گم همه از موضوع اصلی که گلریزون واسه من بود دور شدند و چسبیدند به تفلسف کردن و نقد کردن که راستشو بخواید من هیچی از حرفهای این آفای رامین آقا نفهمیدم.. می گم چرا ما ایرانی ها اینقدر می خوایم خودمونو و همه چیز رو پیچیده کنیم... یایا قضیه خیلی سادست. این که به خوب بدون قضاوت چشمامونو باز کنیم ببینیم واقعا داره دور و برمون چی میگذره و بتونیم در حد خودمون کار کنیم ... قرنهاست داریم حرف می زنیم بابا یه ذره هم درک مشترک بدون قضاوت لطفا..... به آقای رامتین آقا : شماره ما رو میخوای چی کار!!!! شما اول سهم خودتو توی گلریزون بده بعد به فکر شماره باش... [چشمک] با معذرت از همه دوستان ... من بلد نیستم پیچیده باشم یعنی یه رمانی بودم دیدم خبری نیست گفتم همینی که هستم باشممم... [نیشخند] می گم اگه کسی نمی خواد توی گلری

محجبه قدیم - آراسته جدید

زرییییییییییی چرا واسه پست مربوط به من عکس نذاشتییییی ... من عکس می خوامممم [ناراحت]

محجبه قدیم - آراسته جدید

سلام دوباره به دوستان، میخواستم یه سوال مطرح منم ببینم نظر شما چیه! اینکه اگه یه آدم بخواد خودش باشه و توی این جامعه ای که داشتم ارزش های ساه ای مثل صداقت و درستکاری و ... ساده لوحی به حساب می آد.... اون بخواد راه خودشو بره .... میتونه بازم راهشو بره.؟؟!!! اصلا کی گفته که جامعه خوبه و همه باید یاتوی جامعه باشند و اسیر ارزشهای اون که معلوم نیست از کجا اومده باشند....هزار تا رسم و رسوم و اسارت های خود ساخته بشری ... هان؟؟؟[قهر] واقعا نمیشه طرحی نو درانداخت .... یعنی همه چی رو زیر سوال برد.... خیلی باحاله نه؟![نیشخند] دوستان فقط میخوام نظر شما ها رو بدونمممم[عینک] و اینکه بالاخره من محجبه باشم یا آراستهههه [نیشخند]

انتظار

سلام.باموبايل خوندمتون... نكته هاي ظريف و در عين حال ضخيمي رو بيان نموديد...اين هم يه نظر مبايلي!

انتظار

[دست][گل]

پیروز

سلام این سعید جان ما رو ببخشید تو فکر کردن هم لکنت داره!!!

پیروز

همین روزا هم هست که مولانا با پس گردنی بیفته دنبالش از بس میره با شعرای اون خدا بیامرز جلم این و اون پز میده!!!

پیروز

یه کم هم کلی نگر باشید آقا جان، یا خانم جان، حالا هر چی، تو همه شغلی که آدم نمی تونه آراسته باشه که. مثلا شغل ما، چند ماه پیش من احتیاج به یه همکار داشتم. یه دوستی رو آوردم گفتم ببین تو اینجا مدیر کارگاه میشی اما بعضی وقتا لازم میشه بیل هم بزنی. حالا که بیچاره هر روز سراپا گلی می ره خونه می گه فقط بعضی وقتا بیل بزنم دیگه!!!! پس دوران مدیریت من کی شروع می شه؟؟؟

سمیرا

قربونت زری جون تو که دستت تو کار خیره یه گلریزونی چیزی هم واسه ما بگیر امر خیر درپیشه