دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

شتاب گرفته ای تا حالا؟ حس ی ذره را داشته ای که فکر کند کارش تمام است به همین زودی ها و افتاده روی دور سرعت؟

این روزها همین حس را دارم. این حس. این حس لعنتی و زیبا  شبها خواب را می گیرد از من و روزها قرار را. حس می کنم یکهو شتاب گرفته ام. اندازه تمام عمر داشته ام در تمام قرن های گذشته که زندگی کرده ام شتاب گرفته ام برای دیدن . برای شنیدن. برای لمس . برای دریافتن. چقدر راه نرفته هست  هنوز و زمان چقدر کوتاه. شاید این عمر این برهه زمانی دست کم من را به 60 سال برساند. کسی چه می داند؟ شاید با همین  وضعیت با همین استخوان ها و گوشت ها و رگها تا 30 سال دیگر زنده بمانم. اما شتابی که دارم برای زندگی به  این سال های کوتاه مربوط نمی شود. یک  حس دیگر است. مثل اینکه یک نفر ایستاده دم گوشم روز و شب. روز و شب آرام زمزمه می کند: دیر شده زری... دیر شده...

صدای مهربانش را ول می کند توی سرم و یک باد خنک می پیچد همه جا. و من حس می کنم چقدر حیف . حیف هر روز که همینطوی بگذرد. چقدر کار... چقدر.

صورتم غمزده می شود  وقتی ساعت می گذرد. وقتی می بینم روز شده شب و شب می شود روز. آن وقت یک خواب نرم و سبک می نشیند روی پلک هایم و بعد از پنج  دقیقه بیدار می شوم و حس می کنم قدرت هولناکی دارم برای زندگی. پس چرا خودم را انداخته ام توی شیشه. یک شیشه کوچک شبیه بطری آب و قل می خورم توی خیابان هایی که تعطیلند؟

با سرم می زنم به در شیشه و می افتم روی زمین. رو می کنم به آسمان. کدام سیاه چاله است که انتظارم را می کشد؟ تا قبل از اینکه توی دل  آن فرو بروم باید همه جا را ببینم. همه دنیا را. آبشار نیاگارا. پاریس. آه پاریس با آن کافه های دود گرفته...

 یکبار دیگر باید خودم را پرت کنم توی بغل حافظ  و حافظیه پر از گریه من شود. این دیوار چین که می گویند چه شکلی است؟ زرافه ها چطوری وسط خاک آفریقا دنبال هم می دوند؟ اینکاها هنوز هم هستند لابلای آن درختهای به هم پیوسته بدوی؟ نپال... نپال که قرار بود آخرین نقطه اقامت من باشد زمانی. هنوز ندیده ام آن را. حتی هنوز نرفته ام خانه سالمندان ابن سینا تا خسرو بهم رقص یاد بدهد. گفته بود اگر تنها آمدی اسپانیولی و اگر دو نفر بودید رقص والس امپراطوری.

هنوز این کتاب .. چی بود اسمش؟ هرکز ترکم مکن را نخوانده ام. هنوز نرفته ام دیدن نرگس. تابلوی مهشید را باید کی طرح بزنیم با هم؟

می گذرد. زمان می گذرد... و دور آخر من  آغاز شده.

/ 27 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا

وای گفتی! آخ که چقدر منم همین حسو دارم !انقدر که بعضی وقتا استرس می گیرم. چقدر جمله هنوز نخونده! چقدر راه هنوز نرفته! چقدر جای هنوز ندیده! از وایسادن درست تو مرکز مسجد ایاصوفیه زیر اون گنبد بی نظیرش بگیر تا مات مبهوت ایستادن روی تپه اکرپولیس و چشم در چشم معبد آتنا و الهه های مرمرینش ...!

بهارک

عالی بود زری جان، عالی!

اشرف گیلانی

شراب بايد خورد و در جواني يك سايه راه بايد رفت همين.

محبوب

به وول خوردن افتادم با این نوشته ات . سیوش کردم که هر از گاهی بخونمش . وقتی ساکن شدم . من هم آرزومه برم و دنیا رو ببینم . دوست دارم سفر کنم و ببینم . یعنی میشه ؟ کاش همه چیز پول نمی خواست . کاش پول درآوردن مستلزم انجام کاری نبود که شتاب رو به معنای واقعی ازت بگیره . وای اگه تو با این همه کاری که انجام دادی این همه هم کار نکرده داری . پس من باید لال بشم . زمان کمه . کاش زمان بزرگترین عامل محدودکننده بشر نبود .

کیامهر

از کجا معلوم دور اخر باشد؟ ایشالا ماراتن است و دور ندارد

سمیرا

خيلي حرف محبوبه قشنگ بود..كاش همه كارهاي دنيا پول نميخواست كاش براي پول در آوردن مجبور به كارهاي عذاب آور نبوديم/كاش همه مون آزاد بوديم زري///كاش من ميتونستم روزنامه نگاري كنم توي شهر خودم و كنار پدر و مادرم باشم...كاش تو همونجوري زندگي كني كه دوست داري...منم دوباره ميگم پاشو بيا ديدن ما وگرنه ما ميايم سرت خراب ميشيم ها

غزل خونه

دور مگه اول و آخر داره؟ خودت میگی دور. دور یعنی دوران. یعنی جریان. منظورم دور باطل نیستا. منظورم جریان و پویاییه زندگیه انسانه. هرچی رفته اونطوری رفته که میخواستی و هرچی میاد اونطوری میره که تو میخوای. پس نگران چی ای؟ هول چی رو میزنی؟

حمید

اووووه!..چه خبرته بابا!..من جای تو از اینهمه سرعت سرسام گرفتم! نمیخوام نقش آدم بدای کارتونا رو بازی کنم ولی واللا انقدر فعالیت هم خوب نیست...تنبلانه خوابیدن هم در خودش لذتی داره که نباید از کشفش واموند...پس کمی دورتو بیار پایین تا موتور نسوزوندی!

مهتاب

یه عالمه پست هات رو تند تند خوندم و کیف کردم .. فکر می کردم من یه چیزیم شده و دچار این شتاب شدم , ولی جدیدا خیلی ها رو می بینم که اینجوری شدن ! خیلی ها ! فکر می کنی چرا زری جان ؟ نمی دونم دقیقا این حس از کجا میاد ؟! انگار که افتادم توی یه سرازیری و دیگه وقت ندارم ! و همین باعث می شه حریص و بی پروا شم توی خوندن و شنیدن و گفتن و .. همه چیز ! به قول تو انگار یک نفر مدام زمزمه کنه که دیر شده ! دیر شده ... چه مون شده ؟ یا شاید چی به سرمون آوردن ؟