هی فلانی! زندگی شاید همین باشد...

هی فلانی ! .زندگی شاید همین باشد شما بگویید، درباره زندگی...شاید چی باشد؟ شاید همین؟ همین....؟ همین را تعریف کنید برایم...همین را. من هم در پست بعدی تا جایی که ممکن است نظر همه شما را در وبلاگ می نویسم تا شاید با نظر علما به تعریف درستی از زندگی برسیم.

/ 56 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیدا دانشمندی

برای آخرین بار به روزم . مثل بچه هایی که تا حرفشان توی گوش بزرگتر ها فرو نرفت ، از سر ( میز) غذا بلند میشوند و میروند توی اتاقشان و در را از پشت چنان محکم میبندند که یعنی "همه تون دارین اشتباه میکنین" یا شاید هم شبیه زن هایی که وسط معاشقه ی روز مره گی هاشان تا تقی به توقی میخورد چمدانشان را پر میکنند یعنی که "میرم خونه ی بابام" ، من هم از سر همین۴ راه دل کنده و برمیگردم سر ِ خانه و زنده گی ام . ولی مطمئنم که دیگر خسته است ؛ مثل منصور های حلاج مثل حسنک های وزیر مثل حسین های پناهی مثل لاله ها و لادن ها مثل پوپک های گلدره مثل بنان ها ، مهستی ها ، ویگن ها مثل حسین های منزوی مثل نجمه های زارع مثل ناصر های عبدالهی مثل قیصر های امین پور مثال نادرهای ابراهیمی مثل خسرو های شکیبایی رعد و برقی اگر چه در تن ِ من میزنی تا دوباره سر بروم ابر ها - مادران ِ درد - مگر بارور میشوند بعد از تو ؟ در دل ِ این دو استکان ، لب هات قند ها آب کرده اند ولی قهوه ها مثل اخم ابروهام ، تلخ تر میشوند بعد از تو

امیر منزوی

سلام خوبین؟ وبلاگ زیبای دارین سبز و جاری... موفق باشین یا حق

اشرف گیلانی

دوستان من کجا هستند؟ ...............................روزهاشان پرتقالی باد

کرگدن

من خوبم عمه زری جان ! حالا تو گرگی !!!!!

کرگدن

آقا ما نخوایم زندگی این رضاهه بشیم کیو باید ببینیم ؟!!!

بهزاد

سلام نه خواهر گلم منظور من از نوشته"عاقبت" آدمهایی اند که زندگی رو فقط یه مدت نفس کشیدن میدونن من که بابا جوونم ,حالا کلی آرزو دارم دستی دستی کشتی مارو رفتااااا[چشمک]

بهزاد

سلام... سوال خیلی مشکلی را مطرح کرده اید...

اشرف گیلانی

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم حتی اگر به دیده رویا ببینیم من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینم شاعر شنیدنی ست ولی میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم این واژه ها صراحت تنهایی من اند با این همه مخواه که تنها ببینیم مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینیم یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم در خود که ناگزیری دریا ببینیم شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست اما تو با چراغ بیا تا ببینیم .......... می بینی این روزا چقدر دلم برات تنگ میشه؟

بابک

دختری خندان روسری آبی با گلهای سفید مانتویی مشکی که پنج دکمه دارد کفشهایی با سه سانت پاشنه این منم منی که تو می بینی منی که همه می بینند دلم می خواهد پوست بیندازم در آیم از پیله تن دلم می خواهد بر سکوت چهره ام فریاد بکشم و اشک را از بند اسارت آزاد کنم کلاغ عمرم را به لانه برسانم این تن نقابی است بر چهره دخترکی که به او گفته اند گستاخی ممنوع این تن به دروغ نامش من است