ناهار خانه ملت و ناخن های خروس

حالا هی من خاک بر سر مازوخیست هربار که در مجلس ناهار می خورم حالت تهوع بهم دست بدهد و احساس عذاب وجدان داشته باشم بابت این کار یعنی سر را در آخور ملت کردن و از حقشان از سهم نپرداخته شان خوردن!

یعنی این جوجه کباب امروز به دهنم طعم مرغ خام می داد. انگار دارم ناخن های پر از چرک خروسی را می خورم که از فرط لاغر بودن نای راه رفتن ندارد. خب این خروس که حتی دمش به مردم نمی رسد چرا باید کباب شود و بیاید روی برنج کیلویی خداد تومان بنشیند و برود توی گلوی من؟ این خروس مگر شکم گرسنه تری از گلوی من پیدا نکرده است؟

همان معلم های حق التدریسی که چند روز روبروی در مجلس تجمع کردند و بابت حق و حقوشان اعتراض کردند؛ همان که خودشان برای خودشان بطری آب  آورده بودند چون احتمالا می دانستند آنها را به خانه ملت راه نمی دهند تا دست کم جرعه ای آب از دم و دستگاه باکلاس مجلس بنوشند.

همان پیرمردها و پیرزن هایی که گاهی روبروی مجلس می بینم که به من و همکارانم مثل آدم های غریبه که با این مجلسیان سر و سری دارند زل می زنند و به قدم های تندمان مقابل در خانه ملت نگاه می کنند. چرا از بین اینهمه من گردن کلفت بی درد باید ناهار خانه ملت را بخورم؟

اصلا چرا بیخودی احساسی شدم من دیوانه؟

مگر یک ناهار ناچیز چقدر در تعیین سرنوشت مردم تاثیر دارد که دارم خودم را بابتش هلاک می کنم. خیر سرم انقدر نمی فهمم که نباید خواسته های مسلم مردم را تا حد یک ناهار مختصر پایین بیاورم و به افق های روشن و دورتری بیندیشم. اما واقعا عقلم به این حرف های بزرگ روشنفکری مخصوص طبقه متوسط قد نمی دهد. اسم خودم را می گذارم کم سوات هیچی ندون! و فقط به اندازه همین حق کوچک حالت تهوع بهم دست می دهد. البته دوباره از هفته آینده ناهار مجلس را توی گلویم می ریزم و قبل و بعدش انقدر آبلیمو توی آب می چکانم  تا عذاب وجدانم باعث رودل نشود!

 

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان جوانمرد

خوبی زری؟ تهوع......................................... ؟ کمترین عکس العملی است که می توانیم این روزها به هر چه در خانه ملت خورده می شودئ نشان دهیم. آن مرغ که تو خورده ای به خودی خود هیچ ارزشی ندارد. مثل وقتی که پدر و مادرم مرغ مرا خوردند. مهم حق من بود که خوردند. و مهمتر حقی که این روزها در خانه ملت و خانه عدالت و خانه دولت می خورند. می خورند ها.............................................................. نهوع

هادی

گفتن و خوردن یا گفتن و نخوردن؟ شاید بهتر باشد که نگیم تا به یاد نیاریم کی هستیم و چی هستیم، آخه خیلی سخته که کسی به یادش بیاره کیه و چیه...

بی تا

اتفاقن اولین چیزی که آماده کرد مادرم برای سفر؛ یک بسته 3کیلوئی نعنا خشک بود که هر روز هم با تمام چیزهای دیگری که می خواستم بیارم در یک لیست بلند بالا دوره می شد که فراموش نشود!که آخر هم فراموش شد!!![کلافه]

پاییز بلند

نوش جانت، بخور، بخور جون بگیری نترس خانوم شاد این خروس لاغر مردنی تو گلوی شما گیر نمیکنه آه مردم هم پشت سرت نیست، اونقدر اقیانوس اقیانوس از شما و ما و از اونا بهترون، اینها دولوپی میخورن و خوردن که مردممون هم سخاوت مند شدن و بابت یه ناهار که یه خبرنگار میخوره ما تحتتشون جلز و ولز نمیکنه... بخور عزیزم، بخور خواهرم، بخور جون بگیری تا برای نوشتن دروغ های این دروغ گوها و شیادان تاریخ انرژی داشته باشی... بر قرار باشی و ماندگار پاییز بلند

فاطمه اختصاری

خورشید ِ خوب ِ مشرقی! که ناگهان بد شد فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد!!

فاطمه اختصاری

مثل زنی که بچّه ی مرده اش را به دنیا آورده، خسته ام! . اما همراه شما هستم با شعری جدید از خودم: دنیا شده مثل وسط خالی «دونات»!! . و شعری منتشر نشده و داغ ِ داغ از «دکتر سید مهدی موسوی»: «ایران ما گربه ست امّا موش بسیار است!» . با حرف هایی سیاه و سپید و لینک هایی آبی «به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکن» و به دیدنم بیا... به اولین پست «فاطمه اختصاری» در سال جدید که همه اش کهنگی ست...

سجاد

گرچه خیلی مواقع در خیلی جاها همین احساس شما رو دارم ولی خودم نهایتا به حرف خانم مهسا میرسم که شتر با بارش گم شده و ما به لنگ مگس نابینا گیر میدیم/ فرصت کردی یه سری هم به ییلاق بزنید

سیمین

می دونم چی می گی ولی نمی دونم چی بگم! کاش نمی فهمیدم چه خبره! کاش مو نگل بودم! اون وقت دیگه از تهوع هم خبری نبود.