شور و شوق یکه تازی در بیابانم آرزوست

 

خواب می بینم. میمون های باغ وحش هستند یا آدم ها که بهم می خندند و پشت یک غرفه ایستاده اند. ساعت 9 است. چرا اینهمه دیر؟ ساعت را که درست سر شش زنگ زده کی خاموش کرده  پس؟ آرام و بی هیاهو صورتم را می شویم و  از آن رژگونه های قهوه ای تیره می زنم. خوشم می آید گاهی مثل ارواح خودم را درست کنم . دلم لک زده برای آینه دستشویی محل کارم که  صورت رنگ پریده ام را پر از سایه و وهم نشان می دهد و یک خط محو می اندازد روی  دم ابروی چپم که نیست. کوتاهش کرده ام.

عین خیالم نیست که دیرم شده. به جهنم. سلانه سلانه می روم تا محل کارم. یک سلام بلند می گویم و می نشینم روی صندلی.

تلفن های اینجا قطع شده اند. اینترنت هم. تند و تند تایپ می کنم. سردبیرمان می پرسد چه کار می کنی؟ می گویم دارم داستان می نویسم. بالکن را می نویسم. همین می شود دیگر. وقتی شب تا ساعت دو و نیم بنشینم و برای مهشید داستان بخوانم و تا ساعت سه و نیم هم طرح  کار بعدی ام را برایش بگویم و باهم حرف بزنیم درباره آن همین می شود. من خواب می مانم و مهشید هم حتما فکرش می ماند پیش من. 

پارسال همین وقتها بود که با سیامک رفتیم باغ وحش. وقتی فهمید می خواهم بروم آن مار بوای بزرگ را بغل کنم صورتش را مچاله کرد و ترسید. ترس را برای اولین بار توی چشمهایش دیدم. می خواست از من فاصله بگیرد. نیم متری ازم دور شد و دستم را ول کرد و از دور تماشایم کرد. خندیدم. بهانه گرفت که : دستت رو نزن این ور و اون ور... اینجا کثیفه... خندیدم. گفتم برویم به میمون دوساله ای که اسمش شمسی بود غذا بدهیم. با اکراه آمد و ایستاد و  به من گفت مبادا دستم را بزنم به دست میمون. تا خود شب هم به زور کنارم راه رفت . می دانستم دارد چندشش می شود از اینکه من تکیه داده ام به حفره مار بوا و دستم را گذاشته ام روی میله های قفس  میمون ها. سرش را با خیام گرم کرد. کتاب را دادم با خودش ببرد. دل بریده  بودم از این کتاب کهنه و بی نظیر. می  دانستم هیچ وقت دیگر مینیاتورهایش را نمی بینم. هرچند که سیامک راضی شد بالاخره و گفت : عیبی نداره. بالاخره خودت هم می یای دیگه. تا اون موقع نگهش می دارم... حتما حالا خیام شده همدم تنهایی هایش.

خواب می بینم. شمسی باید بزرگ شده باشد. یک سال بزرگ تر.  ساعت را که راس شش زنگ زده کی خاموش کرده پس؟

 

پی نوشت: مجموعه اینترنی شعر مزدک موسوی را خواندم. پیراهنی سیاه بیاور برای من. از اینجا می توانید بخوانید.

پی نوشت بعدی: روزها با سارتر خوشم و شبها با نیچه.  جا برای همنشینی با عبید و حافظ نیست فعلا.

باد ما را می برد جایی نمی دانم کجاست

خسته ام از این روند مبتذل ، آنم کجاست؟

گریه ام محصول تنهایی و یک خواب بد است

تشنه آغوشم و گهواره.... مامانم کجاست؟

بارها گفتم که من بی عشق می میرم ولی

ادعایم سخت سنگین است... ایمانم کجاست؟

این من ، این دردانه ی نازک مرام خانگی

شور و شوق یکه تازی در بیابانم کجاست؟

/ 24 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آلن

من خيلي دوس دارم به مار بوآ دست بزنم. ولي رو راست ميمون يه جوريه. ولي تا دلت بخواد از ديدن يه کره اسب و بازي کردن باهاش روحم تازه ميشه.

سهبا

زری من هیچوقت با چتر میونه نداشتم . اصلا بارون که میاد هوس پیاده روی های طولانی میکنم تنها ! جات خالی دیشب شده بودم یه موش آب کشیده حسابی !

زخمه ارغنون

کلا با ارتکاب شعر موافقم اما با افشایش نه...! همیشه انشایم با املایم رقابت کرده است.. به نسخه دستنویسم نمره ای دهید.

شیطان

تو این دیار حیوون ها هیچوقت محبت ندیدند ... چندش آور میشند ... نجس میشند ... وحشی میشند .... راستی چرا ؟؟؟ این هم از مذهبه ؟؟؟ روزو شب هارو قاطی نکنی که آش شله قلم کار نیچهسارتر میشه ... پس کی کار میکنی ؟؟ سلام

عاطفه

چندروزی نبودم مکث چه پر و پیمون شده بود.. من ازحیوون بدم میاد..ازخیلی هاشون میترسم..ازخیلی هاشون چندشم میشه.. ولی از دور تحسینشون میکنم..

الهام

وای منم میمون خیلی دوست دارم! همیشه یکی از آرزو هام این بود که یک میون داشته باشم که پاهاش رو دور کمر بندازه و دستاشو دور گردن! یک کوآلا و الاغ اگر کنارشان باشد که چه بهتر!

مژگان

[گل]

آرمین

شعرت رو دوست داشتم خوبه که شبا بیدار می مونی مدت هاست شبا زود میخوابم دلم واسه شب بیداری تنگ شده اما دیگه نمی تونم!