آن مرد و قفس های طلایی بی اکسیژن

حرف اول: یار دبستانی من! بالاخره آن مرد هم آمد. آن مرد دوباره آمد...

آن مرد در حالی آمد که دیگر تنها اندک نایی برایمان مانده است تا به هیجان بیاییم و  به یکدیگر تبریک بگوییم. تبریک برای چه؟ برای اینکه کمی، تنها کمی به صبحی دیگر نزدیک می شویم؟!!!

خواهرم می خندد. می گوید خوشحالم. من هم خوشحالم. این روزها خوشحالم . آمدن خاتمی هم مزید بر علت می شود و خوشحالی من دو برابر! با اینهمه تلخ می خندم به روزگار. به این روزگار غریب!

آن مرد اگر بیاید به او چه بگوییم؟ به او بگوییم که برود سراغ دوستان خوب ما را که روزی به او دل بسته بودند از کجا بگیرد؟ به او بگوییم بر روی کدامین سکوی افتخار بایستد تا بقایای توانمان را برای برافراشتن پرچم کشور به کار بگیریم و با هم بخوانیم: اگرچه دلها پرخون است...

آم مرد اگر بیاید ... بگذارید بیاید.

ما که دلهایمان زمستان است

ما که خورشیدمان نمی خندد

با اینهمه

با همین دیدگان اشک آلود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو به گل به سبزه درود.

حرف دوم: مطلب این پست وبلاگ بهارک را بخوانید  لطفا! درباره مهریه چیزهایی نوشته و هشدارهایی داده که قابل بررسی است. اما دوست دارم به این مساله فکر کنیم که تمام تلاشمان را برای از میان برداشتن اینگونه سنت ها به کار بگیریم. چرا که مهریه و یا هر سنتی از این قبیل زاییده جامعه  و فرهنگی بیمار است که  در آن زنان به حربه هایی اینچنینی متوسل می شوند تا از بروز مشکلاتی چون تنهایی، خیانت همسر ، بی پولی ، بیکاری و ناامنی های عاطفی جلوگیری کنند. با اینهمه من فکر می کنم بهتر است بگذاریم این قفس های طلایی هرچه زودتر بشکنند و جای خود را به فضای آزاد پر از اکسیژنی بدهند که در آن از  عندالمطالبه بودن هیچ حق مضحکی چون مهریه خبری نیست. چه عندالمطالبه و چه هر عبارت دیگر! به نظرم چیزی نمی تواند این توهین بزرگ را توجیه کند ! شاید بهتر باشد  به سمت و سوی افزایش اعتماد متقابل گام برداریم. به  سوی ارزش هایی که بر اساس آنها مرد و زن به صورت یکسان تمام حقوق انسانی را برای یکدیگر ضروری می دانند و این حق نانوشته به قدری محکم است که جای تمام قانون های کهنه و نوشته شده را می گیرد. آن وقت می توانیم به سمت قانون های مدون هم حرکت کنیم و این حقوق معنوی را به صورت مکتوب هم ارائه دهیم.

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مزدک موسوی

او می آید... پرده و پر بگشایید سلام به روزم و منظر نظرات شما دوست گرامی برفراز بمانید

سعد

مشکل نه از آن مرد است نه از دیگر مردهایی که دنیای سیاست را ساخته اند. نه اینکه آنها مشکل ندارند یا خود عامل مشکل نباشند،‌نه، مشکل تفکر غالبی است که در جان جامعه رسوخ و رسوب کرده و آن عبارت است از توقع تغییر فقط از یک منجی،‌ بی هیچ تلاشی و کوششی از سوی فرد فرد ملت. خاتمی یا هر کس دیگر، اصلا شما بهترین سالم ترین و شایسته ترین فرد را در دنیا پیدا کنید و بگذارید در مقام ریاست جمهور ایران یا هر کشور دیگر و البته با تمام اختیارات اما اگر تک تک افراد جامعه وارد گود عمل نشوند آیا تغییری صورت می گیرد؟ در مورد مهریه هم باشد سر فرصت.

زینب جعفریان

نفس حضور خاتمی خوشایند است هرچند که مشکلات پیشرو کم نیست... در ارتباط با ((حرف دوم)) کاملا موافقم و هم متاسف این پست من هم در ارتباط با همین قضیه بود و اتفاقی که نباید می افتاد و افتاد.... http://zeynabjafariyan.persianblog.ir/post/11/

نصرا...خان

درود نصرا...خان بر زهرا خاتون از آن مرد ها خیر چندانی ندیده ایم، امید تا روزی روزگارانمان با عدالتی همراه باشد تا آن مرد فقط نیاید و آن زنی هم بتواند پایش را در راه بگذارد شاید اوضاع به گونه ای دیگر رقم خورد. در باب مکتوب بهار خاتون نیز با گفته هایت موافقم .بهتر است انرژی را صرف درست کردن اصل قضیه کرد تا...

بهارک

سلام زری جان اول حرف دوم: ممنون از لطفت من هم امیدوارم جامعه به سمت و سوی تساوی پیش برود اما اکنون که چنین است باید خانمها کلاهشان را سفت بچسبند. دوم حرف اول: امیدوارم این بار خاتمی با دل و جرات بیاید.

حامد

وگر او به وعده گوید که دم دگر بیایم... همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را.... حس عجیبی دارم! تا حالا به این اندیشیده ای که فرهنگ های امروز ما و همه چیز امروز ما از قانون و حقوق و مقررات و ادب و شعر برآیند همه گذشته ها تا به امروز است؟ به این فکر کرده ای که وقتی فرهنگ این قوم را از عصر انسان اول تا امروز جمع بزنی همین می شود که امروز هست؟ من تعبیر جالبی برایش دارم! من می گویم آن چه هست تفاله جریان زندگی است... که بخش خالص اش راه به آینده می گشاید و تفاله اش در سرزمین حال بر جای می ماند... بزرگ ترین حسن اش این است که ما شاید صافی هایی باشیم که نگذاریم این زباله ها و نفرت ها به جوی بار آینده سرایت کنند... تا شاید آیندگان دردسر کمتری داشته باشند در نوشیدن از این چشمه های معرفت... بدترین اش هم آن است که ما به تصفیه خانه فاضلاب تبدیل خواهیم شد... باید در این لجن متعفن دست و پا بزنیم. خنده واشکش در این است که بیشترین های ما می دانند و باور دارند که این کتاب قانون مندرس و از کار افتاده است... اما همین ها باز هم زیر همین قباله های خرید و فروش را امضا می کنند!

حامد

مثل همه قراردادها سود و زیان می جویند در آن... هر دو طرف... و من فکر می کنم چه می شد این خانواده های مثلا روشنفکر می گذاشتند پسر و دخترشان بدون این قرادادهای مضحک همخوابه ی هم شوند!؟ مگر نمی شد که اگر نمی گذارند قانون اصلاح شود لا اقل خود را مجبور به اطاعت از آن نکنیم... عصر سقراط و آموزش اخلاق پیروی از قانون گذشته است بی حاصل... گاهی به این فکر می کنم که این عقل نکبت ساز چه جراتی کرده که زیر عشق را امضا کند!؟! مگر نه این که خود عشق محرم ساز ترین رازهای هماره سر به مهر است؟ مگر نه این که محبت خود کلید قلب هاست؟ این قراردادهای بی بند و بار و هرزه که روز به روز وقیح تر می شوند سند نابخردی و بی هویتی انسان عصر خرد است...و قرن ها بعد تمام این ها را در کتاب خانه ها حفظ خواهند کرد و ما را - تک تک ما را- به خاطر آن چه امضا کرده ایم تکفیر خواهند کرد...

حامد

پنجره اتاق ام را بعد از 3 ماه باز کرده ام! امروز بعد از مدت ها دما به بالای صفر رسیده است. دو سه تایی بالای صفر... باز کرده ام که هوای اتاق و هوای من عوض شود... من هر روز که می گذرد و چیزی نمی آموزم حس می کنم چقدر کهنه و از رونق افتاده شده دانش ام. باور کن به هر روز می کشد. فکر دیروزم را امروز رد می کنم. و فکر امروزم را فردا... بعد به این فکر می کنم که عده ای 1000 و اندی سال است که با یک فکر دارند زندگی می کنند! تصور دلهره آوری است. از این که نمی توان ام تاثیری که دلخواهم است را بگذارم بر این محیط نکبت بار غم ام می گیرد... و انسان کوله بار حماقت هایش بر دوش اش است.. روان به هر سو... به بی سو... نمی دانم این انسان دو پا سر از کجا در خواهد آورد! از بوبن خوانده ای؟ می دانی این مرد از دنیا فرار کرده است؟ چقدر از حس زنانه ی بوبن خوشم می آید... چقدر لطافت دارد... دل ام همچون زندگی می خواهد...

روزبه

بهت تبريك مي گويم. خيلي خوب وحرفه اي مي نويسي. يادنوشته هاي سن پترو و روشنفكران آزاديخواه آمريكاي لاتين افتادم.اما آن مرد بايد بيايد تا ديگران بببببررررروووووند. اگر خواستي بيشتر مي توانيم با هم در موردش بحث كنيم. روزبه 28 ساله از تهران