کامیون

در چشم های مامان یک جور دلواپسی می بینم. جوان شده اما. اندامش باریک و موهایش سیاه سیاه. ایستاده ایم در صف بلندی که نمی دانم در غبار قهوه ای رنگ این روز ناپیدا به کجا می رسد. زنی آن سوتر از ما روی صندلی های رنگ و رو رفته ایستگاه اتوبوس نشسته و تلاش می کند پستان فرسوده اش را در دهان کودکی کاکل به سر بگذارد. نگاهش به من است که زل زده ام به هیبت شکسته و ویرانش. چادرش را روی سرش جابجا می کند و با دست دیگر بچه را می پاید که زمین نیفتد. مامان حرف نمی زند اما مثل مرغی که بخواهند سرش را ببرند حوالی ایستگاه اتوبوس قدم می زند. شتاب دارد چقدر. دستش را می گیرم و می گویم صبر داشته باش. هنوز دیر نشده.

ماشین که از راه می رسد به اتوبوسی مدرن و نارنجی شباهت دارد . نزدیک که می شود  سایه سیاهش را که روی سرم می اندازد می فهمم یک کامیون بزرگ کنارمان توقف کرده. به دقیقه نمی کشد که مردم ایستاده در صف با شتابی سهمگین همدیگر را هل می دهند تا سوار کامیون شوند. مامان مضطرب است و نگاهم می کند. اشاره می کنم که نه. برای ما جا نیست. می گوید: بیا بریم دیرمون می شه ها. می گویم: نترس. به خدا برای مردن هیچ وقت دیر نیست. با ماشین بعدی می ریم.

مامان با هجوم یک مرد تلو تلو می خورد و خودش را به ایستگاه می رساند تا روی صندلی بنشیند. می خواهم سر مرد فریاد بزنم اما دلم نمی اید. درمانده است و با شتاب و بی اعتنا به همه چیز می دود تا خودش را به کامیون برساند. کامیون پر از تابوت هایی است که بی هراس به آنها نگاه می کنم. ته ذهنم کلمه 1000 نفر چرخ می زند. 1000 نفر آدم در همین دقیقه های کوتاه سوار این کامیون شده اند؟ این مرد هزار و یکمین باید باشد که اینطور بی قرار  از لاستیک کامیون بالا می رود و خودش را یک گوشه ای جا می کند تا تابوتی گیرش باید. با مامان ایستاده ایم به تماشای حرکات مرد . زنی را هل می دهد و یک تابوت پیدا می کند. هنوز در آن دراز نکشیده کتش را در می آورد و آن را با وسواس تا می کند و گوشه ای می گذارد و بعد بی هیچ هراسی در تابوب می خوابد. چشمهایش چه زود بسته می شوند .

صدای ونگ ونگ بچه بلند است . زن دکمه های بلوز بی رنگ و رو و چرک تابش را یکی یکی و با حوصله می بندد و به من با اکراه و ترس نگاه می کند. نزدیک است بچه را ولو کند روی زمین که بهش می گویم: می خوای شما بیا جلوتر از ما وایسا.

در گوش مامان می گویم: سختشه با بچه اینجا بشینه. بزار زودتر بره.

مامان اعتراضی ندارد و با چشم های بی قرار رفتن کامیون را دنبال می کند که هنوز عده ای در آن جایی برای مردن پیدا نکرده اند .

زن بلند شده و آرام ارام با همان صورت چندشناک پر اخمش به سمت ما می اید. یک صندلی خالی توی ایستگاه بهش نشان می دهم. می رود جلوتر از من و مامان و چند نفر دیگر  می نشیند و دور از چشم من نفس عمیقی می کشد. انگار که من نمی بینم.

حوصله ام سر رفته دیگر. نمی دانم چقدر دیگر باید اینجا در این صف که حالا کمی پراکنده شده منتظر بمانیم و به طولانی شدن آن، به مرور نگاه کنیم. زیر لب غرولند می کنم . کسی را فحش می دهم که نمی د انم کیست.

پیرمرد با آن موهای خاکستری و لباس طوسی اش عصا زنان می آید پشت سرم می ایستد. چشمهایش خیس اشک هستند یا زمان؟ نگاهم نمی کند. زل زده به افق روبرو. بهم می گوید: دخترم عجله نداشته باش. این راهی که همه مون باید بریم.

میگویم: ابدا عجله ندارم. فقط خسته هستم. خیلی خسته.

مامان انگار که کمی ارام شده باشد سرش را تکیه می دهد به صندلی بغل دستی اش.

جاده را از دو طرف می بینم. یک سوی آن دارد از حضور مردمی که ارام ارام به سمت ایسگاه قدم بر می دارند پر می شود و سوی دیگر به جایی می رسد ناپیدا . من و مامان اینجا چه می کنیم؟  دور خودم می چرخم و چشمهایم را می بندم. بوی گندمزار  پر می شود در مشامم. صدای کامیونی دیگر مردم توی جاده را هراسان به سمت ایستگاه می کشاند.

می دوم سمت مامان و دستش را می گیرم.

: بلند شو بریم. من نمی خوام بمیرم.

حتی فرصت پیدا نمی کند برای اعتراض. دنبالم کشیده می شود و هر دو در جاده ای منتهی به دشتی زرد و وسیع و خورشید زده می دویم.

/ 26 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشرف گیلانی

می دونی یکی از شغلایی که توی بچگی خیلی بهش فکر می کردم چی بود؟ راننده کامیون یا هر ماشین سنگین دیگه ای شدن!

سید مهدی موسوی

بله جلسات سر جایش است و خوشحال می شوم به بهانه ی جلسه دیداری تازه کنیم در مورد سردرد هم نه چه ناراحتی من خودم با گریه می خوانمشان راستی دوست داشتم چند بخش دیگر مثل «انتقام با طعم سیب زمینی» را هم بخوانی

مسیح

بی صبرانه منتظرم! برا ی دیدن خودت نه کتاب!! گفته باشم!

زخمه ارغنون

خالی بین سطور را می خوانم دوباره و دوباره... شاید کلمه ای از قلم افتاده باشد!

بوتیمار

سلام خوبی زهرا؟ هنوز از من به خاطر اون حرف ناراحتی؟ اگه نیستی خب بگو هم من ازاد شدم هم وبلاگم پایدار باشید