موش زدگی

وقت آن شد که کار دریابیم

در شتاب است عمر بشتابیم

دیده حرص و آز بردوزیم

پنجه زهد و زرق برتابیم

ما گدایان کوی میکده ایم

نه مقیمان کنج  محرابیم

نه ز جور زمانه در خشمیم

نز جفای سپهر در تابیم

نه اسیران نام و ناموسیم

نه گرفتار ملک و اسبابیم

بنده یک روان یک رنگیم

دشمن شیخکان قلابیم

گرد کوی مغان همی گردیم

مترصد که فرصتی یابیم

با مغان ، باده مغانه  خوریم

تا به کی غصه زمانه خوریم؟

 

نوشتن این بخش از ترجیع بند عبید زاکانی هم به اندازه خواندنش دلنشین است. حتی اگر  تمام تنم از ضعف و سرماخوردگی رو به موت باشد و  گلویم را موش های سمج چرک آلود تصاحب کرده باشند. هر روز  از صبح دلهره کارهایی را دارم که هنوز راست و ریست نشده اند و شب که می شود تازه فکر می کنم چه کار باید می کردم؟ چطوری است که زمان را نظم را گم می کنم این روزها؟ دلم دریا می خواهد. مثل هامون. حمید هامون. که بزنم به دل دریا و بی خبر از  همه جا توی قایق علی عابدینی نفس بکشم. شاید هم دیگر علی عابدینی در کار نباشد . شاید من به اندازه هامون شانس نداشته باشم. شاید فیلمنامه من طور دیگری نوشته شود. خستگی مفرط نمی گذارد به این چیزها فکر کنم. کجاست دریا؟! فقط دریا. دلم یک خواب عمیق می خواهد. یک خواب طولانی و ابدی. موشها توی گلویم با هم بازی می کنند.

کابوس روز تلخ می چسبد گلویم را

تا بشکند دیوار سبز روبرویم را

تا من فقط معطوف نوعی بردگی باشم

رخوت بگیرد جزء جزئم ، توبه تویم را

کابوس می آید و سگ ها می درند از هم

سلول های سرد و خشک خلق و خویم را

دارم دچار درد و وحشت می شوم ، شاید

یک دست وحشی می کشد هر لحظه مویم را

دستی که سم پاشیده روی بخت و تقدیرم

دستی که می خواهد بریزد آبرویم را

سلول ها در حال اضمحلال و تحلیلند

سگ ها همه حس کرده اند انگار بویم را

کابوس روز تلخ می آید و از نزدیک

با یک طناب سفت می بندد گلویم را

من مرده ام دیگر ... و صدها موش می بلعند

دیوان اشعار فروغ و شاملویم را

/ 25 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرمین

سرما خوردگی همراه تفکرهای منحرف و سرد شعرت زیبا بود یعنی عالی ولی آدمو میترسونه !!!

سهبا

زودي خوب شو زري و پاشو بيا پيشمون . باور كن خيلي دلم برات تنگ شده ! تو چيكار ميكني با دل آدما دختر آخه كه اينقدر زود اسيرت ميشن ؟

شیطان

تا من فقط معطوف نوعی بردگی باشم این همه موش .... این همه سگ ... این همه وحشی ... کابوس روز تلخ می چسبد گلویم را سلام زری ... خوشمان آمد ... از غزلت ... قبل از اینکه قالبت رو عوض کنی که عکس نمیگذاشتی تا جایی که یادمه ... حالا هم که میگذاری خیلی متنوع ... از متنوع بودن خوشم میاد ... گاهی سیاه و سفید ... گاهی خاکستری ... و گاهی لطیف و زنانه و گاهی پررنگ ... فیلم گبه را که دیدیه بودی ... زندگی رنگ است

سیروس

همیشه سالم و سلامت و خرم و پایدار باشید زهرا بانو که ما رو وجد میارین با مطالب،اشعار و ......

سرو ناز

وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست[ماچ][قلب][ماچ]

رامین صابری

سلام خانم گل متاسفم که با پست جدیدم نتونستین ارتباط بر قرار کنید جبران میکنم اما شعرای شما عالی بود ممنون از نظرتون[گل][گل][گل]

میکائیل

احتمالا ادرسو اشتباه نوشتی . برگشت خورده ولی همین که نامه مینوسی خودش کلیه

عاطفه

سرماخوردگی توهوای گرم واقعن حال گرفتگی داره.. راستی زری چرا هرچه بیشتر میخونمت میلم به دیدنت زیاد میشه؟

مهتاب

غزلت حالم رو جا آورد توی این تب ِ لعنتی ِ نمی دونم چند درجه ... خیلی چسبید ...