از پشت نقاب

در شماره اخیر هفته نامه مردم و جامعه پرونده ای از ردپای سیاستمداران در سینما باز شده بود که به نظرم کار قابل تقدیری آمد.

از اجاره نشین ها تا درباره الی؛ با عنوان تاریکخانه.

من نمی دانستم که اعتراض ها به اجاره نشین های مهرجویی از مخملباف شروع شده بود. این را خود مهرجویی می گوید. به قول او: همه چیز از نامه مخملباف شروع شد.

 مخملبافی که آن موقع هنوز متحول نشده بود. متن نامه مخملباف به محمد بهشتی رییس بنیاد فارابی هم در این پرونده سینمایی مردم و جامعه چاپ شده است . نامه ای که با خواندن آن توبه نصوح مخملباف جلوی چشمم‌ آمد و بعد به سکس و فلسفه این فیلمساز فکر کردم.

مخملبافی که در نامه اش خطاب به محمد بهشتی اینچنین نوشته بود: دو ساعت پیش که فیلم اجاره نشین ها را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم...؛

تا حدی متحول شده که از ایران می رود و در فضایی تازه و رها ایده های نوینش را به فیلم تبدیل می کند. این پرونده سینمایی باعث شد به این مساله فکر کنم که خوب است برای تحول و تغییر به همه انسان ها فرصت بدهیم. مخملباف بهانه ای شد تا به خیلی ها بیندیشم. به آنهایی که امروز فرد دیگری هستند و دیروز دیگری بودند.

به آنهایی که امروز داد ایده های نو سر می دهند در حالی که هنوز اعمالی که سالها پیش از این  در گوشه گوشه این سرزمین مرتکب شده اند  آثار خود را دارد. نه اینکه از یاد نرود که همچنان آثار اعمال آنها بر روند شکل گیری برخی جریان ها مشهود است.

در حقیقت صحبتم درباره مخلمباف نیست چرا که نه آدمی هستم سینمایی و نه درباره جریان های سینمایی کشورم اطلاعات دقیقی دارم. این را به دوستانی می سپارم که  در این زمینه صاحب مطالعه هستند. بر حسب اتفاق هم ، تحولی که در فیلمسازی مخلمباف مشاهده کردم برای من به عنوان یک مخاطب عادی قابل تقدیر بود.

اما بیشتر درباره آنهایی فکر می کنم که امروز طلایه دار برخی جریان های شبه روشنفکری هستند در حالی که در سال هایی نه چندان دور مرتکب اعمالی شده اند ضد انسانی  چه برسد به روشنفکری.

با اینهمه هنوز نمی دانم! باید چگونه به تئوری ها و حرف های این آدم ها فکر کرد؟ شاید بهتر باشد همه چیز را فراموش کنیم و به یکدیگر فرصتی تازه بدهیم. البته اگر این فرصت تازه به معنای آغازی دیگر باشد و همه آثار آن گذشته ها را بتوان از جامعه و تاریخ پاک کرد. هرچند من هنوز نتوانسته ام خیلی چیزها را فراموش کنم و یک جایی در گوشه ذهنم به روزی فکر می کنم که انسان ها را به ویژه انسان های پرمدعا را بی نقاب ببینم.

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

با حرفات موافقم! مخملباف رو هم دوست دارم به خصوص کتاب نوبت عاشقی رو! بالای 10 بار خوندمش.

نصرا...خان

درود بر زهرا خاتون باقری شاد از بازگشت و رویت مکتوبات جدیده ی شما خرسندیم . من اینگونه افراد متحول گردیده را به دو گروه تقسیم می کنم. برخی از ایشانند که جسارت اعتراف دارند و واهمه ای از این ندارند که بگویند تغییر کرده اند و فلان کاری یا فلان عقیده ای را که کرده اند دیگر قبول ندارند , که البت افرادی قابل تقدیر اند. و دسته ی دومی که خود را به مرض نسیان می زنند.

حامد

دل ام این جا را خواست وقتی داریوش گوش دادم... آمدم سلام کنم و برای ات آرزوهای خوب در آستانه امتحان ات... امیدوارم بهترین چیزی را که از آن انتظار داری به دست بیاوری... و روح بلند ات به بالا رفتن ادامه دهد بی خستگی.. بی درد ... خوش باشی قصه نویس...

شوالیه

انسان بی نقاب نه یک افتضاح بزرگه و نه یک شاهکار بی بدیل.چیزیه شبیه به پلک زدن یک نابینا زیر تیرگی شیشه عینک دودی اش...

سیامک

سلام دوست من ! ...خوبید؟ ...مطالب جدید را خواندم و لذت بردم .. به خصوص از این چراغ مردگی را .. شا دباشی و برقرار

محبوبه

سلام خوبی ؟ درس که خوندی ؟ تمام وبلاگتو از اون روز تا حالا خوندم یادت نره قرار اصفهانمونو. کلی حرف دارم که باید برات بزنم . تو دوست خیلی خوبی هستی خیلی به من کمکهای بزرگی کردی همیشه . . .

پریا

نوشته هات هرروز پخته تر میشن. خوندنشون رو دوست دارم.