من و حاجی و معلم روانشناسی.

دور میزخانم عبداللهی جمع شده بودیم. از آن تجمع های دوست داشتنی که تنبل و زرنگ را کنار هم قرار می داد. زنگ تفریح بود و بچه ها به کلاس رفت وآمد داشتند. خانم عبداللهی از رفتارهای دخترانه در جامعه ما گله داشت و می گفت که این رفتارها طبیعی نیستند. به اعتقاد او نزدیک بودن بیش از حد دختران به هم و برخوردهایی چون بغل کردن همدیگر ، بوسیدن های پی در پی و دست در دست هم راه رفتن به این دلیل در جامعه  ما رایج بود که ما در بایکوت به سر می بردیم و نمی توانستیم با پسرها رابطه علنی بدون محدودیت داشته باشیم.

همیشه تظاهر می کردم که می فهمم اما در حقیقت حواسم به رفت وآمد بچه ها بود. زیاد با همکلاسی ها و غیر هم کلاسی ها مراوده داشتم و روزی صد تا سلام میان ما رد و بدل می شد. مبصر کلاس 302 ریاضی و به قول دوستم  شیوا،  بابال مدرسه بودم.( بابال  در اصطلاح ترک زبانها یعنی  موجود خوش سر و زبان و پر حرف)

آن روز اما خیلی به حرف های خانم عبداللهی توجه کردم و حسابی به فکر فرو رفتم. طبق معمول اظهار نظر کردم و او مطمئن شد که دست کم من یکی ،حرفهایش را خوب درک کرده ام. موضوع بحث هنوز عوض نشده بود و ما چشم دوخته بودیم به دهان خانم معلم مهربانمان که نمی دانم الان کجاست و چه می کند اما چشم های سبز عسلی زیبای او همیشه در خاطرم می ماند و حرف های خوبش که همیشه برای ما منبع حیات بود و البته چیزی که هیچ وقت از یادمان نمی رود علی ، همسر عزیز او بود که بیشتر مثال های خانم عبداللهی در درس روانشناسی  به واسطه حضور همیشگی علی و  خاطراتش شکل می گرفت.

آن روز متقاعد شدیم که نباید اینهمه به بوسیدن و در آغوش گرفتن دوستان دخترمان اصرار بورزیم! به خصوص من که عادت داشتم بازوی دوستانم را بگیرم و پله ها را دوتا یکی کنم و مثل وحشی های بی تمدن ، درست روبروی دفتر خانم  مدیر مدرسه فرود بیایم. یا گاهی که از شیطنت خسته می شدم سرم را روی زانوی بچه ها می گذاشتم و‌آوز می خواندم.

 هر ده نفرمان با شنیدن حرف های خانم عبداللهی به این فکر کردیم که  خیلی موجودات بدبخت و عقب مانده ای هستیم و چقدر تاسف بار است که از عکس العمل های  ناخوداگاهمان بی خبریم. شک ندارم  حداقل هشت نفر داشتند به یک فقره دوست پسر فکر می کردند که به زودی پیدا کنند و از این رفتارهای غیرطبیعی خلاص شوند. اما به نظر من حتی بچه هایی که دوست پسر هم  داشتند  در مواقع فقدان دوست پسرهایشان یا حتی در حضور آنها زیادی به دوستان دختر خود می چسبیدند و روزی نبود که سر بر شانه ما نگذراند و هق هق دلتنگی  سر ندهند و نگویند که می خواهند خودکشی کنند . در این گونه مواقع همیشه دستهای  مهربان همکلاسی های دختر بود که آنها را نوازش می کرد . خود من کم  روی پله های حیاط پشتی نمی نشستم  تا همانجا روبروی سرویس بهداشتی ، دختران ناامید را از خودکشی به خاطر دوست پسرهاشان نجات بدهم.

به هر حال حرف خانم عبداللهی متین! پذیرفتیم. و در آن بحبوحه پذیرفتن و قمپز درکردن که خانم ما می فهمیم شما چی می گید و حق با شماست... مهدیه از راه رسید. جالب است که رابطه چندان صمیمی هم با او نداشتم. دوست خوبی بود. فقط همین. به محض اینکه آمد پای میز خانم معلم ایستاد و به ما سلام کرد  نگاهش کردم و یک بوسه صداداراز گونه اش گرفتم. کلی هم کیف کردم بابت این محبت بی دریغ به دوستم.

چشم های خانم عبداللهی  به توان چهار رسید  و همینطور تکثیر شد. وقتی با اعتراض طنزگونه معلمم مواجه شدم فهمیدم چه کار کردم  و خندیدم. همه ما خندیدیم. همه آن ده نفری که دور میز خانم عبداللهی جمع شده بودیم . مهدیه هم خندید آنقدر که توی لپهایش چال افتاد. خانم عبداللهی با تعجب آمیخته به خنده گفت: من همین الان داشتم می گفتم...

آن روز همه ما راز بزرگمان را از خانم عبداللهی پنهان کردیم و به او نگفتیم که در جمع خودمان یک حاجی  داریم.

 به نصیبه می گفتیم حاجی! شک ندارم اگر در آن حال و هوای 16 سالگی یک حاجی خوش تیپ واقعی هم  سر راهمان سبز می شد نمی توانست جای  این حاجی مجازی را بگیرد. حاجی قدکوتاهی که  زنگ های تفریح در تجمع انبوه ما در یکی از کلاس ها با صدای زیبایش آوازهای کلاسیک می خواند و به با مرامی  معروف بود. آن روزها با نصیبه شوخی می کردیم و حرف من وقتی که سر صف ایستاده بودیم و بچه ها را به سکوت دعوت می کردم این بود که پس چرا این حاجی دوست داشتی نمی آید مرا از خانه پدرم به خانه خودش ببرد؟ می گفتم چرا خرجی نمی دهد؟ چرا برایم لباس های خوشگل نمی خرد؟

و درست همان وقت بود که سیل خنده بچه ها نظر ناظم را جلب می کرد. ناظمی که همیشه مراقب صف 302 ریاضی بود و به من که مبصر بودم چپ چپ نگاه می کرد.

هیچ کدام از ما نمی دانستیم  عشق و علاقه به یک همجنس یعنی چی ! از آسیب های روانی مورد نظر خانم عبداللهی هم به دور بودیم. دست کم این آسیب ها هنوز در ضمیر ناخوداگاهمان به جست و خیز مشغول بودند. و من بی پروا تر از بقیه هر روز یقه حاجی را با رعایت فاصله می گرفتم و  می گفتم بهتر است زودتر تکلیف مرا روشن کند در غیر اینصورت می روم شوهر می کنم. هرگز متوجه نگاه های عجیب بعضی از هم مدرسه ای ها نشدم که از ما و نوع روابطمان کاملا دور بودند . اهمیتی هم به این مسائل نمی دادم و تنها به دنیای کودکانه و مضحک خودم فکر می کردم. البته ناگفته نماند که می شد برای نظریه خانم عبداللهی یک مثال نقض هم آورد: فکر می کنم همان روزها بود که عاشق بودم. عاشق یک غیر همجنس البته. با اینهمه چیزی نمی توانست ما را از شوخی های خاص دبیرستانی دور کند.

از آن روزها خیلی می گذرد. شاید ده سال... نه! بیشتر از ده سال.

بیشتر بچه ها با یک غیرهمجنس ازدواج کرده اند و رفتارهای غیر طبیعی از آنها سر نزده است . با اینهمه من هنوز به نظریه خانم عبداللهی فکر می کنم و باید اعترف کنم که به آن اعتقاد دارم. با وجود این فکر می کنم ابعاد همجنس خواهی به قدری وسیع است که  نمی توان آن را تنها با  مساله محدودیت رابطه دختران و پسران در جامعه تببین کرد. به هر حال این رشته سر دراز دارد ؛ شاید در آینده نکته های دیگری  از این موضوع را با اتکا به خاطراتم  با شما بازگو کنم.

عجالتا این را بدانید  که حاجی الان مدرس زبان انگلیسی شده ، عضو گروه  کر و همچنان خوش صداست. بسیار محجبه و متین و نمونه تمام عیار یک  زن سنتی به حساب می آید. یک سال پیش همه این اطلاعات را گرفتم وقتی به طور اتفاقی او را در موسسه زبان دیدم و دوباره حاجی صدایش زدم و به من گفت که هیس! آروم ، چون اینجا برای خودش آبرو دارد.

 

/ 28 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

خیلی خوب بود! تا حالا اینطوری فکر نکرده بودم به این مسئله[چشمک]

هاله

همان طور که تو اکثر مدارس دخترانه حاجی فرضی بوده بعید هم نیست که تو مدارس پسرونه هم حاجیه خانم فرضی نبوده باشه !!! به هر حال به نظر من که اینها همش فقط نمک دوران مدرسس !

یوسف زاده

اگر مطالعه ای روی کتابهای روانشناسی و روان شناختی داشته باشید و با مباحثی مثل پاسخ به محرکها و واکنش پاسخی بخصوص از روی استنباط روان شناسی مثل کابوک داشته باشید به راحتی میفهمید که بسیاری از این رفتار ها بخصوص اگر جنبه تخلیه نداشته باشند تا چه حد ممکنه برای شخص خطرناک و قابل تامل باشه . متاسفانه باید قبول کنیم که در محدودیتهای روبط پسر و دختر مشکلات زیادی گریبان ما رو میگیره بدون اینکه خودمون این مسائل رو درک کنیم مطمئناً در جامعه دختران چیزی بود که شما اشاره کردید و مطمئناً در جوامع پسرانه هم نمودهایی داره .

یوسف زاده

واقعیت اینه که در جامعه فوقلعاده محدود ایرانی انگار خیلیها مجبورند یا فرافکنی کنند یا خلاء رو با پوشال خیالات پر کنند ، نقطه خطرناک قضیه در موردی که شما بهش اشاره داشتید میتونه همجنسگرایی یا حتی همجنس بازی باشه که یک مشکل روانی حاد و بعضی اوقات غیر قابل درمان هم میتونه باشه ، یا سرکوب شخصیت فردی یک نفر در اجتماع میتونه از اون یک وحشی درنده خو و یا حتی قاتل بسازه که حتی ممکنه علی رغم میل شخصی اون رو تا آخر عمر نمود نده.

یوسف زاده

چرا اصولاً در جامعه ای که کوچکترین حقی برای خانومها قائل نمیشند و از مثائل حقوقی گرفته تا قضایی حق زنها رو تا بدترین حالت ممکن زیر پا له میکنند زنان ما قبول میکنند با شنیدن جمله ای مثل خانمها مقدم ترند فقط یک فرا فکنی چند ثانیه ای بکنند – در جامعه ای که 20 درصد زنان حتی جوان از شوهران شون یا کتک میخورند و یا دست کم بخاطر مسائلی خیلی کوچک بشدت مورد سرزنش واقع میشند رد شدن از یک در برای چند ثانیه زودتر به بیرون رسیدن واقعاً چه ارزشی میتونه داشته باشه و یا حتی مردی که تا بالاترین متد سخت گیریهای اجتماعی و خانوادگی رو روی همسرش پیاده میکنه چرا جلوی همسالان همجنس خودش ، خودش رو اینجوری با گفتن این کلمات کوچک نشون میده؟؟؟

یوسف زاده

سلام خانم باقری شاد : به نظر من در یک جامعه وقتی محدودیت گریبان کس یا کسانی را میگیره بحث در برابر جلوگیری از رفتار ناهنجار کمتر میشه اصولا بیش از نیمی از این حرکات میتونند غریضی یا یک واکنش دفاعی برای پر کردن خلاء باشند هرچند من نوع اون رفتار شما رو غیر طبیعی تدافعی و مورد تقبیح نمیدونم اما من هم تا حدودی مثل خانم ناظم شما فکر میکنم این پاسخهای غریضی هم تا حدودی قابل کنترل از نظر هیجانی و منطقی باشند ، ما در جامعه زیاد برخورد میکنیم با مسائلی که بدون اینکه به چشم کسی بیاد حرکتی انقباضی نسبت به یک بحران یا مشکل روحی و اجتماعیست . مثلاً به شوخیهامون نگا کنید ، مطمئن باشید تکرار بیش از اندازه یک شوخی خاص خود به تنهایی مشکل یا بحران اجتماعی خاص را نمود میکنه، به این مثال دقت کنید (زن ذلیل- امشب از زنم کتک میخورم- هرچی خانمم بگه – کیه که جرات کنه به خانوما حرف بزنه- خانوما مقدم ترند) همه جمله های داخل گیومه شاید روزانه هزاران با از دهان هزاران مرد ایرانی خارج میشه و اکثراً فکر نمیکنند که این مسئله میتونه نماد یک مشکل درونی داخل اجتماع ما باشه ،

کرگدن

خواندیم عمه زری جان ! خب در این خصوص من الوجه و حتی من الاخص که طبیعی ست ما نظر خاص کارشناسانه’ فردسی پوری ای نداشته باشیم ! با اینکه هر چه زور زدیم ! نفهمیدیم سبز عسلی دیگر چه رنگی است جل الخالق ! ولی شما می توانید آپدیت کنید عزیز برادر !!!!!

یوسف زاده

میبینم که آنلاینید خانم باقری در ایران مافیا در قسمت لینکها (تماس با ما ) اضافه شده که میتونید کامنت بگذارید ممنون[گل]

شايسته ابراهیمی

سلام خوبیییییییی؟ یه چیزی بگم ؟ من و تو هم مدرسه ای بودیم چون که من این خانوم عبداللهی با چشمهای سبز و می شناسم من 301 بودم