فریاد گمشده من

او ( انسان ) برای جراحت ها مرهمی می یابد و از اتفاق های ناگوار سود می جوید و هرآنچه که سبب مرگ او نشود او را قوی تر می سازد. ( نیچه )

 

دیگر وقتش رسیده است. یک جرقه کوچولو توی قلبم روشن شده. به اندازه سر یک سوزن نازک از آنها که مهشید برای گلدوزی به کار می برد. پارچه سفید را می گرفت توی دستش و تند و تند آن انگشت های ظریف را می زد روی پارچه. سوزن می خورد به ناخن های خوشگل و ظریفی که لاک صورتی داشتند بیشتر وقتها. حالا من پارچه سفیدی توی دستم ندارم. اما قلبم یک جورایی شبیه یک پارچه سفید  از دردناکی یک سوزن نازک شبیه جرقه امید یا اندکی روشنایی ناله می کند و آه می کشد.  به قول نیچه هرآنچه سبب مرگ انسان نشود او را قوی تر می سازد. و من می گویم: باشه نیچه عزیز! قوی تر می شوم و فرسوده تر. تحلیل می روم و قوی می شوم و همان آنچه را شبیه فریاد گمشده ای که شبیه شاملو روزی به جستجوی آن برخواهم خواست به کهکمشان ها می فرستم. روانه اش می سازم برود جایی منتظرم بماند تا  عظیم ترین‌ آرزوی من شود روزی. روزی که من بروم و برگردم... بمیرم و دوباره زنده شوم و یک روزی یک جایی چشمم که خورد به همان آنچه  ته ذهنم به این فکر کنم که من آن را دیده ام...جایی دیده ام و جایی قلبم تمام ذرات وجودم برایش لرزیده است. چه شبها که برایش گریسته ام و ضجه زده ام و بعد ... سبب مرگم نشده.... قوی ترم ساخته اما شبیه فریاد گمشده ای است که روزی به جستجوی آن برمی خیزم...

قلبم دوباره آرام آرام به تپش می افتد. باید کمی به وضعیت زبان برسم. مثلا می خواستم فرانسه هم یاد بگیرم. این هفته باید دو تا مصاحبه به نرگس بدهم. داستانها... اوه! آخرین ویرایش ها مانده ... می خواستم یک کفش تابستانی هم بخرم... کجا می خواستم بروم برای سفر؟ برای هوایی خوردن و دوباره نفس تازه کردن؟

می روم سراغ دفتر یادداشتم. باید همه اینها را بنویسم. حالا که مثلا قوی تر شده ام و فرسوده تر...

اشکهایم می ریزد روی کیبورد... نیچه اشتباه می کرد... بعضی از جراحت ها هرگز مرهم نمی یابند.

 

 

/ 24 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوب

ولی من با نیچه موافقم زری ... چقدر اون نور کوچولو توی قلبت خوشحالم کرد و با خودم گفتم : آخ جون توی قلب زری .... آخ جون نور ... آخ جون قوی تر شدن ... اون فریاد گمشده کلی بهم انرژی داد .... حرکتی درم ایجاد کرد که نگو ... حس زنده بودن ... آرزو هام ... چرا یهو آخرش حالمو گرفتی ؟ چرا اشکات چکید رو کیبورد ؟ چرا میگی نیچه اشتباه می کنه ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا؟ حالا منم دارم گریه می کنم ... خوبه ؟

الهام

خدایی زری این حمید راست می گه منم داشت باورم می شد که یک ذره داره نور می تابه توی این پستت ولی.... مثل اینکه باز این سازت کوک نیست دختر!

عاطفه

حال این نوشته ات رو چه خوب میتونم درک کنم.. واقعن بعضی جراحت ها هرگز مرهمی نمی یابند..

مسیح

من سکوت می کنم در این حوالی

سمیرا

میخواستی بیای پیش ما واسه سفر

حسین لامعی

سلام...... روزي روزگاري يه کافه‌اي بود که هميشه روزمون رو اون جا میگذروندیم يادت مي‌ياد چقدر اونجا مي‌خنديديم و به کارهاي بزرگي که قراره در آينده انجام بديم فکر مي‌کرديم؟ روزهايي بودند رفيق من فکر مي‌کرديم هيچ وقت تموم نمي‌شن آواز مي‌خونديم و مي‌خنديديم و يه روز اين زندگي رو انتخاب کرديم… بعد، اون سال‌هاي پرکار رسيدن و ما مفاهيمِ پر ستاره رو در راهمون گم کرديم …… اگه يه روز اتفاقي تو بار همديگه رو مي‌ديديم به هم لبخند مي زديم و مي‌گفتيم چه روزهايي بودن رفيق فکر مي‌کرديم هيچ وقت تموم نمي‌شن فکر مي‌کرديم واسه هميشه آواز مي‌خونيم و مي‌رقصيم...... همين امشب کنار اون کافه ايستاده بودم هيچ چيز شبيه قبل نبود تو آينه تصوير عجيبي ديدم اين زن تنها من بودم؟ چه روزهايي بودند رفيق...... از لاي در صداي خنده آشنايي اومد صورتت رو ديدم و شنيدم که صدام کردي اوه رفيق ما پير‌تر شده‌ايم، اما عاقل‌تر نه چون تو قلبمون روياها هنوز همون روياهان چه روزهايي بودن رفیق …… "یا علی مدد"

شیطان

نیچه اشتباه نمکرد .. او از انسانهای نسل و جامعه خود میگفت که ترحم را نمیشناسند نه برای خود نه برای دیگری ... آلمانی ها اصظلاحی دارند برای اینجور آدمها که معنی اش تقریبا میشه ... ٬انسان دوباره برخیز٬ .... رسولان و فلاسفه همیشه از داده های جامعه خودشون حرکت کردند و نظر دادند .... اشتباه ما شاید این باشد که راه حل های اونها رو برای جامعه خودمون موبه مو دوست داریم پیاده کنیم ... غافل از اینکه تو اجتماع ما مردم عاشق اینند که یکی براشون دل بسوزونه وگرنه خودشون از جا پا نمیشند ... میگی نه یک سری به ادبیاتمون بزن بعد برو سر کوچه خوب به مردم نیگاه کن ... سلام زری

مهتاب

اشک های مرا هم می چکانی روی کیبورد... برای نیچه ای که اشتباه می کرد ... و مرهمی که گاهی نیست که نیست ...

ghooghnos

بعضی از جراحت ها هرگز مرهم نمی یابند. آخ که چقد با این جمله موافقم...[گل]