تولدت مبارک آرمین

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

 

هدیه تولد زیاد گرفته ام تا حالا. اما هیچ کدام به اندازه آن خرگوش بزرگ هویج به دست ، آن چتر آبی کوچک و کتاب خاله سوسکه توی ذهنم نقش نبسته اند. سورپرایز بودند همه شان. غافلگیرم کردند. هنوز اما منتظر یک هدیه دیگر هستم تا غافلگیر شوم. توی خنثی ترین روز سال غافلگیر  شوم و بخندم.

برای همین دلم می خواهد برای روز تولد یکی از دوستانم یک غافلگیری درست و حسابی رقم بزنم. و چه خوب که آرمین همین امروز به دنیا آمده و دیر نمی شود برای اجرای این ایده دوست داشتنی.

این هم هدیه تولد آرمین :

دیشب خیلی چیزها بود توی ذهنم تا برایت بنویسم. مثلا روز تولدت است. اما امروز همه چیز از سرم پرید. صبح حتی نتوانستم از توی رخت خواب بلند شوم. فرو رفته بودم توی آن سطح نرم  و توان غلت زدن هم نداشتم. به سردبیرمان که  دست بر قضا پدر خودت است اس ام اس دادم و گفتم حالم خوش نیست. و بعد حتی  وقتی بهم تلفن زد تا حالم را بپرسد ، یادم رفت روز تولد تو را به او تبریک بگویم. با اینهمه هیچ چیز مانعم نمی شود تا مکث را برایت آذین ببندم و بغض کنم از به دنیا آمدن دوباره تو که حتی نمی دانم چند ساله می شوی بالاخره! فقط می دانم که  تمام تلخی های عمیقت بیشتر می شوند و  یک تار سفید لابلای موهایت خودش را هلاک می کند تا به چشم بیاید. حتی اگر تو تا آخر عمر آن موهای تیره ی درهم را داشته باشی. می دانم امروز یک ورق تازه به  دفتر شعرهایت اضافه می شود که سفید است. و بوی تو را می دهد که بوی قهوه تلخ می دهی با تمام بی قراری هایت.

 آقای کوچک! از توصیه بدم می آید اما خواهش کردن را دوست دارم . و درست توی روز تولدت از تو خواهش می کنم شاد باش و رها. و سر به زیر و سخت. من نتوانستم... اما تو باش.

این جور وقتها همیشه غزل های مهدی موسوی آن هم از نوع قدیمی هایش به دادم می رسند. این غزل را هم که لابلای کارهای قدیمی او دارم برایت می نویسم. تولدت مبارک‌ آرمین!

غنچه ای تو ، نشدی باز ، دلم می سوزد

گرچه مانند منی ، باز دلم می سوزد

من  در این راه ندیدم به خدا جز تشویش

تو و این جاده ی آغاز... دلم می سوزد

آسمان های خدا خانه ی صیادان است

عاشقی ، عاشق پرواز ، دلم می سوزد

هرکه در کوچه ی ما خواند به سنگش بستند

من برای تو و آواز دلم می سوزد

من برای تو و احساس و گل و آیینه ها

در شب خانه برانداز دلم می سوزد

خواستم شعر بگویم و بمیرم اما

باز هم یاد تو و باز... دلم می سوزد

/ 18 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدر خوانده

تولد مبارک مبارک آرمین خان تولد همیشه یک آغازه یک شروعی دوباره یک داستان زیبای پرکشش خلقت روز بقول میکائیل امید روزارا قشنگ میکنه تولدروز اول یک قصه پرکشش هسیه روزت مبارک

اشرف گیلانی

آسمان های خدا خانه ی صیادان است عاشقی ، عاشق پرواز ، دلم می سوزد

آرمین

از همه ی دوستان از همه و همه که لطف دارن و تبریک گفتن واقعا واقعا تشکر میکنم نمی دونم چی بگم فقط اینکه الان خیلی خیلی خوشحالم:) به همه ی حرفایی که گفتید دارم فکر میکنم و اجرا می کنم حتما

الهام

تولدش مبارک.... زری نگو که تو نتونستی[ناراحت]

پریا

چرا میشه زری. همه ی حرف ام همونه. یعنی جدا شدن از اینطور ابزارها...مثلن تفنگ. خودم خیلی این ترکیبو دوست دارم. بعدن اگه تونستم مفصل برات می نویسم

سهبا

چرا زری ؟ دوست دارم بدونم چه شباهت خاصی بین من و این متن دیدی؟

اشرف گیلانی

دمت حسابي گرم ولي كاش توي وبلاگت هم بذاريش به خوندنش خيلي مي ارزه

حمید

"هرکه در کوچه ی ما خواند به سنگش بستند من برای تو و آواز دلم می سوزد"... کسی که از فرداها خبر نداره...شاید وقتی آرمین ها به سن آواز خوندن برسن دیگه دوره سنگ انداختن تموم شده باشه...

کلاغ سیاه

ارزوی من پرواز در اوج کلاغ سیاه دلهای ماست در اسمان دود گرفته روزگارمان یه سر بیا به کلاغستان منتظرم

علی محمدی

آخرین مطلب (خلا) سوژه ی جالبی بود http://www.zirebaraneghazal.blogfa.com/ http://dooor-bin.blogfa.com/ غزل سید مهدی موسوی هم زیبا بود کم از کارهاش دیدم و شنیدم دست مریزاد هماره برقرار