اینها را برای تو می نویسم سید عباس موسوی

اینها را برای تو می نویسم سید عباس موسوی!

امروزم شلوغ شروع شده و شلوغ تمام خواهد شد. تازه از بانک زده ام بیرون که خبردار می شوم عباس موسوی از من رنجیده است. بدو می روم یک کافی نت پیدا می کنم و می نشینم. تا خود عصر هم که طول بکشد این نوشتن، برای او می نویسم. حتی اگر به قرارهای امروزم هم نرسم و سر کلاس روش تحقیق هم دیر حاضر بشوم.

خیلی سخت است که رفیق تو به خاطر هیچ و پوچ از تو برنجد و این هیچ و پوچ را هم تو شروع کرده باشی. خیلی سخت است! آن هم رفیقی که به فک و فامیل پزش را می دهی و پسرخاله هایت بر سر دوستی با او با تو رقابت می کردند زمانی!

خیلی سخت است که این فضای مجازی لعنتی بخواهد بین تو و عباس موسوی را فاصله بیندازد. این فضای مجازی پیزوری که تمام آن به یک تار موی نداشته ی عباس هم نمی ارزد.

می دانم این پست زیادی شخصی می شود اما حالا که عباس موسوی بند کرده به اینترنت و عجالتا با این فضا در حال حال کردن است بهترین راه همین است تا برایش یک پست بنویسی  و بی خیال شخصی شدن وبلاگ بشوی و بگویی به جهنم! مکث هم به جهنم! بگذار عباس موسوی ، این رفیق قدیمی بداند که ارزشش از دلخوری های کوچک خیلی بیشتر است.

حالا همه بچه های دانشکده علوم اجتماعی جلوی چشمم رژه می روند: محسن باقرلو، مهسای خودم، احسان جوانمرد، بابک مینا، زهرا کمالی، آیدا، بیتا، رعنا، مهدی سیدیه،امیر اسماعیلی، فرید، احمد مشکلاتی کچل، آقا مرتضی، دکتر منتظرقائم، استاد زرقانی و عباس موسوی روی چمن ها نشسته و با من و مهسا گپ روشنفکری می زند. گپی که اول و آخرش به غزل های مسخره من منتهی می شود.

ختم کلام؛ یک غزل به یاد همه آن روزها و رفاقت ها:

یک عروسک داشتم، ساراترین می خواندمش

کودک زیبای من؛ آری ! همین می خواندمش

آسمانی بود ، اما بس که با من اخت بود

یادم آمد... بهترین فرد زمین می خواندمش

در اتاقی که به زحمت می شد آن را متر کرد

خانه ای می  ساختم و سرزمین می خواندمش

................

کودک زیبای من احساس کردم گم شده

در خیابانی که عشق آخرین می خواندمش

عاشقی هم درد خوبی نیست گرچه یکز مان

با تمام دردسرها بهترین می خواندمش

گرچه ساراها فراوان بود اما بینشان

یک عروسک داشتم ساراترین می خواندمش

/ 32 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام. من آپ شدم. تشریف بیارید.[گل]

عباس

سلام...وقتی خوندم یه جوری شدم که گفتنی نیست ...زری جان تو دیروز نیو مدی که امروز به همین راحتی بخوای بری ...

عباس

تصویر 1-پاییز 80 هر روز که می رسیدم دفتر جامعه فرهنگی بچه ها می گفتن یه خانوم دنبالت می گشت این قصه دو هفته ادامه داشت...((ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...)) تصویر 2- تابستان 82 کاری برام کردی که تا عمر دارم مدیونتم... تصویر 3- بهار 85 نمایشگاه کتاب و... چند تا تصویر دیگه بگم تا بدونی ((هرگزم یاد تو ازلوح دل و جان نرود...))

عباس

به قول منزوی شاید دلی از یک دل ازرده شود اما...هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد

عباس

زری جان اگه نا خواسته اذییتت کردم ببخش که مرا روز بی تو مباد

شیلا

برای شعرت که وقتی بار اول تو دانشکده با صدای خودت خوندیش دلم خواست شعرتو ببوسم و نازش کنم: زری همیشه دنیای کودکی و بازیهای کودکانه بهترینه، حتی وقتی آدم بزرگا رو می بریم تو قالب عروسکای بچگی شیرینتر از خود واقعیت شیرینه کودکان را بسیار دوست می داریم چون دو چیز کم دارند؛ جهان بینی و ایدئولوِِژی

کرگدن

یکی مارادونا رو ول کنه این عباسو بگیره !!!

آقا طیب

یک عروسک داشتم ساراترین میخواندمش

آقا طیب

من واقعا از این جو فیر پلی که تو این بلاگ موج مکزیکی میزنه لذت میبرم آفرین آفرین آفرین عباسآفرین زهرا خیلی عالیه حالا هر کدوم دو فرصت دیگه هم دارین هم میتونین از فرصت مشاوره استفاده کنین هم فرصت مقایسه هست خیلی خوبه آفرین