بیست فقره جرم دوست داشتنی

این روزها اصلا حال و حوصله قربون صدقه رفتن ندارم اما به دعوت دوستانم شیدایی و آقا طیب ؛ می رویم قربان صدقه بیست فقره جرم دوست داشتنی !

1. قربون دو ساعت رانندگی توی شب و پرسه زدن توی خیابونهای تهران برم که دیشب به داد حال خراب من رسید و وقتی رسیدم خونه تونستم تا دو ساعت با خواهرزاده م حرف بزنم و مخش و بخورم و درباره زندگی هدفمند و لذت بردن از زیبایی های زندگی شر و ور بگم...

2. قربون آقای اشرفی ، رییس مهربونمون برم که وقتی بهم می گه : خدا حفظت کنه دختر گلم ! یه شوق خوشگل می یاد می شینه توی دلم و برای چند ثانیه ای حالم خوب می شه. بعدش دیگه به جهنم که توی خیابون بارون می یاد و دلم گرفته و مثل میت زل زدم به پنجره...

3. قربون کلاه قرمزی برم با اون چشمای یکی در میون سبز و‌ آبی ش که هیچ وقت فکر نکردم اون یه عروسکه و همیشه منتظر بودم یه روزی  توی خیابون وسط پیاده رو ، جلوی ویترین یه تلویزیون فروشی ، یا توی بستنی فروشی های ستارخان ببینمش که با اون صورت بامزه ش داره می یاد توی صورت من و موقع حرف زدن بهم تف می کنه...

4. قربون علی اکبر قاضی زاده برم که لذت نشستن سر کلاس روزنامه نگاری و گزارش نوشتن رو به اون مدیونم...که زل می زد به پنجره و می گفت : وای باران باران... شیشه پنجره را باران شست ... و من یه هویی وسط اونهمه آدم بی توجه که سرشون به حرف زدن با خودشون گرم بود می پریدم وسط حرف استاد که: از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست؟

5. قربون کارگردان فیلم تنها دوبار زندگی می کنیم برم که بعد از سالها ، میخکوب شدن روی صندلی سینما رو  بهم یادآوری کرد و توی قحطی فیلم به دادم رسید تا موقع بیرون اومدن از سینما یه نفس راحت بکشم...

6. قربون بابا برم که وقتی چهار ماه پیش توی گیجی دست و پا می زدم من و هل داده به سمت یه زندگی تازه و بهم جسارت داد برای دیدن افق های بازتر حرکت کنم...

7. قربون آقایی به نام نیما برم که  دو مفهوم کچل بودن و خوش تیپ بودن رو توی ذهن من با هم آشتی داد و هرچی من  وسط حرفهای جدی ش پریدم که : چقدر شما جوونید!!! فقط خندید و زد به تخته و با آرامش و  لهجه شیرین انگلیسی فارسی فرانسوی ش به حرفاش ادامه داد...

8. قربون عزت الله انتظامی برم با تمام تواضع ، صداقت ، بی ریایی و مهربونی هاش ... و تازه فهمیدم مثل من که یه شیلا دارم  اونم یه خرس خوشگل بزرگ داره اندازه خودش که اسمش و گذاشته ساتو و باهاش حرف می زنه...

9. قربون اون راننده تاکسی ون سبز رنگ برم که از سر و روش ادب و متانت می باره و توی ماشینش بوی نون حلال پیچیده...

10. قربون فرانسه برم با تمام زیبایی هاش از جمله پاریس ..کافه های دودگرفته.. ژان پل سارتر.. قبرستان پرلاشز .. شانزلیزه و اون زبان شیرین و عشقولانه و زیبا که آرزومه همه شو تجربه کنم...

11. قربون میمون های کوچولوی بامزه برم که گوشه چشمشون یه قطره اشک هست و مدام ورجه وورجه می کنن و جیغ می زنن و دندوناشون رو نشون می دن و بعدش کز می کنن یه گوشه ای و به یاد مادری که مدتهاست ندیدنش ، اون یه قطره اشک از چشمشون می یفته پایین...

12. قربون مار بوای باغ وحش ارم برم که عاشقشمممممممممممم و دلم می خواد یه بار دیگه بغلش کنم و اون دمش و دور مچ دست چپ من گره بزنه و بعد به خاطر اینکه خوب بغلش نکردم از دستم فرار کنه...

13. قربون گابریل گارسیا مارکز و صادق هدایت برم که بی نظیرترین قلم و ذهن دنیا رو دارن و  هرگز از چندباره خوندن کارهاشون خسته نمی شم...

14. قربون دریا برم که انگاری توش الکل ریخته باشن.. چنان من و مست می کنه که وقتی می زنم به دلش بعد از یه ساعت دیگه نمی تونم روی دوپام بند بشم و جیغ می زنم تا یکی بیاد من و با هر و کر برسونه به ساحل...

15. قربون مخترع لباس های س.ک.س.ی برم که لذت پوشیدن این لباس ها رو به من بخشیده...

16. قربون صدای حمید هامون ( خسرو شکیبایی ) برم که توی ذهن من با صدای امواج دریا و ترمز ماشین و  گریه یه پیرزن گیج و گنگ و به بن بست رسیده و قرون وسطی و عالم فلسفه قاطی شده...

17. قربون اسدالله میرزا (شخصیت معروف داستان دایی جان ناپلئون) برم که مثل اون ، مرد با شخصیت و رند و دوست داشتنی و عوضی پیدا نمی شه...

18. قربون حافظ برم که هنوزم بهترین زمزمه ها رو با شعرهای اون رقم می زنم...

19. قربون اون پسره توی اون مدرسه بچه های عقب افتاده ذهنی برم که انگاری از من خوشش اومده بود و قالی می بافت و به جای ایستادن روبروی دار قالی ایستاده بود روبروی من و نگام می کرد...

20. قربون وهم سبز فروغ فرخزاد برم که انگاری توش غلت می زنم و پیچ می خورم و با هر کلمه ش یکی می شم و می رم توی همون دریچه ...که به من می گفت : تو هیچگاه پیش نرفتی...تو فرو رفتی...

.............حالا مثلا حوصله نداشتم ها !

 

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوب

ماهم قربان ِ همه قربان صدقه هایتان برویم که بدجوری توی همشون روح زندگی بود . دریا چقدر باحال بود . اون قضیه مار بوآ حقیقت بود یا رؤیا ؟

شقایق

چه بازی جالبی به نظرم برای روحیه همه خوبه که این بازی رو انجام بدن[قلب]

سهبا

اگه حرفمو باور نمیکنی این پست منو بخون ! فقط یادت باشه اون موقع شما هنوز من رو نمیشناختی!!! http://sayehsarezendegi.blogsky.com/1388/09/23/post-20

محبوب

چرا کانت من تأیید نشده ؟ نوشته بودم ما هم قربان ِ قربان صدقه هایتان برویم زری بسیار بسیار عزیزمان . توی خیلیاش روح زندگی موج می زد . مخصوصاً دریا خیلی بهم چسبید . نمی دونم شاید هم یه چیزای دیگه نوشته بودم ولی تو همین مایه ها بود .

توتیا

چقدر حس های خوب اینجا با هم بود غافلگیر شدم اینا که جرم نبودن هیچکدوم!!! اگه 4-5 مورد دیگه ادامه داشت احتمالا بال در می آوردم! [چشمک] شماره های ده و چهارده هم که حرف نداشتن برا شماره نوزده هم دلم سوخت!

الهام

زری بیا ببین این قالب جدید من چطوره؟

توتیا

خیلی دلم می خواست که مطبوعاتی بودم ولی تا حالا که قسمت نشده متاسفانه! من منظورم این بود که اگه از بیست تا به بیست و پنج تا می رسید تعداد این مواردی که نام بردین احتمالا بال در میاوردم از فرط خوشحالی شماره هایی که خیلی به مذاقم خوش اومد ده و چهارده و نوزده بود ببخشید اگه بد نوشته بودم کامنت رو