اساس هستی ما زان خراب آباد است

آن روزها تازه گیر داده بودم به خدا و عرفان. شاید دوازده ساله بودم. یا کمی بیشتر و کمتر. توی دنیای تضادها و تناقض ها دست و پا می زدم. یک روز چادر را ولو می کردم دور سرم و با پاهای لخت نماز می خواندم. یک روز دیگر  برای امام حسین شعر می گفتم . بعد می زدم توی خط کفر و همه چیز را از اساس انکار می کردم. مذهب داشت کارکردش را برای من از دست می داد و من نمی دانستم. پیش لرزه ها را نمی شناختم. مطالعه کتابهای شریعتی هم مزید بر علت بود تا دوران نادانی من طولانی تر شود. با اینهمه همه تناقض ها یک طرف، درگیری هایم با خدا یک طرف دیگر. یکی از همان روزها بود که یقه حافظ را گرفتم. از هشت سالگی من با هم دوست بودیم. بالاخره باید به دادم می رسید. به خودم گفتم باید یک سنت شکنی درست و حسابی به راه بیندازم و بر خلاف هردفعه که قربان صدقه حافظ می روم اینبار ازش حساب و کتاب بکشم که: مردک! تو آخه چی دیدی توی هستی که اینهمه از معشوق ازلی و از خدا و از عشق می گی؟ چرا اینهمه سال همه مون رو فریب دادی با خیال چیزی که نیست؟

چشمهایم را بستم و انگشتهایم را روی دیوان حافظ لغزاندم. بهش گفتم جوابم را بدهد.گفت:

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند/ و آنکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن/ شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

.... و تا آخر غزل همینطور خواندم و خندیدم. دیوانه وار و عصبی خندیدم. نمی خواستم کوتاه بیایم. دوباره بهش توپیدم . یادم نیست چی گفتم اما این را شنیدم:

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد/ کز حضرت سلیمان ، عشرت اشارت آمد ....

.... و وقتی به این بیت رسیدم ، حافظ را بوسیدم:

از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار/ کان جادوی کمان‌کش از بهر غارت آمد

خیل طول کشید که بفهمم اساس هستی ، غارت است و بس. بیهوده نیست که فروغ فرخزاد می گوید: باد ما را خواهد برد...

غارت می شوم و به تاراج می روم. با همه ادراک و احساسم. با همه قلبم . با سلول های خاکستری مغزم. و جز این راهی نیست. مثل عروسک های کوچولو برای این آفریده شده ام که به قول خیام : بازیچه همی کنیم بر نطع وجود ؛ و بعد غارت شوم و : افتیم به صندوق عدم یک یک باز... و آن چیزی که برایم می ماند در این هستی تلخ ، فقط یک کلمه است :

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند...

 

/ 27 نظر / 81 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیچ کس تنها نیست ...

و من نیز پس از کلی تحقیق و مطالعه کلنجار رفتن با خود و دیگران پس از سالیان متمادی و طولانی در سال 75 به این دو بیت رسیدم. هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند و آنکه این کار ندانست در انکار بماند از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند... همان زمان نیز عزیزی این دو بیت خوش را برایم به یادگار نوشت و عزیزی دیگر آن را برایم منبت کرد. از آن زمان به بعد نیز همیشه این قاب منبت شده آویخته بر دیوارهمواره این ذکر را برایم به ارمغان می آورد که همچنان عاشق بمانم. عاشق بمانیم[گل]

حمید

یه زمان فکر میکردم هر وقت که بخوام میتونم رو خدا حساب کنم...مثل بچه ای که نوشابه اش رو نگه میداره آخر غذا بخوره تا همه چیز طعم خوب نوشابه بگیره!...با خودم میگفتم یه نوشداروی دست نخورده قطعی هست که همیشه جواب میده... حقیقتش اون زمان خوشحالتر بودم...از وقتی فهمیدم جا تره و بچه نیست دچار دپ شدم!...البته این هم خوبه هم بد...ولی باز حتی اگه خدایی نباشه اونی که بهش معتقده خوشبخت تره...

حمید

"غارت"... راستش اینکاری که میکنی هم کم از چادر سر کردن دوازده سالگیت نداره... چرا انقدر گیر میدی به ذات هستی...میخوای فکر کنی خیلی مهمی؟...خیلی مهمیم؟...باور کن اونقدرا هم حساب شده نیستیم...چه اشکال داره فکر کنیم فرقی با اون گاو تو مزرعه نداریم؟...به هر چی معتقدی انقدرا هم فاجعه نیست... انقدر خودتو با این فکرا فرسوده نکن زری عزیز...

سهبا

مثل همیشه عالی بود . و مثل همیشه دعا میکنم همیشه عاشق بمانی !

عاطفه

درگيري با خدا رو منم داشتم و دارم اما مال تو خيلي با كلاس بود! درگير شدن با حافظ و جواب گرفتنت..

سیمین

"بالاترین همه قوانین عشق است وعشق شفقت است". (تنهایی پر هیاهو) من که همچنان درگیرم

پریا

من فکر می کنم و‍‍ظیفه است چون اعتقاد دارم به خدا و می بینیم که کلی اسباب رو مهیا کرده برای من و ما و فکر می کنم کوچکترین چیزی که به عنوان تشکر می تونم بهش بدم اینه که قدر نعمتاش رو بدونم قدر زندگی رو عشق رو هوا رو نفس رو درخت رو گل رو آسمون رو آدم هارو دوست رو و همه ی چیزهای خوب و بد دیگه... و استفاده از داشته ها یادگرفتن از خوبی ها و بدی ها لذت بردن ازشون و در نتیجه شاد بودن وظیفه است چون تشکره.

ای لار

می دانی/ یک حرف قشنگی زد اقای رضا براهنی در تحویل امسال. گفت که حافظ تا حالا هیچ کس را نا امید نکرده. پس من فکر می کنم تنها اون کسایی مزه خوب هستی و زندگی رو لمس می کنن که هیچ وفت امیدشون را به کسی نمی فروشن. خیلی ساده است. ما می تونیم خونه مون. ماشین مون. خانواده مون. تن مون. شرف مون رو بفروشیم وقتی پاش بیافته. اما هیچ وقت ... هیچ وقت... امیدمون رو نمی فروشیم. همه چیز رو می فروشیم جون امید داریم.... امید داریم که زنده می مانیم و خدا می شویم... امید از دل خیال خلاق می آید... آن جا که دست هیچ کس به آن نمی رسد...

الا

سلام عزیزم آپم بیا پیششششششششششششششم[گل]

سمیرا

منم خيلي درگير بودم و خيلي سوال بي جواب داشتم اما جواب همه شون رو تو اولين نگاه به كعبه گرفتم چنان آرامشي به جانم سرازير شد كه هرگز يادم نميرود